زندگی زنان زیر فشارهای ناپیدا؛ صورت پنهان خشونت
سمانه کوهستانی*
خشونت علیه زنان را همیشه نمیشود در همان لحظه فهمید. گاهی هیچ صدایی ندارد. از جایی شروع میشود که زنی حس میکند باید بیشتر از حد معمول مراقب رفتار و حرفهایش باشد. اولش شاید فقط یک تذکر ساده باشد، یا نگاهی که بیش از اندازه دنبال توضیح است. بعد آرام آرام نقش خودش را در زندگی گم میکند. بخشی از تصمیمهای کوچکِ روزمرهاش از کنترلش خارج میشود، بیآنکه کسی مستقیم چیزی بگوید. همین موارد به ظاهر کوچک، اگر انباشته شوند، مسیر را به سمتی میبرند که میتواند به خشونتی برسد که دیگر هیچ کلمهای توان توصیفش را ندارد.
شنیدن اخبار کشته شدن زنان همیشه تلخ و دردناک است؛ اما معمولاً آخرین حلقه زنجیریست که از مدتها پیش شروع شده است. زنجیری از کنترل، سوءظن، قضاوت و سکوت. زنانی بودهاند که سالها قبل از مرگشان، نشانههایی از خودشان بروز دادهاند: سکوتهای طولانیتر، گوشهگیری بیشتر، یا جملههایی که بین شوخی و جدی گیر کرده است. نشانههایی که کسی پیگیری نکرده است، چون مسئله، خانوادگی محسوب میشده. اما قتل، با تمام تلخیاش، درواقع نتیجه وضعیتی است که از مدتها قبل شکل گرفته است.
خشونت همیشه اینقدر آشکار نیست. در بسیاری از زمان ها در ظریفترین وقایع رخ میدهد: در جمعهایی که زن مجبور است مراقب هر کلمهاش باشد. در رابطههایی که مرزهای شخصیاش نادیده گرفته میشود. در واکنشهایی که او را از ابراز نظرش منصرف میکند. در خانههایی که زن باید دلواپس حال و هوای دیگران باشد، حتی اگر خودش خسته و دلشکسته است. اینها چیزهایی نیست که کسی برایشان پرونده باز کند، اما در زندگی زنان رد عمیقی بر جای میگذارند.
خشونت اقتصادی هم معمولاً بی صدا اما با فشارهایی سنگین همراه است. زنانی که استقلال مالیشان فقط در حد اسم است. زنانی که حقوقشان خرج نیازهای دیگران میشود، زنانی که سهمشان از درآمد خودشان تنها اجازهای محدود است. اینها باعث میشود بسیاری از زنان راه خروجی نداشته باشند، حتی وقتی میدانند وضعیتی که در آن ماندهاند، آرامشان نمیگذارد.
خشونت روانی و کلامی، شاید بیش از هر شکل دیگری، توان فرسودهکردن دارد. نه کبودی بر تن باقی میگذارد، و نه صدایش به جایی میرسد. اما زنی که سالها با تحقیر، بیاعتنایی یا کنترل احساسی روبهرو بوده، کمکم خودش را کمتر از آنچه هست، میبیند. این خستگی به ظاهر مشخص نمی شود، اما در هر تصمیم کوچک قابل دیدن است: در تردیدها، در سکوتها، در ترس از شروع تازه.
خشونت در خیابان، در مسیرهای روزمره، در راه خانه تا محل کار یا خرید اتفاق میافتد. هنگامی که زنان مجبور هستند چند خیابان را دورتر بروند، مسیر همیشگی خود را تغییر دهند، از نگاهها فرار کنند، یا برای حفظ آرامش خودشان وانمود کنند که متلک ها را نمیشنوند، بخشی از آزادی خود را از دست میدهند. این اتفاقها معمولاً کوتاه مدتاند، اما هر روز تکرار میشوند و همین تکرار، امنیت را از حالت طبیعی خارج و به چیزی تبدیل میکند که زنان باید برایش برنامهریزی کنند.
در محیطهای کاری هم خشونت شکلهای متفاوتی پیدا میکند. زنانی که ایدهشان نادیده گرفته میشود، زنانی که در موقعیتهای نابرابر قرار میگیرند، یا زنانی که وقتی شکایت میکنند، به آنها در حد توصیهای دوستانه گفته میشود: «بیخیال شو». همین «بیخیال» گفتنها، همان چیزی است که باعث میشود خشونت به کار خود ادامه دهد، چون خلاف آن هزینه دارد.
در بسیاری از مواقع، قانون هم برای زنان جای امنی نیست. چند کاغذ، چند امضا، چند ساعت انتظار و چند جمله بیاثر، میتواند زنی را از پیگیری حقش منصرف کند. کسی که از خشونت گریخته، وقتی ببیند باید مراحل طولانی و فرسایشی طی کند تا حرفش شنیده شود، ترجیح میدهد، دوباره خاموش شود و ناگزیر سکوتی اجباری را انتخاب کند. این خاموشی اما به معنای پایان خشونت نیست؛ بلکه به معنای بیپناه شدن زن است.
با همه اینها، روند آگاهی بخشی درباره خشونت علیه زنان در سالهای اخیر تغییر کرده است؛ اگرچه تدریجی بوده، اما قابلدیدن است و نمی توان انکارش کرد. زنان تجربههایشان را پنهان نمیکنند. روایتهایی که سالها فقط در خلوت گفته میشد، حالا تبدیل شده به متن، عکس و به صدایی آرام اما محکم و قاطع. شاید هر روایت به طور جداگانه، ناچیز و کم اهمیت شمرده شود، اما زمانی که انباشته میشود، چشمها را به واقعیتی باز میکند که دیگر نمیشود انکارش کرد. قدرت همین روایتهاست که خشونت را از پستوی خانه ها بیرون میکشد. زنانی که تجربهشان را تعریف میکنند، دنبال جلب ترحم یا هیاهو نیستند؛ میخواهند حقیقتی که بر آنها گذشته، نابود نشود. زنانی که سالها سکوت کردهاند، حالا میبینند دیگرانی هم هستند که شبیه آنها بودهاند. این همصدایی، نوعی آرامش و نوعی قدرت میآورد؛ قدرت اینکه زن بداند تنها نیست و میتواند مسیرش را دوباره انتخاب کند.
زندگی زنان فقط مجموعهای از آسیبها نیست؛ مجموعهای از ایستادگیها هم هست. زنانی که از دل سختترین تجربهها عبور کردهاند و دوباره خودشان را ساختهاند. زنانی که نه دنبال قهرمان بودناند و نه دنبال ستایش؛ فقط میخواهند زندگیشان را همانطور که حقشان است ادامه دهند. اگر تغییری قرار باشد اتفاق بیفتد، از همین نقطهها شروع میشود. از زنانی که دیگر نمیخواهند خشونت را طبیعی بدانند. از زنانی که تجربهشان را نه برای شکایت، بلکه برای ثبتِ حقیقت تعریف میکنند. از زنانی که انتخاب میکنند سکوت نکنند، حتی اگر صدایشان آرام باشد، حتی اگر دستشان بلرزد، حتی اگر راهی که میروند هنوز هم ناامن باشد.
خشونت با فرمان و شعار تغییر نمیکند؛ با دیدن و شنیدن روایت ها تغییر میکند. با ثبت تجربه، با گفتن اینکه چه گذشته، با اینکه نگذاریم روایتها گم شوند. همینهاست که به تدریج، نگاهها را تغییر میدهد و فضا را برای زندگی امنتر میسازد.
* دانش آموخته دکتری جامعه شناسی فرهنگی

