هواپیمای بی‌‌دو و ما مردم خاورمیانه

من گذرم افتاده البته نه تنها من، ما، مردم ایران، مردم خاورمیانه، ما گذرمان به او افتاده و در شب‌ها ناگاه خواب‌ها و رویاهای شیرینمان را پاره کرده.

ادامه

روایتی از زیر بمباران و تأملی از منظر فمینیسم استعمار زدا

جنگ تنها مجموعه‌ای از عملیات نظامی یا تصمیم‌های ژئوپولیتیک نیست؛ جنگ تجربه‌ای عمیقاً موقعیت‌مند است. اینکه جنگ چگونه فهمیده می‌شود، چگونه روایت می‌شود و حتی چگونه درباره آن داوری اخلاقی صورت می‌گیرد، به‌طور مستقیم به این بستگی دارد که افراد از کجا به آن نگاه می‌کنند.

ادامه

حمله تروریستی خارجی و فروپاشی عقلانیت عمومی

بزرگ‌ترین شکست ما شاید نه در میدان جنگ، بلکه در فروپاشی «ما»ی جمعی‌مان رخ داده است؛ همان «ما»یی که طی سال‌ها تلاش برای مدنیت و همزیستی شکل گرفته بود و می‌توانست پایه آینده‌ای روشن باشد.

ادامه

روایت جنگ از درون: هشتمین صبح جنگ/صبحی که آفتاب در تهران طلوع نکرد

چشمم که به پنجره می‌افتد تعجب می‌کنم؛ چرا با اینکه ساعت هشت صبح است، هنوز روز نشده؟
همسرم می‌گوید:«دود ناشی از انفجارهای دیشب در زیرساخت‌های نفتی* باعث شده آفتاب دیده نشود.»

ادامه

روایت جنگ از درون: روز است و هوای تهران تاریک است

یکشنبه هفدهم اسفند ساعت ده صبح تهران؛ هوا هنوز تاریک است. تاریکی غیر معمول. خیابان خلوت و گاه گاه صدای رد شدن موتور سیکلتی به گوش می رسد. فکر کردم احتمالا ساعت را اشتباه می‌بینم.

ادامه

روایت جنگ از درون: رفت سرکوچه زباله بگذارد؛ جسدش بر زمین افتاد

این یادداشت را در حالی می‌نویسم که شش روز از آغاز جنگ گذشته است و من به همراه خانواده‌ام رسما به آواره جنگی تبدیل شده‌ایم.

ادامه

روایت جنگ از درون: اگر زنده بمانم…

یک هفته از شروع جنگ گذشت. یک هفته طولانی و کشدار که برایم نه یک هفته که به اندازه یک سال گذشت. باورم نمی شود از شنبه قبل تا این صبح شنبه که این یادداشت را می نویسم تنها یک هفته گذشته.

ادامه

هدف آشوب و جنگ داخلی است

سه روز پیش جنگی آغاز شد که از زمان برقراری آتش‌بس پس از «جنگ دوازده‌روزه» در تیرماه انتظارش می‌رفت. این جنگ در حالی از سوی آمریکا و اسرائیل شروع شد که مذاکرات میان ایران و آمریکا همچنان در جریان بود.

ادامه

روایت جنگ از درون: اینجا خانه و زندگی ماست که آرزوی نابودیش را می‌کنید

دیروز در پنجمین روز جنگ؛ سیزدهم اسفندماه، خیابان بزرگ ولی عصر تهران سوت و‌کور بود؛ آنقدر سوت و کور که انگار غبار غصه را بر سر و رویم می‌پاشید؛ هیچ دستفروشی نبود، مغازه‌ها تک و توک باز بودند و تقریبا همه بی‌مشتری.

ادامه

روایت جنگ از درون: از دلِ کابوس امیدی زاده نخواهد شد

دو شب پیش در خانه‌ام حوالی شریعتی، ساعت ۱۲:۳۰، صدای رد شدن جنگنده‌ها را از آسمان بالای خانه‌ام شنیدم.‌ بلافاصله در جایی‌که به عنوان پناهگاه برای خودم ساخته‌ام پناه گرفتم؛ جایی روی زمین میان مبل و دیوار.

ادامه