قسم به بمبی که مهربان است
برای خواهرم آزاده صادقی و روایتش از درون جنگ
شعری از سپیده جدیری
قسم به بمبی که مهربان است
قسم به تمام فرضیههای غلط
که از محاسبهی تو چشمپوشی کرد
و تمام وجودت را سرشار کرد سربلند
از ترسی که مهربان است.
قسم به دستهای تو آزاده
که تمامِ عاقبت را نوشت
و کار سخن را تمام کرد
کار فرداها و فریادها را.

به آسمان نگاه کن
چه حادثهپرور، تمام شب
میشکفد درخشان
بر بدنهایمان.
بخند آزاده بخند
من خندههایت را دوست دارم
که مثل زنگ مدرسه پُر بود
از قلب. از هیجان.
حالا تمامِ هیجانهای کوچکِ ما
با زنگ مدرسهشان خوابیدند.
با زنگ مدرسه هم دیگر
مدرسهای باز نمیشود.
یادت هست میگفتی و میخندیدیم؟
حالا میگویی و من
به دستهای تو میپیچم.
من به حرفهای تو از ترس
و ترسهای تو از حرف
و حدیث،
به حدیث پناه میآورم.
تا دوباره بخندی و بگویی
تو و حدیث، سپیده؟!
و خواهرت شَوَم
کنار تو در نمازها و روزههات
و تمام حدیثهای نیامده
و آوار نشده
این بار با تمام وجودت
و تمام وجودم
حرف بزنیم
نخندیم
تا ترسِ چشمهات
به آسمان برگردد
به آسمانِ نیامده
و آوار نشده.
*روایتهای آزاده صادقی از درون جنگ را میتوانید در همین وبسایت بخوانید.

