انتقام از خود

روایت جنگ از درون

علی زرین قلمی

کانون زنان ایرانی

آدم‌ها مثل رنگین‌کمان خم برمی‌دارند. طلای زرد علف‌های روی کوه می‌لرزد. هوا آنقدر صاف و شفاف است که هر چشمی دست‌کم دو پرده باید روشن‌تر، عمیق‌تر، رنگی‌تر ببیند. آدم‌ها در آسمانِ آبی قوس می‌زنند به دورترها. گاهی بعضی‌شان از شهر هم خارج می‌شوند اما سرآخر به ثانیه نمی‌کشد برمی‌گردند سرجایشان و با یک مکث کوچک و گاه هن‌هن‌کنان دوباره شروع می‌کنند. گوش‌هایم زنگ می‌زند. از بیخ می‌کنمشان. دیگر حوصلۀ حرف‌های مفتتان را ندارم: مدرسۀ میناب چسبِ پادگان سپاه بوده! ستاره‌ها در میناب ریختند بر زمین. شکوفه‌های لیمو در میناب بخار شدند. ماه از این چشم به چشم دیگر تکه شد. از شیرۀ تنۀ نخل‌های میناب و ستاره‌هایش که ذوب می‌شدند رودی جاری شد چون مدرسۀ شجرۀ طیبه چسبِ پادگان سپاه بوده. نه، نمی‌خواهم بالا بیاورم، می‌خواهم اگر بشود خودم را دفع کنم. همۀ خودم را از ته‌ام بیرون بریزم. مدفوع اگر به نسبتِ مناسب با خاک مخلوط شود فوق‌العاده مؤثر خواهد بود در رشد درختان، سیب‌زمینی‌ها، کلم‌ها. ترجیح می‌دهم کاملاً صلح‌طلبانه به حساب خودم برسم. کاسۀ خالی چشم‌هام هنوز بوی عفونت می‌دهند. چشم‌هایم دیگر توان تحمل آن تصویر هوایی را که در آن هنوز لودری دارد زمین را می‌کند نداشتند: نقش‌زدن مستطیل‌های یک یا حداکثر یک متر و چهل سانتی. یک نقاشی آبسترۀ مدرنِ دبش مثلاً از پل کله اگر بی‌حرکت می‌شد. که بود! هربار موقع بالاپایین‌کردن سایت‌های خبری به این ویدئوی بی‌نهایت ثابت و ساکن می‌رسم، بی‌بروبرگرد با یکی از نقاشی‌های پل کله یا یک شاهکار مدرن دیگر اشتباهش می‌گیرم. مستطیل‌های عمودی بر زمینۀ خاکستری می‌توانستند پنجره‌های یک ساختمان عظیمِ شلوغ‌پلوغ باشند. اما این‌بار نه، این‌بار خبری از نجات‌بخشی و بخشندگی هنر نیست. نه، چشمانم دیگر تاب تحمل این شیطان، این هنر شیطانی را ندارند. با هر ورود پل کله و هنر مدرن یکی از دندان‌هایم خرد می‌شود زیر فشار خشم‌ام. زبانم را قبل‌تر، چند هفته قبل‌تر، از حلقومم بیرون کشیده بودم. حرف‌ها و فریادها خالی‌ام نکرده بودند. زبانم به‌‌کل ناممکن شده بود. اواخر فقط ضجه و گاهی مثل ضبطِ صوتی کهنه زرزر ازش بیرون می‌آمد. گاهی هم وقتی اصرار می‌کردید خر نشو حرف بزن! آن‌را که دیگر چیزی شبیه یک جوراب کهنه یا آلت تناسلی آقایانۀ زهواردررفته بود از جیب شلوارم به عنوان مدرکِ صلح‌طلبی و تسلیم بیرون می‌کشیدم و تکان‌تکانش می‌دادم. اما همه ناکافی، باطل. می‌خواهم همه‌چیز را در همه‌چیز فرو کنم صلح‌طلبانه، بی‌خشونت. می‌خواهم خودم را در خودم دفن کنم صلح‌طلبانه و بی‌کندن حتا یک تار مو از سرتاپای دنیا. دوازده‌بار به شقیقه‌ام شلیک می‌کنم. می‌زنم از مهرشهر بیرون. می‌خورم به کوه‌های عظیمیه. شلوغ و زیادی نزدیک‌اند. شاعرم سرمی‌رسد و فرمان را می‌چرخاند سمت قزوین و می‌گازد تا میانه و بستان‌آباد؛ دور و در دوردست، در چشم‌اندازِ جنوبی سراب خیره می‌مانم به بُزگوش[i] با چشمان خالی؛ شاعرم این‌طور توصیفش می‌کند: با چشمان بسته ایستاده‌ای جلوی ردیفِ به‌هم‌چسبیدۀ قله‌های قدو‌نیم‌قدش. انگار چند دوست قدیمی دست‌انداخته روی شانه‌های هم، خونسرد و بی‌شیله‌پیله و کمی پریده‌رنگ چشم دوخته باشند به دشت. منتظر تا چشمت بیفتد بهشان؛ تا از آنها یا با آنها عکس بگیری. خنکا دستش را از پاچۀ شلوارم داخل می‌کند و قلقلکم می‌دهد. شاید حس کرده خوابیده‌ام. پس من ایستاده‌ام در برابر این فراخترین سینه. مثل بنده‌ای در برابر معبودش، پسری در برابر پدرش. خنکا دستش را پس می‌کشد و تنم را می‌سپارد دست باد تا موج‌موج بپیچد و بتابد بر تنم؛ تلوتلو می‌خورم. عقب می‌کشد و دوباره می‌کوبد انگار بخواهد مَحَکم بزند. بدنم را همراهش عقب‌جلو می‌کنم. می‌ایستم تا حکم بگیرم اما عاصی و ذله نه نادم و گناه‌کار. یکی از رفقا لبخند زد ــ شاعرم زیر گوشم گزارش می‌دهد ــ حالا چند تکه یخ ازش جدا شد. میان سبزه‌ها لاله و گلی بنفش که نمی‌شناسیشان پروپخش‌اند، و گل‌های زرد کوچک هم. کوه سرش را اریب خم کرد و چرخید به سویت. بی‌صدا خم شد کوه و گل‌های زرد و قرمز و بنفش و خارهای سفید و قهوه‌ای و علف‌های سبز و آفتاب موج برداشتند. کوه خم شد تا مسح بکشد، تا پدرانه دستی به شانه‌ات بزند به نشان پشتیبانی و دلگرمی. کوه خم شد دوستانه و سبک و انگار پرنده‌ای نوک بزند یا لبی بوسه‌ای سرسری بچسباند به گونه‌ات، تِق زد به سرت. گله‌ای بز از فرصت استفاده کردند و پیچیدند به یال برفی‌اش. گوش‌هام درآمدند. چشم‌هام روییدند. عینکم را از جیبم درآوردم گذاشتم روی صورتم. بعد از مدت‌ها آهی از سینه‌ام بیرون پرید. خورشید ایستاده بالا و کمی عقب‌تر از کوه‌ها داشت کج‌کج نگاهم می‌کرد. مثل یک بزرگ‌تر کنار ایستاده بود و لبخند می‌زند به شق‌القمر این کودک که داشت بی‌کمک کسی تاتی‌تاتی می‌کرد.

حالا خودم می‌بینم بزها روی گردنِ کوهِ بازیگوش سُر می‌خورند. کوه سبزه‌ها را مثل یک لحاف تا گلو رویش کشیده، تا برف. من تمام و کمال شدم. گلوله‌ها از کله‌ام پرت شدند روی علف‌ها. پاک و تمیز و کامل غیر از دندانِ آسیابِ نیمه‌خرابم که مزۀ گندش را می‌چرخاند در دهانم، غیر از چشمان ضعیف و خرده‌ناتمامی‌های دیگرم. کامل و سرتاپا انسان برخاستم از زمین. نیمچه قوسی زدم. برخاستم کمی اریب به پشت، به سوی ماه. چند کلاغ لَک انداختند روی فاصلۀ من و بزگوش. اما نه! من نه به شمال نه به هیچ جهتی پرت نشدم. قوس نزدم. محو شدم. غیبم زد. فلنگ را بستم. تا ابد نیست شدم. تا عمق جهان دور شدم.

آفتاب خمیازه کشید. بزها همچنان روی گردن قله ورجه‌وورجه می‌کردند. کوه خارشش گرفته بود اما نمی‌توانست تکان بخورد؛ حسابی کلافه و عصبانی بود اما نمی‌توانست لبخندش را کنار بگذارد؛ دندان‌هایش را از حرص به هم می‌فشرد اما جرات نداشت حتا یک نگاه کوچکِ چپ به آنها بیاندازد.

موقع برگشت شاعر گم‌وگور شده است. عوضش یک سبد انگورِ دیمِ سیاه، لمیده در صندلی شاگرد، آفتاب را روی حبه‌هایش می‌رقصانَد.


۱ـ در اصل بُزقوش و در تلفظِ اغلب ترک‌ها بُزگوش رشته‌کوهی‌ست در آذربایجان شرقی که شهرستان‌های میانه و سراب را از هم جدا می‌کند و به فارسی هم می‌توان پرندۀ خاکستری ترجمه‌اش کرد و هم پرندۀ پریده‌رنگ.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.