روایت جنگ از درون: دود، ترس و زندگی

ستون‌های دود سیاه هنوز روی آسمان کرج و بخش‌هایی از تهران سنگینی می‌کنند.

مسعود نیک‌زادی*

کانون زنان ایرانی

گاه و بی‌گاه صدای انفجار می‌آید. ستون‌های دود سیاه هنوز روی آسمان کرج و بخش‌هایی از تهران سنگینی می‌کنند. چند روز از حمله به مخازن نفت و پالایشگاه‌ها گذشته و با وجودی که برف و باران باریده، اما هوا هنوز به شدت آلوده است؛ بوی نفت سوخته و گازهای سمی با بوی خاک و خاکستر و ترس مخلوط شده و هر نفس، سوزشی در گلو و سینه می‌اندازد

هر از چند گاهی صدای جنگنده‌ها می‌آید و بالا و پایین می‌رود، مثل چیزی که می‌خواهد گوش آدم را بدزدد. گوشه‌ای از شهر منفجر می‌شود و بمب و موشک ساختمانی را به تکه‌هایی از خاک و آهن تبدیل می‌کند، و دود و شعله‌ها همچون انگشتانی سیاه به آسمان اشاره می‌کنند.

خیابان‌ها نیمه‌خالی‌اند. نگاه‌ها بیشتر سرد و پراکنده است، انگار هیچ دستی برای دلداری دادن نیست. هر شب اعلام می‌کنند حملات امشب شدیدتر از شب‌های قبل خواهد بود. با هر انفجار شیشه‌ها و دیوارها می‌لرزد و آدم نمی‌داند چه چیزی امن است، یا چه چیزی از شهر باقی خواهد ماند.

صف‌های پمپ بنزین طولانی‌اند، و حرکتشان کُند و خسته‌کننده. کارت جایگاه فقط پنج لیتر می‌دهد و اگر کارت شخصی داشته باشی، شاید بتوانی بیست لیتر بنزین سهمیه‌ای بگیری. مردم با دلهره و اضطراب در صف ایستاده‌اند، بچه‌ها بی‌تاب و خسته، پدران عصبی، زنان با چهره‌های محو و خیره. راننده‌ای کنار ماشینش ایستاده و می‌گوید شب گذشته ستون‌های دود تهران را پوشاند و شهر لرزید.
پارکینگ مجتمع ما خلوت شده است، بسیار خلوت. جای ماشین‌ها خالی است و می‌توان فهمید برخی از مرکزنشین‌ها برای حفظ جان خود خانه‌هایشان را ترک کرده‌اند. تنها چند ماشین باقی مانده‌اند، و سکوت عجیبی در فضا سنگینی می‌کند، فقط صدای باد و بعضی انفجارها که از دور و نزدیک می‌آید، فضا را پر می‌کند.

بازار هم حال و روز عجیبی دارد؛ نزدیک بودن سال نو معمولاً به معنای شلوغی و جنب و جوش است، اما حالا بی‌حد کساد است. مغازه‌ها نیمه‌بازند، مشتری‌ها ناپدید شده‌اند، کسی شوق خرید و جشن و آماده شدن ندارد. زن و مردی با قدم‌های کند و لرزان از کنار مغازه‌ها می‌گذرند، کودکی پشت پدرش پنهان می‌شود. چراغ‌های چشمک‌زن مغازه‌ها بی‌فایده و سرد به نظر می‌رسند، چون خبری از زندگی عادی نیست.

قطع اینترنت همه چیز را پیچیده‌تر کرده است. گویی همه در یک جزیرهٔ قرون وسطایی گیر افتاده‌اند. خبری از دوستان و خانواده نیست، هیچ راه ارتباطی مطمئن نیست، و اگر کسی پیدا شود وی پی ان بفروشد، قیمت خون پدرش را طلب می‌کند. هر تماس و هر پیام، گویی یک شانس زندگی یا مرگ است.

میان این همه ترس، بسیاری از مردم شغلشان را از دست داده‌اند. کارگاه‌ها و مغازه‌ها تعطیل شده‌اند، کسانی که پیش‌تر کسب و کاری داشتند حالا بیکارند و نمی‌دانند برای به دست آوردن لقمه‌ای نان چه کنند. مردی که روزهای پیش در بازار کنار دستفروش‌ها چانه می‌زد، حالا روی نیمکتی نشسته و به خیابان خیره شده، دست‌هایش خالی و نگاهش پر از سردرگمی. زنانی که پیش‌تر دست‌فروش بودند، بارها و کیسه‌هاشان خاک می‌خورند و کسی خریدارشان نیست. همه منتظرند، اما انتظارشان بی‌نتیجه است و صدای انفجار و پرواز جنگنده‌ها اضطراب را عمیق‌تر می‌کند.

به خانه که نزدیک می‌شوم، هنوز روز نشده؛ خورشید پشت دود پنهان است. صدای چند انفجار دوباره می‌پیچد و مردم سرشان را بالا می‌گیرند و نگاه می‌کنند، اما بلافاصله به کارشان برمی‌گردند. هر روز تکرار می‌شود؛ انفجار، دود، ترس و زندگی که همچنان به جریانش ادامه می‌دهد.

کلید را در قفل درب خانه می‌چرخانم و باز هم صدای انفجار می‌آید. هوا سنگین است، چشم‌هایم پر از غبار و دود است و قلبم همچنان می‌تپد. مردم هنوز تلاش می‌کنند به زندگی ادامه دهند، اما هر روزشان با انفجارها و ترس‌ها گره خورده است. انگار جنگ بخشی از زندگی شده، و شهر دیگر هرگز همان شهر سابق نخواهد بود.

*کنش‌گر سیاسی و اجتماعی، پژوهشگر تاریخ و علوم اجتماعی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.