کوچکترین آزادی زمین
شعری از سپیده جدیری
تقدیم به نقاشیهای دلتنگ دختر کوچولوی مینابی برای مادرش
بعضی داغها هیچگاه کهنه نمیشوند، از آن جمله است داغ فرزند و یا داغهایی که بر دل فرد فرد یک ملت میماند، مثل کودتای ۲۸ مرداد که تمام دورههای بعد از خود را متاثر کرد و تحتالشعاع خود قرار داد. داغ کودکان دبستان شجرهی طیبهی میناب، از هر دو جنس است، پس نه تنها در یاد والدین آن کودکان که در حافظهی جمعی ما نیز خواهد ماند و رنجمان خواهد داد؛ یادآوری آن چهرههای معصوم، تا همیشه خاطرهی تجاوز به میهن را برایمان پررنگ نگه خواهد داشت و چه بسا که هر چه بگذرد، این درد را نیز که تعدادی از هممیهنان خودمان خواستار آن تجاوز شده بودند، عمیقتر کند.
در روزهای اخیر، تعدادی از نقاشی دیواریهایی که از زیر آوار مدرسهی شجرهی طیبه بیرون آورده شده، به نمایش گذاشته شد. این نقاشیها هر یک به نوعی متاثرمان میکند بهخصوص وقتی به یاد میآوریم که آن همه شور و رویاهای کودکانه که در آنها به چشم میخورد، یکجا به زیر خاک رفتهاند. این شعر را برای یکی از آنها نوشتم، نقاشیای که تصویرش را در بالا میبینید، هرچند که هر یک از آن نقاشیها به تنهایی تا سالیان سال میتواند هر شاعری را به خلق سوگسرودههایی بسا دردبارتر وادارد.
من که باید مادرم را دوست داشته باشم کجا هستم؟
از لالاییش به کدام قصه؟ کجای قصه؟ چرا؟
مرغ سحر در نالههای خود فروخته است ما را:
«حالا از آزادی مطلق لذت ببرید!»
نه، من کوچکترین آزادی زمین بودم
رنگ زندگیام با نقاشیهایم ست بود
رنگ چشمهای مادرم با خون این روزهام
نه، من کاملترین شعرهایم را در نقاشیهایم گفته بودم
که مادرم را دوست دارم، دوست دارم، دوست دارم
و از قلب او قصهام راه میبَرَد
به آزادی زمین
یک روز که رحم، ما را بهتر خواهد کرد
یک روز که دنیا ما را بهتر خواهد دید
و شعرهای زمین با نقاشیهایم کامل میشود.

