روایت جنگ از درون: هشتمین صبح جنگ/صبحی که آفتاب در تهران طلوع نکرد
ترانه بنییعقوب
کانون زنان ایرانی
ساعت هشت صبح است و هشتمین روز جنگ.
همسرم آماده شده تا به محل کار ش برود. چند ساعتی بیشتر نخوابیدهایم؛ دیشب هم تا پاسی از شب صدای انفجارهای متعدد نگذاشت چشم روی هم بگذاریم.
چشمم که به پنجره میافتد تعجب میکنم؛ چرا با اینکه ساعت هشت صبح است، هنوز روز نشده؟
همسرم میگوید:«دود ناشی از انفجارهای دیشب در زیرساختهای نفتی* باعث شده آفتاب دیده نشود.»
از دیروز برای آرایشگاه وقت گرفتهام. میگوید بهتر است بیرون نروم؛ هشدارهای زیستمحیطی دادهاند، میگویند هوا پر از گازهای سمی است.
میگویم مهم نیست، باید بروم. دلم نمیخواهد وقتم را از دست بدهم. دلم میخواهد کمی حس زندگی معمولی داشته باشم. هشت روز پر از دلهره، پر از خبرهای بد و صدای انفجار، نفسم را بند آورده. دلم میخواهد کمی زندگی کنم تا بتوانم تاب بیاورم.
بیشتر آرایشگاههای شهر تعطیلاند؛ بر خلاف معمول این موقع سال که معمولاً پر از مشتریهایی بودند که خودشان را برای سال نو آماده میکردند.
وقتی بیرون میآیم، از هوای گرفته، ابری و دودآلود شوکه میشوم. انگار روی کف زمین نفت سوخته و سیاه پاشیدهاند. دو لایه ماسک زدهام. یاد روزهای بحرانی کرونا میافتم؛ آن روزها چقدر سخت به نظر میرسید، اما حالا در مقایسه با این روزها چقدر ساده و حتی شیرین به نظر میآید.
ماشینی که سوارش میشوم بوی دود گرفته است. راننده دستکش یکبارمصرفی به دستم میدهد تا با آن در را باز کنم. در مسیر از شب گذشتهی تهران میگوید؛ شبی که به قول او شهر در آتش سوخته است.
در آرایشگاه فقط من هستم و خانم آرایشگر. آه میکشد و میگوید هیچ مشتریای ندارد، در حالی که چقدر منتظر کاسبی این روزهای نزدیک نوروز بوده.
یکی از دوستان اینجا را معرفی کرده. آرایشگاهی که همیشه میرفتم نزدیک میدان … است و حالا کاملاً تعطیل شده؛ در همان حوالی انفجار وحشتناکی رخ داده و خرابی زیادی به بار آورده و آنها ترجیح دادهاند فعلاً در را ببندند.
خانم آرایشگر میگوید که در جنگ دوازدهروزه قبلی خانهای در شمال کشور اجاره کرده بودند، اما آنقدر اذیت شدند که این بار تصمیم گرفتهاند در خانه بمانند؛ به قول خودش: «هر چه بادا باد.»
موهایم را کوتاه میکنم. حالا حس و حال بهتری دارم.
قدمزنان از آرایشگاه بیرون میآیم. ماسک زدهام و سردرد عجیبی گرفتهام. انگار هوا بوی سیر تازه میدهد. میگویند بوی دودهای سمی ناشی از انفجارهای «انبار نفت»هاست. اهمیت نمیدهم؛ فقط نیاز دارم کمی راه بروم.
خیابانها نسبتاً شلوغ است؛ نه مثل همیشه و نه مثل اسفند هر سال، اما رفتوآمد هست.
دختر شیکپوشی با ماسک و هدفون، با قدمهای سریع از کنارم عبور میکند.
به محلهمان نزدیک میشوم. نزدیک بعد از ظهر است اما هنوز روز نشده؛ انگار امروز آفتاب در تهران قرار نیست، طلوع کند.
وقتی به نزدیکی خانه میرسم، صدای چند انفجار به گوش میرسد. مردم سرشان را بالا گرفتهاند و به آسمان نگاه میکنند. میگویند چندان هم نزدیک نیست، و بعد دوباره مشغول کار و کاسبی خودشان میشوند.
سوپر کوچک محله ما همچنان باز است و پر از کالاهای اساسی. فعلاً کمبودی نیست.
حسن، پسر ١٢ ساله افغانستانی که در این سوپرمارکت کار میکند، تندتند جنسها را تحویل میگیرد تا به خانه مشتریها ببرد. پیک سیار مغازه است.
در جنگ دوازدهروزه قبلی هم هر روز میدیدمش؛ آب معدنی و خوراکیها را روی کولش میگذاشت و برای مشتریها میبرد. انگار هیچوقت از جنگ نترسیده…قصه زندگی اش جالب است …باید یک روز سر فرصت درباره اش بنویسم.
مردی که کنار مغازه ایستاده خبری خوانده و حالا تلفنی به خانوادهاش در اصفهان توصیه میکند فردا از خانه بیرون نروند؛ میگوید هشدار دادهاند فردا بعضی شهرها خطرناکتر
خواهد بود.اقای مغازه دار دلداری اش می دهد ترس توی چشمهای مرد موج می زند…
کلید را در قفل در میچرخانم. باز هم صدای چند انفجار میآید.
روزهای ما کمکم با این صداها و با این ترسها گره می خورد.
اما چه بخواهیم چه نه، زندگی هنوز در جریان است؛
مردم خرید میکنند،من موهایم را کوتاه میکنم، پسربچهای بار روی کولش میگذارد و برای مشتریها میبرد.
انگار ما یاد می گیریم در میان صدای انفجار بمب و موشک و جنگنده هم زندگی کنیم.
*در هشتمین روز جنگ پالایشگاه شهرری و انبار نفتهای تهران مورد حمله نظامی آمریکا و اسرائیل قرار گرفت.

