پنج ماه پس از فاجعه/میناب تنها مانده است

الان اگر از خیابان اصلی میناب بگذرید، می‌بینید که بر سر در همه کوچه‌ها بنر و عکس کودکانی نصب‌شده که خانواده‌هایشان در همان کوچه‌ها زندگی می‌کنند.


گفت‌وگو با کبری فدوی، خواهر یکی از معلمان جانباخته شجره طیبه ـ بخش دوم و پایانی

ژیلا بنی‌یعقوب
کانون زنان ایرانی

روایت معلمی که به سمت کلاس ها دوید

شهید مهدیه رسولی، معاون اجرایی دبستان پسرانه مدرسه شجره طیبه میناب

نوشتن لید برای این مصاحبه، انگار یکی از سخت‌ترین کارهای دنیاست. آن‌قدر کبری فدوی، خواهر فاطمه؛ یکی از قربانیان موشک تاماهاوک آمریکا نکات و جزییات مهمی از آثار این حمله عمدی آمریکا به میناب برایم گفت که هرکدام می‌تواند یک تیتر و لید باشد، از سوگ بزرگی که تحملش خارج از توان یک شهر است تا مهدیه؛ معلمی که می‌توانست آن روز به مدرسه نرود. من اما مهدیه رسولی را برای مقدمه‌ام انتخاب می‌کنم: مهدیه رسولی، معاون مدرسه پسرانه، آن روز برای یک کار اداری بیرون از مدرسه بود و خانم قلی‌پور (مدیر مدرسه) به او گفته بود برنگرد! مدرسه به خاطر جنگ تعطیل‌شده اما او برای کمک به همکارانش برگشت. پسرِ کلاس چهارمی‌اش را راهی خانه کرد و خودش برای تماس با والدین ماند. وقتی در حیاط مدرسه بود و با اولین انفجار روبه‌رو شد، شاید می‌توانست به سمت در خروجی برود و جانش را نجات دهد، اما  به سمت کلاس‌ها دوید تا بچه‌ها را نجات دهد. انفجار دوم به زندگی‌اش پایان داد؛ پیکرش به‌سختی قابل‌شناسایی بود و حتی بخشی از پیکرش هفته‌های بعد تشییع شد، تشییع‌ جنازه همان یک بارش هم برای بازماندگان جانکاه و سخت است، چه برسد به دوباره‌اش.

در ادامه‌، بخش دوم و پایانی مصاحبه‌ام با کبری‌فدوی؛ مشاور مدرسه؛ شاعر و خواهر یکی از جانباختگان فاجعه میناب را می‌خوانید:

خانم کبری فدوی، آیا با معلم‌های بازمانده‌ی مدرسه شجره مستقیم صحبت کرده‌اید؟ آن‌ها چه می‌گویند؟
بله. من با یکی از ده معلم بازمانده صحبت کردم (۲۶ معلم شهید شدند)، او می‌گفت: «در تماس با والدین، برای این‌که بچه‌ها استرس نگیرند (چون می‌شنیدند) در تماس‌ها نمی‌گفتیم جنگ شده؛ می‌گفتیم جلسه داریم، بیایید دنبال بچه‌هایتان. ما والدینی داریم که درست هم‌زمان با رسیدنشان به مدرسه، انفجار رخ داد و شهید شدند. بچه‌ها از کلاس‌ها بیرون آمده بودند، همدیگر را بغل کرده بودند و در راهرویی شبیه نمازخانه جمع شده بودند. وقتی موشک بعدی به راه‌پله خورد، برخی بچه‌ها از ترس از همان طبقه دوم به پایین پریدند.

واقعاً دانش آموزان خودشان را از طبقه دوم به پایین پرت کردند؟
بله برخی‌شان. شعله‌های آتش طبقه دوم را فراگرفته بود و طفلک بچه‌ها از ترس آتش خود را به پایین پرت کردند. مثلاً یکی از کلاس پنجمی‌ها، خواهرش را که کلاس اول بود، بغل کرد و پریدند پایین که در حین پرش از هم جدا شدند؛ یکی افتاد نزدیک کلاس‌ها و شهید شد، آن‌ یکی زنده ماند. راننده‌ها می‌گفتند بچه‌ها درحالی‌که آتش‌گرفته بودند خودشان را از بالا به پایین می‌انداختند. کلاس‌ها و راه‌پله هم فروریخت. به نظرم انفجار آخر کل مدرسه را آوار کرد و متأسفانه همه زیر آوار له شدند.

نمایی از مدرسه دخترانه و پسرانه شجره طیبه

در برخی خبرها نوشتند که مدرسه شجره طیبه متعلق به نیروی دریایی سپاه بوده است. آیا واقعاً همین‌طور است؟ کمی هم درباره بخش پسرانه و دخترانه‌اش توضیح بدهید؟
نه. این مدرسه هم مثل هر مدرسه‌ای مجوزش را از وزارت آموزش‌وپرورش گرفته و زیر نظر وزارتخانه بود، فقط صاحب‌امتیاز این مدرسه آقایی شاغل در نیروی دریایی بود. تمام کادر و حتی دو مستخدم آن زن بودند. دانش‌آموزان از همه اقشار بودند: بازاری، طلافروش، معلم، مهندس، کارکنان نیروی دریایی و نیروی انتظامی. فرزندان همه اقشار در یک کلاس کنار هم درس می‌خواندند. دانش‌آموزان شهید از خانواده فرهنگیان، نیروی انتظامی، پلیس و اقشار مختلف هستند. این مدرسه از نظر کیفیت آموزشی در سطح بالایی بود.
مدرسه دو طبقه بود. ورودی‌ها و حیاط بخش پسرانه و دخترانه مجزا بود. طبقه بالا دخترانه و طبقه پایین پسرانه بود که درواقع نامش ره‌پویان خلیج‌فارس بود، یک راه‌پله از سمت حیاط دخترانه به طبقه بالا می‌رفت. دیواری که سمت این راه‌پله بود کاملاً صاف بود و هیچ پنجره‌ای سمت حیاط دخترانه نبود.

از کل مدرسه شجره طیبه فقط تقریبا دو کلاس از هر دو طبقه باقی مانده است

برخی معتقدند مدرسه شجره به‌موقع تعطیل نشد. داستان از چه قرار بود؟
اتفاقاً مدرسه شجره زودتر از بقیه تعطیل کرد؛ اگر تعطیل نمی‌کرد که همه چهارصد و اندی دانش‌آموزش کشته می‌شدند. وقتی ساعت حدود نه و نیم صبح تهران را زدند، نیم ساعت بعد مدیر شجره تصمیم به تعطیلی مدرسه گرفت. با والدین تماس می‌گرفتند، اما چون ماه رمضان بود خیلی‌ها خواب بودند یا در محل کارشان حضور داشتند. اصلاً کسی فکر نمی‌کرد میناب را بزنند. مدیر خیلی زودتر بچه‌ها را تعطیل کرده بود و عده‌ای منتظر والدینشان بودند. مثلاً در کلاس خواهرم و ملیحه نعیمی، فقط پنج-شش دانش‌آموز مانده بودند که همگی شهید شدند و بقیه که رفته بودند زنده ماندند.

این‌طور که قبلاً گفتید حقوق معلم‌های مدرسه کم بود و بیشترشان از راه‌های دور می‌آمدند؟
بله، خواهر من در کلاس دوم درس می‌داد و با این‌که سال اولی بود که آنجا کار می‌کرد و بیشتر از دو سال سابقه نداشت، نفر برگزیده‌ی مسابقه طرح درس شده بود. روستای مادری من که خواهرم فاطمه هم آنجا زندگی می‌کرد، روستای «حکمی» است.

از این روستا سه نفر معلمِ مدرسه شجره طیبه بودند که هر سه نفرشان شهید شدند.
 
یعنی سه تا معلم از یک روستا؟
در واقع چهار نفر. یک نفر دیگر هم بود که همسرش اهل روستای حکمی بود و خودشان هم همان‌جا زندگی می‌کردند.
 
اسامی این چهار معلم را به خاطر دارید؟
یکی خواهرم فاطمه بود. دیگری خانم «راحله رنجبر» معلم کلاس چهارم که مجرد بود. نفر سوم خانم «نرگس ذاکری» بود که دو دختر خردسال (دو سال و نیم و سه سال و نیم) داشتند. نفر چهارم هم خانم «محدثه محمدی» بود. همسر ایشان اهل روستای حکمی بود، اما خودشان در همان مجتمع آپارتمانی (مسکن مهر شهرک المهدی) که «ملیحه نعیمی» زندگی می‌کرد، سکونت داشتند. محدثه هم (صاحب دو فرزند کوچک) در مدرسه شهید شد.

شهید ملیحه نعیمی، از معلمان جان‌باخته در حمله‌ موشکی آمریکا به مدرسه‌ شجره طیبه


خانم فدوی، به نظر شما، شهر میناب بعد از این فاجعه چه تفاوت‌هایی کرده است؟
میناب شهر کوچکی است و به خاطر وصلت‌ها، همه همدیگر را می‌شناسند. الان اگر از خیابان اصلی میناب بگذرید، می‌بینید که بر سر در همه کوچه‌ها بنر و عکس کودکانی نصب‌شده که خانواده‌هایشان در همان کوچه‌ها زندگی می‌کنند. مثلاً در همسایگی خود ما، عکس نوه و پدربزرگش؛ آقای قاسمی که با هم شهید شدند، دیده می‌شود. میناب بعد از گذشت پنج ماه، دیگر آن شهر قبلی نیست. ما اصلاً متوجه نشدیم نوروز چطور آمد و سال چطور تحویل شد؛ همه‌جا سیاه بود و همه عزادار بودند. زنان در محله‌های ما چادر خاص بندری می‌پوشند که رنگ‌های متنوعی دارد، اما برای عزا مشکی می‌پوشند. یکی از فروشندگان می‌گفت: «اولین سالی بود که عید می‌آمد و باید لباس‌های رنگی فروش می‌رفت، اما ما حتی در ماه‌های محرم و رمضان هم به‌اندازه امسال چادر و لباس مشکی نفروخته بودیم.»

یعنی تقریباً همه مردم شهرتان به‌جای لباس رنگی عید، لباس سیاه عزا خریده بودند؟
دقیقاً. یکی دو هفته قبل از اسفندماه، در مسیرها داربست‌هایی برای فروش سبزه و ماهی قرمز زده بودند، اما با وقوع این حمله، آن داربست‌ها بلاتکلیف ماندند. هنوز هم مردم لباس مشکی می‌پوشند. انگار مکان جدیدی به نام «گلزار شهدا» به فضای شهری میناب اضافه‌شده است.

وقتی به گلزار می‌روید، خانواده‌های دیگر هم می‌آیند؟ تا صبح آنجا می‌نشینند؟
بله حتی خانواده‌هایی که خودشان هم شهیدی ندارند می‌آیند. گلزار در قبرستان قدیمی شهر است که قبلاً کسی جرئت نمی‌کرد هنگام غروب‌ از آنجا عبور کند؛ اما یک‌شب ساعت ده ونیم از مسیر آنجا می‌گذشتم، دیدم خانواده‌ای سر مزار خواهرم نشسته‌اند، چای و پنیر آورده‌اند و می‌گفتند: «ما هر شب به اینجا می‌آییم». فضا کلاً تغییر کرده و دیگر کسی آن زندگی و شادی قبلی را ندارد. حتی کسانی که در این حادثه هیچ کشته‌ای از اقوام درجه‌ یک نداشته‌اند، می‌گویند دیگر نمی‌توانیم از ته دل بخندیم. شهر دل‌مرده شده است، آن‌هم شهری که باوجود جمعیت کمش خیلی به هم نزدیک و در رفت و آمد بودند. این شهر هم شیعه دارد و هم سنی. در میناب ارتباط بسیار نزدیکی بین شیعیان و اهل تسنن وجود دارد و وصلت‌های زیادی بین شیعه و سنی صورت گرفته و می‌گیرد. در مناطقی مثل سیریک، تیاب، کلاهی و جاسک، شیعه و سنی آن‌قدر در هم آمیخته‌اند که اصلاً متوجه تفاوتشان نمی‌شوید. شهدای این فاجعه هم از عزیزان اهل تسنن هستند و هم تشیع.
 
خانم فدوی ممکن است کمی از مرحله شناسایی پیکر خواهرتان بگویید؟
بله آن روز، بیمارستان اعلام کرد که ساعت ده و نیم شب، عکس شهدا را روی پرده نمایشِ می‌اندازند تا خانواده‌ها بیایند و شناسایی کنند، برادرم برای شناسایی به بیمارستان رفته بود. کد ۳۷ خواهر من بود؛ برادرم وقتی عکس را دیده بود اول باور نکرد. پسرعمویم هم آنجا بود، آن‌ها پیکر را از نزدیک دیده و تأیید کردند. خواهر من جزو نفراتی بود که پیکرش سالم بود.
 
بنابراین برخلاف خیلی از کشته‌شده‌های مدرسه میناب؛ صورت و پیکر خواهر شما سالم بود؟
بله، ظهر روز یکشنبه، یک روز پس از انفجار، برای دریافت جواز دفن به سردخانه تیاب رفتیم. تیاب بندری است که با مرکز شهر میناب تقریباً ۲۰ تا ۲۵ دقیقه فاصله دارد و محل پرورش میگو با سردخانه‌های بزرگ است. چون سردخانه بیمارستان دیگر جا نداشت، همه کشته‌ها را به سردخانه آبزیانی منتقل کرده بودند که ظاهراً تازه افتتاح‌شده بود و هنوز از آن استفاده‌ نشده بود. دو سیلو از این سردخانه‌ی زیر صفر، پر از ردیفِ کاورِ کشته‌ها بود. درِ سیلو را که باز کردند هرگز یادم نمی‌رود. بعضی‌ها اصلاً قابل‌شناسایی نبودند، اما خواهرم قابل‌شناسایی بود. کاور را که باز ‌کردند، خواهرم را دیدم، فقط یک ترکش به گلویش خورده بود. پیکر خواهرم که پیدا شد، دانش‌آموز یتیمی (پدرش فوت‌شده) به نام «ضحا پسند» در آغوشش بود.
 
یعنی دانش‌آموز در آغوش خواهرتان بود و هر دو باهم شهید شدند؟
بله در آغوش خواهرم بود.

درِ سردخانه که باز شد، برادر بزرگم هنوز باور نمی‌کرد که او فاطمه است. آقایی که ما را می‌شناخت گفت: «خواهر شما از شهدایی است که صورتش کاملاً مشخص است و اتفاقاً شباهت زیادی به شما دارد». وقتی جلو رفتم دیدم فاطمه انگار خیلی آرام خوابیده است؛ فقط ترکشی به گلویش خورده بود، لاله گوشش پاره و گوشواره‌اش افتاده بود؛ اما هیچ‌وقت یادم نمی‌رود، اولِ سردخانه کاورِ دختر دانش‌آموزی باز بود که مقنعه‌اش خونی و جمجمه‌اش بیرون زده بود. سرش از خون یکدست شده بود و اصلاً موهایش مشخص نبود. خواهرم دستش را به کتف من زد و گفت: «نگاه نکن، این صحنه‌ها هیچ‌وقت از یادت نمی‌رود.»
 
آخرین تماس و یا دیدار با خواهرتان چه زمانی بود؟
آخرین دیدارمان روز شنبه؛ دوم اسفند در مراسمی بود که گوشه‌ای نشسته بودیم که من شخصی را اشتباه گرفتم و سر همین موضوع کلی باهم خندیدیم. آخرین تماسمان هم روز قبل از فاجعه درباره کتاب‌هایی بود که قرار بود برای دخترم بیاورد. به‌تازگی برای خانه‌شان فرِ گاز خریده و تنظیمش کرده و همان شبِ قبل از فاجعه برای بچه‌هایش پیتزا درست کرده بود.
 
کمی بیشتر از خواهرتان بگویید؟ از زندگی‌اش، علایق و آرزوهایش؟
فاطمه متولد ۱۳۶۴ در آرزوی آن بود که معلم رسمی آموزش‌وپرورش شود. کارکنان مدارس غیرانتفاعی به‌صورت قراردادی با حقوق بسیار ناچیز فعالیت می‌کنند؛ به‌ویژه در شهرهای کوچکی همچون مینابِ ما که خانواده‌ها بنیه مالی قوی ندارند، مدرسه حداقل شهریه را به شکل اقساطی دریافت می‌کند و در نتیجه، اندک‌ترین دستمزد را به معلم می‌پردازد. فاطمه عزیزِ ما دارای مدرک دیپلم کودکیاری و کارشناسی آموزش ابتدایی بود. او پانزده سال در کنار مادر همسرش زندگی کرد و تازه پنج سال بود که با تحمل تمام سختی‌ها، خانه خود را ساخته و مستقل شده بودند. خیلی ذوق خانه جدیدشان را داشت.


اگر فقط یک‌بار دیگر برای یک دقیقه فرصت داشتید دوباره خواهرتان را ببینید، به او چه می‌گفتید؟
از او بابت کلام یا سخنی که شاید ناخواسته مایه رنجش خاطرش شده بود، پوزش می‌طلبیدم. به او می‌گفتم که تا چه اندازه دل‌تنگش هستم. او در برابر همسر و فرزندانش چنان مهربان و فداکار بود که من با نگاهی مشاوره‌ای به او ایراد می‌گرفتم و می‌گفتم این حد از ایثار درست نیست؛ اما اکنون دلم می‌خواهد بازگردد و به او بگویم: «تو راه درست را می‌رفتی و من در اشتباه بودم». خواهرشوهرش (ملیحه نعیمی) نیز دقیقاً به همین اندازه فداکار بود؛ آن‌ها علاوه بر همکار و نسبت فامیلی، دوستانی بسیار صمیمی بودند.


کدام‌یک از خواهرزاده‌ها، بیشتر شمارا به یاد مادرشان می‌اندازد؟
«مریم»، دختر بزرگش. او یک‌شبه برای برادرانش مادر شد و بار مسئولیت سنگینی را به دوش گرفت. مریم دانشجوی رشته علوم تربیتی است. در حال حاضر، تمامی امور منزل و آشپزی بر عهده اوست؛ مریم دو عمه داشت که یکیشان معلم شجره (ملیحه نعیمی) بود که او هم شهید شد. البته اگر روزی حال‌ و روزش مساعد نباشد، عمه‌ و دیگر اعضای خانواده به کمکش می‌روند.


چه حسرتی درباره خواهر به دلتان مانده است؟
افسوس می‌خورم که چرا وقت بیشتری را به گفتگو با او اختصاص ندادم. یک ماه پس از شهادتش، از تمامی خواهرانم خواستم تا فایل‌های صوتی فاطمه را برایم بفرستند تا دوباره صدای دل‌نشینش را بشنوم. مدام به تماشای فیلم‌ها و شنیدن صداهای ضبط‌شده‌اش می‌نشینم.


چه چیزی در خانه، شمارا بیشتر به یاد او می‌اندازد؟
دخترم «بهار». همین الان جاشمعی که برای روز دختر به بهار هدیه داده بود، پیش چشمم است. فاطمه به عنوان هدیه روز دختر برای تمام شاگردان، خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌ها نیز جاشمعی گرفته بود. بهار نیز اشتیاق فراوانی دارد که به مزار خاله‌اش برود و آنجا، مطابق با رسم دیار جنوب، عود دود کند. خودم خیلی روزها صبح زود بر سر مزارش می‌روم و با او درد دل می‌کنم. تلخ‌ترین روز زندگی من امسال، روز معلم بود؛ امسال پس از نوزده سال سابقه کار، به‌عنوان مشاور نمونه شهرستان برگزیده شدم و با لوح تقدیرم یک‌راست به گلزار شهدا رفتم و گفتم: «فاطمه، چرا امسال که بیش از همیشه دلم می‌خواست باشی، نیستی؟»


این فقدان چه تأثیری روی زندگی همسر و فرزندان خواهرتان (فاطمه) گذاشته است؟

پسر بزرگشان خیلی به کارهای فنی علاقه داشت و همیشه همراه پدرش بیرون می‌رفت، اما الآن گوشه‌گیر شده است. پسر کوچک‌ترشان بیشتر به خانه خواهرم زهرا که با بچه‌هایش ارتباط خوبی دارد می‌رود و با آنها بازی می‌کند، قدری بهتر است، اما پسر بزرگ، دخترش و همسر فاطمه غم بزرگی را با خود حمل می‌کنند‌. متأسفانه در مدیریت بحران روانی پس از فاجعه بی‌برنامگی بزرگی وجود داشت. ای‌کاش از همان ابتدا یک گروه مشاوره قوی از تهران می‌آمد.

مگر گروه‌های مشاوره و روان‌پزشکی نیامده بودند؟ در خبرها خواندیم که زیاد آمدند؟
آمدند، اما به نظرم روش کارشان اشتباه بود. درمان یک دانش‌آموز آسیب‌دیده نیازمند یک مشاور ثابت تا انتهای مسیر است؛ اما مشاوران اعزامی یک ماه می‌ماندند و می‌رفتند و مشاور بعدی جایگزین می‌شد. ما ۳۰ مشاور بومی در میناب هستیم که از دو سه روز بعد از انفجار، حتی در سردخانه، کارمان را با خانواده‌ها شروع کردیم و هنوز هم ادامه می‌دهیم.

مشاورانی که از جاهای دیگر می‌آمدند، بدون در نظر گرفتن این‌که والدین هنوز دوره چهل‌روزه سوگ را نگذرانده‌اند، کار را شروع می‌کردند که این اصلاً درست نبود؛ اجازه سوگواری به والدین داده نشد. نتیجه این رهاشدگی این شده که الآن دانش‌آموزی داریم که در طول این پنج ماه، شش مشاور عوض کرده است! این بچه که معلم، همکلاسی، عمو و دخترخاله‌اش را از دست‌ داده، حالا با رفت‌وآمد مداوم مشاوران دچار خستگی و عدم اعتماد شده است. کاش مثلاً بیست مشاور قوی می‌آمدند و ابتدا ما مشاوران بومی را که دچار فرسودگی شغلی شده‌ایم حمایت می‌کردند. ما در تیم مشاوره میناب، همه یکی از اقوام نزدیک، همسایه‌ها یا هم‌دانشگاهی‌هایمان را در این فاجعه از دست‌ داده‌ایم؛ مثلاً من که خواهرم شهید شده، مجبور بودم سرکار باشم و این خیلی سخت بود. الآن با هر مراسم تشییع یا تفحص جدید، خانواده‌ها دوباره دچار برگشت‌پذیری به سوگ می‌شوند و انگار هیچ کاری برای درمانشان انجام‌نشده است. 

برداشت من از صحبت‌های شما این است که یکی از نیازهای اصلی شهر در حال حاضر کمک‌های مشاوره‌ای و روان‌درمانگری است؟ همین‌طور است؟

بله صد درصد. وقتی در هر محله‌ای چهار تا پنج کودک کشته‌ شده‌اند، فقط یک خانواده درگیر نیست، بلکه همسایه‌ها هم آسیب‌ دیده‌اند. باز شدن مدارس میناب اول مهر مثل «آتش زیر خاکستر» (از نظر روحیه بچه‌ها) است. ما بچه‌ها را با انفجار و ترس از مدرسه به خانه‌ها کشاندیم و حالا می‌خواهیم آن‌ها را به مدرسه‌ای بفرستیم که فاجعه در خود آن رخ‌ داده است! الآن بچه‌ها نزد والدینشان احساس امنیت می‌کنند، اما جدایی از آن‌ها اضطراب شدیدی ایجاد خواهد کرد. خیلی از والدین می‌گویند با این استرس، جرئت ندارند بچه‌هایشان را به مدرسه بفرستند. ما حتی تا ماه‌ها جرئت نداشتیم بچه‌ها را در پارک یا خانه شخصی یکی از معلمان برای رفع اشکالات درسی جمع کنیم؛ ترس در این حد وجود دارد. 

به‌عنوان یک مشاور، شاید آن روزها با خودتان فکر می‌کردید که این شهر چطور قرار است این سوگ بزرگ جمعی را تاب بیاورد؟ اصلاً نقطه امیدبخشی می‌دیدید؟

واقعیت این است که حتی خانواده خود من فرصت سوگواری پیدا نکردند. روز تشییع خواهرم، به دلیل ازدحام جمعیت، خواهرانم پشت در گلزار ماندند و مادرم هم توانایی آمدن نداشت. ما حتی برای خواهرمان سوگواری نکردیم و کسی هم نبود که به ما تسلیت بگوید، چون همه درگیر سوگ نزدیکان خودشان بودند. بلافاصله پسردایی‌ام هم در بندر شهید شد و داغ روی داغ آمد؛ مادرم هم دخترش را از دست‌ داده بود و هم برادرزاده‌اش. این فقط مختص به ما نبود، در واقع سوگ در شهر تلنبار شد. به همین دلیل فکر نمی‌کنم شهر به این زودی‌ها بتواند این سوگ را پشت سر بگذارد. مردم میناب هنوز راه‌ کنار آمدن با این غم را پیدا نکرده‌اند. هر شب در گلزار مراسم می‌گیرند. بعضی‌ها برای اینکه با دیگران روبه‌رو نشوند، از ساعت ده شب به بعد به گلزار می‌روند. 

چرا نمی‌خواهند کسی را ببینند؟ باهم بودن کمکشان نمی‌کند؟

کمک می‌کند، اما هجوم بلاگرها، خبرنگاران و مستندسازان اجازه سوگواری واقعی و خلوت کردن را از خانواده‌ها گرفته بود. می‌دانم که فاجعه میناب ابعاد جهانی پیدا کرده بود. یادم است روز دفن خواهرم که اصلاً جای سوزن انداختن نبود، آقایی در حال فیلم‌برداری بود و وقتی خواستم نزدیک‌تر بروم، گفت: «اجازه بدهید، من دارم برای فلان صفحه عکس و فیلم می‌گیرم!» شما در روز دفن عزیزتان حال و چهره خوبی ندارید و شاید دوست ندارید با آن وضعیت در رسانه یا فضای مجازی دیده شوید. حریم خصوصی ما اصلاً حفظ نشد. هر روز عکاس و خبرنگار از جاهای مختلف می‌آمد. کسی برایم تعریف می‌کرد که یک بلاگر یا عکاس او را هل می‌داد تا فقط از مادری که در حال گریه است عکس بگیرد؛ انگار اصلاً برایش مهم نبود که این مادر چه شرایط سختی دارد. من خودم برای فرار از شلوغی، ساعت هفت صبح که کسی نیست به گلزار می‌روم تا با خواهرم خلوت کنم. مادرم هم می‌گوید: «صبح جمعه که خلوت است مرا ببرید تا با دخترم حرف بزنم.» 

کبری جان! البته حتماً بخشی از مردم برای ابراز همدردی می‌آمدند اما شاید دقیقاً نمی‌دانستند باید چه‌کار کنند؟ و خب فاجعه به این مهمی هم باید توسط رسانه‌ها ثبت می‌شد اما شاید برخی از رسانه‌ای‌ها هم آن‌طور که باید ضوابط حرفه‌ای و اخلاقی را رعایت نکردند…

بله اما ای‌کاش از قبل با خانواده‌ها هماهنگ می‌کردند تا این‌همه استرس وارد نشود؛ چون خانواده شهدا در خانه خودشان هم به‌اندازه کافی مهمان داشتند. البته بعضی‌ها خیلی محترمانه برخورد می‌کردند. یک‌بار خانم محترمی از اصفهان کنارم نشست و فقط پرسید: «شما چه‌کاره‌شان هستید؟» گفتم خواهرم است. او سکوت کرد تا من خاطرات خواهرم را تعریف کنم و حالم بهتر شود و در انتها اجازه خواست تا یک عکس بگیرد.

این رفتار به آدم حس خوبی می‌دهد و احساس می‌کنی کسی می‌خواهد شمارا بشنود و همدلی می‌کند؛ اما این‌که ناگهان یک نفر میکروفن را جلوی دهانت بگیرد و بدون هیچ تسلیتی بپرسد: «نظرت درباره مدرسه شجره طیبه چیست؟»، فقط به تو حس «سوژه بودن» می‌دهد. بلاگرها و خبرنگارهایی بودند که درکت نمی‌کردند و فقط می‌خواستند عکسشان را بگیرند و بروند. البته خبرنگارانی هم بودند که رفتار مناسب داشتند. ما هم نیاز داریم در شرایط مناسب شنیده شویم، مثلا وقتی خاطرات را تعریف می‌کنیم بار عاطفی غممان کمتر می‌شود… 
 
در سؤالات قبلی پرسیدم آیا هیچ نقطه امیدبخشی در شهر میناب برای گذراندن این سوگ بزرگ نمی‌بینید؟ تقریباً در برابرش سکوت کردید، آیا به این دلیل که نقطه چندان امیدبخشی نمی‌بینید؟
چرا، می‌بینم. وقتی صدای ماشین عروس در خیابان می‌آید، یا می‌شنویم کسی بچه‌دار شده، احساس می‌کنم زندگی جریان دارد و شادی در حال بازگشت است. وقتی در مدرسه بچه‌های پایه نهم را می‌بینم که برگه هدایت تحصیلی و کارنامه‌شان را می‌گیرند تا به پایه بالاتر بروند، یا وقتی می‌بینم مردم در حال ساختن خانه‌هایشان هستند و در بازار خرید می‌کنند، حس خوبی به من دست می‌دهد.


هر بار که از کنار مدرسه شجره طیبه عبور می‌کنید، به چه چیزهایی فکر می‌کنید؟
هر بار بیشتر به چشم‌های بچه‌ها فکر می‌کنم که تصویرشان آنجا کشیده شده است. من درد مادرانی که یگانه فرزندشان را ازدست‌داده‌اند، بسیار بزرگ‌تر از درد خودم می‌دانم. مادری بود که می‌گفت می‌خواستم بچه‌ام را در حیاط خانه‌ام دفن کنم تا پیش خودم باشد؛ و الآن او را در پارک روبه‌روی خانه‌اش دفن کرده تا با باز کردن درِ خانه، قبر فرزندش را ببیند. حدود شصت و خرده‌ای نفر از شهدا در گلزار هستند و بقیه در شهرها و روستاهای خودشان دفن شده‌اند. مثلاً مدیر مدرسه پسرانه اهل یاسوج بود و شهدایی از کرمان و سیستان و بلوچستان هم داشتیم که خانواده‌هایشان آن‌ها را به شهر خود بردند؛ اما برای همه این شهدا یک نماد در گلزار شهدای میناب ایجاد شده است.
 
ارتباط شما با خانواده‌های دیگر معلمان و دانش‌آموزان شهید چگونه است؟
در روزهای اول ارتباطی نبود، اما بعدتر من دانش‌آموزانی را که در کلاس خواهرم بودند در گلزار پیدا کردم. به خانه آن دانش‌آموزی که در آغوش خواهرم پیداشده بود رفتم و با مادرش صحبت کردم. مادرش می‌گفت از اینکه دخترش تا آخرین لحظه معلمش را در کنار خود داشته، حس رضایت دارد. پذیرش من از سوی این خانواده‌ها برایم بسیار ارزشمند بود. ما به‌طور مداوم سر مزار دانش‌آموزانِ فاطمه و ملیحه می‌رویم و احوال‌پرسی می‌کنیم. در یک برنامه مستندسازی در روستای حکمی، برای اولین بار خانواده‌های خانم رنجبر و خانم ذاکری را دیدم؛ وقتی با پدر این شهدا صحبت می‌کردم، دیدم چقدر احساسات و دردهایمان به هم نزدیک است و تنها نیستیم.
 
این عزاداری چه فرقی با سایر عزاداری‌های شهرتان داشت؟
ما هیچ‌وقت در شهرمان یک مرگ دسته‌جمعی را به این شکل تجربه نکرده بودیم و تحمل این حجم از سوگِ هم‌زمان بی‌سابقه بود. وقتی مردم برای تسلیت به خانه ما می‌آمدند، آن‌قدر زار می‌زدند و گریه می‌کردند که ما تعجب می‌کردیم! ما در آن لحظه در شوک بودیم و عمق فاجعه را نمی‌فهمیدیم، اما آن‌ها می‌دانستند چه اتفاقی افتاده است. مردم خیلی همدردی کردند و می‌کنند. این همدلی‌ها ثابت می‌کند که ما تنها نیستیم.
 
در فاجعه میناب، غیر از دست دادن عزیزانتان و آنچه گفتید، چه رنج‌هایی دیدید که از نظرها دور مانده است؟
می‌دانید چه چیزی بیشتر آزارمان می‌دهد؟ در زمان آواربرداری هیچ نیروی متخصص و کمکی‌ای نبود. حتی نیروهای هلال‌احمر آموزش چندانی ندیده بودند. از بندر هم نیروی کمکی نفرستادند و همه مردم از جمله خانواده‌های دانش‌آموزان، معلمان شجره طیبه، نیروهای بسیج و بازاریان در کار آوار برداری کمک کردند. هم به دلیل شدت انفجار و هم به خاطر آواربرداری غیراصولی، پیکر جان‌باختگان به‌شدت آسیب دید و تکه‌هایی از پیکرها در تفحص‌های بعدی میان آوار پیدا شدند. ما دانش‌آموزی داشتیم که دفن شده بود، اما بعد از آزمایش دی‌ان‌ای (DNA)، پیکر دیگری به خانواده دادند و گفتند: «این بچه شماست.»


 
یعنی از ابتدا آزمایش دی‌ان‌ای انجام‌نشده بود؟
خیر! سردخانه در روستایی نزدیک دریا بود و همه می‌ترسیدند آنجا را هم بمباران کنند؛ برای همین عجله کردند تا زودتر مراسم تشییع برگزار شود. این کار اصولی نبود و بعداً قطعه‌هایی در سردخانه پیدا می‌شد که خانواده‌ها روی آن اختلاف داشتند و اجازه دفن داده نمی‌شد تا جواب آزمایش دی‌ان‌ای بیاید. الآن ما دو مفقود جاویدالاثر به نام‌های «ماکان نصیری» و «امیرعلی جداوی» داریم که مزار یکی از آن‌ها دقیقاً کنار فاطمه است. نکته دیگر اینکه چون اسم مدرسه شجره طیبه یادآور مدرسه دخترانه است، همه فکر می‌کنند شهدا فقط دختر بوده‌اند، درحالی‌که تعداد شهدای پسر بیشتر بود و وضعیت پیکرهایشان هم به دلیل شدت انفجار بسیار بدتر بود.

موشک، طبقات دوم دخترانه را روی سر بچه‌های طبقه اول مدرسه پسرانه آوار کرد که کاملا با خاک یکسان شد و برداشتن غیراصولیِ سقف‌ها با لودر شرایط را سخت‌تر کرد.
 
بسیار ممنونم که با صبوری این جزئیات مهم را تعریف کردید تا در تاریخ ثبت شود.
خواهش می‌کنم. فقط فراموش نکنید که بازماندگانِ این حادثه به‌شدت رها شده‌اند. دانش‌آموزی داشتم که می‌گفت موقع انفجار اول، معلم دستم را گرفته بود، اما من رهایش کردم و بین دو دیوار پناه گرفتم؛ وقتی چشم‌ باز کردم نه کلاسی بود و نه معلمی. این بازماندگان هرگز این صحنه‌ها را فراموش نمی‌کنند و نباید رها شوند؛ این‌ها نیاز به سال‌ها کار روان‌درمانی دارند.

بخش اول این گفت‌وگو را از اینجا بخوانید.


 
 


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.