یک سنگر خاطره

شعری از سپیده جدیری

کانون زنان ایرانی

و کوریِ چشم‌ها را باید شُست و کنار گذاشت
از قلب‌های فرسوده‌تان
غمی هم باقی مانده؟

چه غم‌انگیز!
تفاله‌های تنهایی
با چشم‌های تا حدقه باز
و آرزوی خشمی بی سر و ته
نه در زندگیِ پرخونِ اسرائیل
نه در شکمِ صابون زده‌ی آمریکا
جایی ندارید
جز مرغِ جان‌نثاری
از خونِ بی مقداری
با چاشنیِ درباری
از عروسی‌ تا عزایشان.

اما آن خون که دهان‌تان را
و دست‌هایتان را
در حیرتِ خود‌ فرو برده
خونِ مقدسینِ تا ابد جاری‌ست
در تاریخِ فریادِ بشریت
در تاریخِ آن مادر
که تکه‌ای از فرزند خود را
رو به تمام دوربین‌های خاموش جهان
بی‌ هیچ آرزویی
بی هیچ نشانی
جاودان می‌کند.

ایران
که روز و شب برای من
یک سبد خاطره بود
یک سنگر خاطره شد
بی امان
و روزافزون.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.