من، مادرِ خیالیِ تمامِ کودکانِ بیمادرِ غزه هستم
سما بابایی
کانون زنان ایرانی
خیلی زنها «مادر» به دنیا میآیند، شوهر نکردن، سترون بودن، نخواستن، نتوانستن و خیلی چیزهای دیگر هم مانعِ «مادر بودهگی»شان نمیشود. بعد این زنها، میشوند «مادرِ» تمام بچههای دنیا. مادرِ تمام آنانی که در شیرخوارههای دولتی رها میشوند. بچههایی که کتک میخورند، آنهایی که با پای برهنه توی زبالهها میگردند.
خیلی زنها، مادرِ خیالی این بچهها میشوند و در تنهاییشان برایشان اشک میریزند و حمامشان میکنند و در آغوششان میگیرند. حالا دو سال است که من، مادرِ خیالیِ تمامِ کودکانِ بیمادرِ غزه هستم. با لرزشِ هر بمبی، دو کودک را در آغوشام میگیرم و خودم را روی دو کودکِ دیگر خم میکنم و زیرِ لب همان لالاییهای سوزناکِ غمانگیزی را میخوانم که مادرانِ خاورمیانه برای فرزندانشان خواندهاند: لالالالا گل خشخاش/ بابات رفته خدا همراش/ لالالالا گل زیره/ بابات دستاش به زنجیره…
بیایید با این واقعیتِ هولناک کنار بیاییم. این دنیا دیگر دنیا نیست. هیچ چیز نیست. بیایید و باور کنیم که تمامِ مفاهیمِ بشری از میان رفته است. بیایید باور کنیم جهانی که چشم بر جنایتهای بدترین خونخوارِ تمامِ طولِ عمر جهان میبندد، آنقدر بیمعنا شده است که دیگر نمیشود و نمیتوان و نباید به آن امیدی داشت.
مگر میشود به دنیایی دلخوش کرد که دو سالِ آزگار است در گوشهای از آن، هزاران هزار کودک بیجان شدهاند و صدا از کسی بلند نشده؟ از آن مدعیانِ حقوقِ بشر و آزادی و دموکراسیِ غربی گرفته تا همین کشورهای مسلمان. اصلا چرا راه دور برویم، در همین خاکِ عزیزِ نفرینشدهی وطنمان، مگر کم هستند آدمهایی که به هوای نفرتشان از حکومت، از ابلهِ خونخواری چون «نتانیاهو» دفاع میکنند و او را ناجیِ آزادیشان میدانند؟
من توانی ندارم، به این در و آن در هم زدهام برای رفتن به غزه و حتی آنقدر سواد نداشتهام که بدانم محاصرهی آنجا آنقدر وحشتناک است که هیچ آدمی توانِ ورود به آنجا را ندارد؛ قلمام هم ناتوانتر از چیزی است که بتوانم ادعایی داشته باشم، اما میدانم از این پس، تمام واژههایی که در سر دارم، برای نفرت از «اسرائیل» خرج خواهد شد.
و روزی هزار بار در تنهایی خودم، آرزوی مرگِ نتانیاهو و اندیشهی کثیفش را خواهم کرد، بیتوجه به آنکه همواره با شعارِ «مرگ بر…» چه وقتی حامیانِ حکومت گفتهاند و چه وقتی معترضانش، مشکل داشتهام.
من در خیالم دستِ تمامِ کودکان غزه را میگیرم و میبرمشان کنارِ دریا، پر از پرچینهای سرسبز… با یک آسمانِ آبی که در آن هیچ کودکی بیمادر نیست. بیپدر نیست. جنازهی خواهر و برادرش را ندیده است. جایی که هیچ بچهای، نمیداند «گرسنگی» یعنی چه؟
پ.ن: لطفا بیخیالِ گفتنِ این جمله شوید که آنوقت که «کیان پیرفلک» و دهها کودکِ دیگر کشته شدند، کجا بودی؟ همینجا بودم و برایشان نوشتم و جوابش را هم پس دادم و داغشان تا ابد در سینهام سنگینی میکند.

