از عکا تا تهران؛ مادرانگی در مواجهه با بی‌عدالتی

رشا حلوه

ترجمه: سپیده جدیری

کانون زنان ایرانی

از زمانی که نسل‌کشی مردم من در غزه آغاز شد، حتی یک مطلب هم ننوشته بودم. تا ماه‌ها از نوشتن دوری می‌کردم.

در سال‌های پایانیِ نوجوانی‌ که در عکا شروع به نوشتن کردم، قویا به این باور رسیدم که نوشتن فراتر از گذاشتن قلم روی کاغذ یا انگشت‌ها روی کیبورد است. حتی خلق یک متن شخصی می‌تواند دلالت‌های بیشتری در جهان پیرامون و تاثیری در ایجاد تغییر داشته باشد. برای من، نوشتن به منزله‌ی مقاومت مقابل بی‌عدالتی است و تلاشی برای به گوش رساندن صدای مظلومان.

اما از زمانی که ماشین کشتار اسرائیل به ریشه‌کن کردنِ نسلِ فلسطینیان اعم از کودکان، زنان و مردان در مقابل چشم دولت‌های جهان و توجیهاتی که برایش می‌آورند، همت گُمارده، تردیدهایی در من در مورد این‌که نوشتن فایده‌ای داشته باشد، به وجود آمده است.

من زنی فلسطینی هستم که هویت، احساسات و انتخاب‌هایش علاوه بر آن‌چه خودش بیش از سی سال در فلسطین تجربه کرده، تحت تاثیر بی‌عدالتی‌ای شکل گرفته که خانواده‌اش در زمان نکبه(روز نکبت) در سال ۱۹۴۸ متحمل شدند. زمانی که من فلسطین را ترک کردم، مردمِ من هنوز آنجا بودند. نوشتن طبعا نخستین کنش من در مقابل هر فرد یا هر چیزی بود که سعی داشت روایت‌های مردم ما را محو و نابود کند؛ خاطراتشان، بیم‌هایشان، رویاهایشان، انعطاف‌پذیری‌شان و پافشاری‌شان بر زندگی را.

از همه مهم‌تر، نوشتن کنشی است برای بازپس‌گیری میهنی که از ما به سرقت رفته، یا دست کم، برای احساس تعلق به آن میهن، تحت دولتی که از زمان نکبه، به هر کاری دست زده تا فلسطینیان، خود را غریبه احساس کنند. غربت حس تلخی است که همه‌ی ما آن را خوب می‌شناسیم.

«غربت» از واژه‌ی عربی «غرب» گرفته شده، واژه‌ی «تغرّب» به معنای نقل مکان به جایی دور از خانه و زادبوم است، و به معنای بیرون رانده شدن یا غریبه شدن.

«غربت» نه تنها بر مکانی جغرافیایی، بلکه بر فاصله‌ی عاطفی از میهنِ فرد نیز دلالت دارد، حتی برای کسی که هرگز به صورت فیزیکی نقل مکان نکرده باشد.

من نُه سال پیش تصمیم به ترک فلسطین گرفتم و به جست‌وجوی خانه‌ای دیگر در آن سوی آب‌ها برآمدم. این انتخابی بود که در ذات خود، یک امتیاز محسوب می‌شد، چرا که من یک فلسطینی هستم که پاسپورت اسرائیلی دارد و این به من اجازه می‌دهد که آزادانه در اروپا از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر بروم.

انتظار نداشتم که این گشت و گذارِ من در غربت واقعا به جاگیر شدنم در خانه‌ای و تشکیل خانواده‌ و مادر شدنم بیانجامد.

اما اکنون که این اتفاق‌ها افتاده است، درس دیگری نیز آموختم: مادر بودن هویتی نیست که به یک باره به شما اعطا شود، بلکه تمرین آشنا کردن خود است با آن‌چه هر روز از این مادری می‌آموزید، یا حتی فراموش کردن چیزهایی به‌واسطه‌ی آن. مادر بودن تمرینی است که برای من با به دنیا آوردن دخترانم آغاز شد، چیزی که فرسنگ‌ها دورتر از میهن اولم، فلسطین، اتفاق افتاد. در روزها، ماه‌ها و سال‌هایی که من در گیر و دار این هویت جدید بودم، فلسطین «نبرد ماه مه ۲۰۱۹» را از سر گذراند، کشته شدن روزنامه‌نگارِ خود، شیرین ابوعاقله را شاهد بود، نسل‌کشی در غزه و بسیاری حوادث دیگر را تجربه کرد که او را نیز به‌مانند خود من – مادر فلسطینی در دوردست – مقابل این پرسش قرار داد که: چطور می‌توانم در مقابل این بی‌عدالتی، به کارهایم حتی ساده‌ترین‌هایشان ادامه دهم؟

چند هفته پیش، داشتم آماده می‌شدم از خانه بیرون بروم و در تظاهراتی در حمایت از غزه در آمستردام شرکت کنم. یکی از دخترهایم از من پرسید کجا می‌روم. وقتی به او گفتم، ابتدا متوجه نشد. بعد گفتم: «فلسطین آزاد بادا!» ما چند روز قبل‌تر، خانوادگی در یک تظاهرات شرکت کرده بودیم، بنابراین به فکرم رسید که این شعار، منظور مرا خواهد رساند. واکنش او این بود که دستش را روی گوشش بگذارد و بگوید: «آخ مامان!» – او یاد آن شعار سردادن‌های با صدای بلند افتاده بود که آن روز آزارش داده بود. گفتم: «اشکالی نداره عزیزم. منم یه آخِ کهنه دارم که بیشتر از هفتاد سالشه.» آن وقت دخترم به رویم لبخند زد با این‌که هیچ چیز از حرف من نفهمید.

من آخر مارس ۲۰۲۱، مادر دخترهای دوقلویم شدم. همیشه دلم می‌خواست مادر شوم، حتی زمانی که هنوز در فلسطین زندگی می‌کردم. اما در مواقعی که به مادر شدن فکر می‌کردم، هیچ‌ وقت تصورش را هم نمی‌کردم که پدر بچه‌هایم، یک فرد غیرفلسطینی یا حتی غیر عرب باشد. آن‌چه تصور می‌کنیم، اهمیتی ندارد چرا که قلب ما همیشه برنامه‌های دیگری را دنبال می‌کند. توجه قلب من به ایران معطوف شد. دقیق‌تر بگویم، به یک ایرانی که به‌اجبار ایران را ترک کرده و به آمستردام گریخته بود. هنگامی که با مادرم برنامه‌ی ازدواجم با او را مطرح کردم، او به طعنه گفت: «ما تو رو فرستادیم اروپا که با یه ایرانی ازدواج کنی؟ هلندی‌ها مگه چشون بود؟» بعد هم خندید و من هم خندیدم. بعد به او گفتم: «ولی مامان، قلب من همیشه به سمت کسی می‌ره که همدرد منه.»

هرچند درد او عینا نظیر درد من نیست اما او نیز خانه‌اش را از دست داده است. من خودم خانه‌‌ام را از دست ندادم اما پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایم خانه‌هایشان را پس از آن‌که شبه‌نظامیان صهیونیست، دهکده‌ی آنها را پاکسازی قومیتی کردند، از دست دادند. آنها در میهن خودشان به‌عنوان پناهجو زندگی می‌کردند و پیش از آن‌که رویای بازگشت به روستای زادگاهشان تحقق پیدا کند، از دنیا رفتند. این حقیقتی است که زندگی من، هویت من، رویاها و ترس‌هایم را شکل داده است. همان به اصطلاح، ترومای میان‌نسلی.

همسر من خانه‌اش را مستقیما از دست داده است. هنگامی که پدرش پس از به قدرت رسیدن اسلام‌گرایان در ایران، برای نجات جانش از ایران فرار کرد، او کودکی سه ساله بوده. پدرش از راه کوهستان فرار کرده و خود را به ترکیه رسانده. بعد، همسرش و پسر خردسالش از همان مسیر، در استانبول خود را به او رساندند تا در نهایت به عنوان خانواده‌ای پناهجو به هلند بیایند. همسر من که در تبعید بزرگ شده، نمی‌تواند به شهر زادگاهش، تهران رفت و آمد کند. و مادرش که سال‌ها از بیماری آلزایمر رنج می‌بُرد، در تبعید در حالی از دنیا رفت که رویای بازگشت به کشورش را در سر داشت.

هم‌اکنون مسئله‌ی مواجهه با بی‌عدالتی در دوران مادری، نسبت به زمانی که مادر دو دختر فلسطینی-ایرانی شدم، بزرگ‌تر هم شده است. شاید پاسخ دادن به این مسئله آسان‌تر می‌شد اگر هر روز در خانه با درد فلسطین و ایران از خواب بیدار نمی‌شدم. این درد همچنان حضور دارد و در دو تصویر که به دیوار خانه‌ی ما آویخته شده، روزگار می‌گذراند. این دو تصویر، گالری شخصی ما از مردگانی تبعیدی است که از خاک خود به بیرون رانده شده و حال، در قسمتی از خانه‌ی ما به نمایش گذاشته شده‌اند: مادربزرگ من، سلما و مادر همسرم، پروین.

مفهوم «شخصی» (Personal) در زندگی من، فضایی‌ست برای اندوه مشترک و همچنین برای مسائل دشوار، برای حقانیتِ شرایطی پیچیده که نمی‌گذارد اندوه یکی از ما در این خانه، مهم‌تر از اندوه آن دیگری جلوه کند. مهم‌تر این‌که، مقابله با بی‌عدالتی، یعنی همان بذری که مرا به جنبیدن وامی‌دارد، به قیمت رخ دادن یک بی‌عدالتی دیگر، محقق نمی‌شود.

من با دخترهایم چندان درباره‌ی فلسطین صحبت نمی‌کنم. به بیان دقیق‌تر، من با آنها به‌واسطه‌ی کلمات، در این‌باره صحبتی نمی‌کنم. بلکه راه‌های غیرمستقیم‌تری را برای این کار پیدا کرده‌ام. تمام سعی‌ام را می‌کنم که غذاهای فلسطینی‌ای که از مادرم یاد گرفته‌ام درست کنم و به‌همراه دخترهایم به آوازهای فلسطینی، از سنتی‌ترهایش گرفته تا هر آن‌چه همین اواخر بیرون آمده، گوش می‌دهیم. من با دخترهایم با لهجه‌ی شلم شوربای خودم حرف می‌زنم که ملغمه‌ای است از لهجه‌ی ساکنان کوهستان (که از مادرم گرفته‌ام) و فلسطینی‌هایی که کنار دریا زندگی می‌کنند (که از پدرم گرفته‌ام)، و هر شب، پیش از خواب نیز برای دخترهایم لالایی فلسطینی می‌خوانم.

در ماه نوامبری که گذشت، بعد از آن‌که یک روزِ تمام، عکس‌ها و ویدیوهایی را که از غزه بیرون می‌آمد تماشا کردم و با احساس عذاب وجدانی که مرا از درون می‌خورد – چرا که سقف امنی را که مرا محافظت می‌کرد با سقف‌های بالای سر مادران و کودکان‌ غزه مقایسه می‌کردم – خودم را میان دخترهایم انداختم؛ اولی دست راستم را گرفت و دومی دست چپم. از آنها پرسیدم: «چه آوازی دوست دارین براتون بخونم؟» هر دو یک‌صدا گفتند: «یا ستّی! (آی مادربزرگ!)». قلب آنها با این لالایی بیش از همه احساس نزدیکی می‌کند. در اواسط آواز بود که زنگ خانه به صدا درآمد. یکی از دخترهایم گفت: «مامان نترس.» او در واقع به این شیوه می‌خواست بگوید که خودش ترسیده است.

به آنها گفتم پست‌چی زنگ زده بوده، بعد دوباره شروع به آواز خواندن کردم تا خوابشان بُرد.

درست همان‌طور که مستقیما از فلسطین برایشان چیزی نمی‌گویم، به آنها این را نیز نمی‌گویم که خیلی وقت‌ها از بسیاری چیزها واقعا می‌ترسم؛ از جهانی که ارزش کودک فلسطینی را به اندازه‌ی دیگر کودکان نمی‌داند. از این‌که هنوز زنان و دختران ایرانی بابت «خوب» رعایت نکردنِ حجاب، کشته می‌شوند نیز می‌ترسم. می‌ترسم که اسرائیل را برای جنایاتش – از جنایاتش در گذشته گرفته تا جنایات اخیر و جنایاتی که در آینده مرتکب خواهد شد – پاسخگو نکنند. می‌ترسم که جمهوری اسلامی ایران را برای اعدام‌های پی در پی جوانان ایرانی پاسخگو نکنند… و این فهرست ترس‌ها ادامه دارد.

امروز در میانه‌ی تمام این اتفاقات، دوباره شروع به نوشتن کردم تا به خودم بگویم و تاکید کنم که مادرانگیِ من در این خانه، به‌واقع رشته نخی است که به سوی اندیشیدن به عدالت برای فلسطین کشیده می‌شود، با پخت‌وپزهایم، رایحه‌ها، آوازها، صدایم، صورتم و غمی که به میراث برده‌ام و این روزها نیرومندتر از همیشه دارد خودش را نشان می‌دهد. در عین حال، این رشته نخ به سوی اندیشیدن به عدالت برای ایران نیز کشیده می‌شود. چرا که روزی تهران نیز باید خانه‌ی دخترهایم شود، درست مثل عکا. درد همان درد است حتی اگر «دربان»های این دو سرزمین، مجزا باشند یا ادعا کنند که دشمن یکدیگرند.

درباره‌ی نویسنده: رشا حلوه، نویسنده، روزنامه‌نگار و مدافع حقوق بشر فلسطینی است که در سال ۱۴۰۱ به‌همراه پنجاه تن دیگر از کنشگران، ادبا، هنرمندان، وکلا و اساتید دانشگاه فلسطینی، بیانیه‌ای را در حمایت از جنبش «زن، زندگی، آزادی» به زبان‌های عربی، فارسی و انگلیسی منتشر کرد.

منبع: وبسایت «رصیف ۲۲‌»

نسخه‌ی انگلیسی متن:

From Akka to Tehran… Motherhood in the face of injustice – Raseef22

نسخه‌ی عربی متن:

من عکّا إلى طهران… أمومه فی وجه الظلم – رصیف۲۲ (raseef22.net)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.