آخرین نغمه

عفت ماهباز

گل شکفته ز طوفان نپژمرد در باد
در این بهار شکوفان
روم به قله ایی دور
هر آنچه بادا باد
کسی که سر نکند خم به دامن افلاک
از این بتان زمینی چه بیم دارد و باک
گل شکفته ز طوفان نپژمرد در باد

efatmahbas@hotmail.com

طرف های عصر، هنوز می شد سرخ برگ های پائیز را بر تن درختان دید و روی زمین زیر پا له شان نکرد. در بارانی نرم و نازک به آنجا رسیدیم .بیمارستان و یا خانه ایی در مرکز لندن، مکانی دیگر برای ژاله شاعر، که به کولی بودن، خو گرفته بود.:

می پرسی از من
اهل کجایم؟
من کولی ام
دوره گردم.
پرورده ی اندوه و دردم .

دیدار ژاله شاعر آنهم در بستر بیماری کار دشواری است. با ژاله و شعرهایش در زندان آشنا شدم. این شانس را داشتم در دیدارهای دوستانه، با او هم سخن شوم. در آستانه اتاق چارچوب چهره ایی می گفت که ژاله است اما انگار با کسی دیگری روبرو شده ایم. از آنهمه شادابی چند ماه پیش در چهره اش، دیگر خبری نبود. با ناهید و با تردید، به سویش می رویم. ژاله خاطره های دورش را به یاد می آورد . ما به گذشته نزدیکش تعلق داشتیم ، طبیعتا ما را نشناخت پسرش بیژن چای تعارف کرد. هنوز نشسته بودیم که صبا آمد فضای نا آشنایی شکست. در چهره اش دنبال ژاله ی آشنا گشتم. پیدایش کردم. چشمان خورشید وارش مثل دوگوی درخشان هنوز از زندگی می درخشید!

گفتم: چشم تان مثل خورشیده مثل دوگوی رازدار
خندید و گفت شعر میگی یا منو در این حالت مسخره می کنی ؟
خندیدم: معلومه که راست میگم
ناهید با نگاهی پر ازمهر به او، خندان گفت:
عفت راست می گه اما آخه ژاله جون این دختر هم شعر می گه
گفتم نه نه، من شعر نمی گم اسمش را می گذارم، چیزی بنام شعر ، چون شاعر بودن کار هر کسی نیست . مقدمه کوتاه نوشته مریم حسینخواه را برایش خواندم
. گفتار ما اینگونه آغاز شد .گرم شد و دور شد از واقعیت و یادمان رفت که به عیادت مریضی آمدیم. ژاله از رفتن به خانه اش با حسرتی دور حرف می زد و با تردید و پوشیده سخن از رفتن به کوچی دیگر می گفت!

گفتم: شما را که غمی نیست همیشه در یاد ها زنده هستید میدانید اولین بار کجا باشما آشنا شدم؟ در سلولی در اوین در فروردین ۱۳۶۳

دوباره خورشید چشمانش درخشید سراپا گوش شد و رفتن فراموش.

گفتم همان روزهای اولم به سلول، فردین مدرسی** زمزمه گر شعرهایتان بود. او برایم از ژاله اصفهانی شاعر زنی حرف زد که شعرهایش بوی امید و زندگی در آن روزهای ناامیدی به درون زندان می کشید. فردین در هنگامه درد و شکنجه، شعرهای شما تسکین و پناه یش می شد. شعر را برایم در کاغذ پاره ایی کوچک سیگار که در جایی مخفی کرده بود، نوشت تا این سرود را به خاطر بسپارم.

بشکفد بار دگر لاله ی رنگین مراد،
غنچه سرخ فروبسته دل باز شود
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز،
روزگاری که به سر آمده، آغاز شود.
روزگار دگری هست و بهاران دگر.

……**********..

شاد بودن هنر است،
شاد کردن هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیم به خویش،
که چو یک شگلک بی جان شب و روز،
بی خبر از همه، خندان باشیم.
بی غمی عیب بزرگی است،
که دور از ما باد!

****************

شاد بودن هنر است،
گر به شادی تو ، دل ها دگر باشد شاد.
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست.
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود.
صحنه پیوسته به جاست.
خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

. در سال های بعد درون دیگر سلولها و یا بند و هوا خوری زندان، شعر هایتان را روی دیوارها خواندم و یا خود نیز نوشتم. این گفتار ژاله را بیشتر بر سر شوق آورد . صبا شعر شاد بودن ژاله را که روی دیوار خیابانی در شهر لنگرود به صورت شعاری نوشته بودند، و او آن را در فیلمی دیده بود، گفت. همه روح و جانش در وجد بود. ما نیز همراه او در وجد. انگار فراموش کرده بودیم که او در بستر بیماری است درد دارد.از او دل نمی کندیم. ژاله چشمان خورشیدی اش می درخشید هنوز وقتی که خواند آخرین شعر و نغمه اش را*

گل شکفته ز طوفان نپژمرد در باد

در این بهار شکوفان

روم به قله ایی دور

هر آنچه بادا باد

کسی که سر نکند خم به دامن افلاک

از این بتان زمینی چه بیم دارد و باک

گل شکفته ز طوفان نپژمرد در باد

بر کاغذی تند و تند آنچه او خواند، نوشتم ، تکرارش کرد. برایش خواندم . تصحیح اش کرد. متحیر این همه هوش و حافظه او بودم. اینکه مغزش چقدر دقیق تا این لحظات آخر کار می کند :
من از هر وقت دیگر، بیشتر امروز هوشیارم.

به بیداری پر اندیشه ام

در خواب بیدارم

زمان را قدر می دانم

زمین را دوست می دارم
….
دیروقت بود باید می رفتیم او می خواست بیشتر به دیدارش برویم . نمی دانم در نگاهش، آن دو گوی خورشید گون، چه بود و چه گفت که میخکوب زمین شدم پایم از من اطاعت نکرد بروم . آن نگاه شاید می گفت :

پرندگان مهاجر در این غروب خموش

که ابر تیره تن انداخته، به قله کوه

شما شتابزده راهی کجا هستید

کشیده پر به افق، تک تک و گروه گروه؟
…..
پرندگان مهاجر دلم به تشویش است

که عمر این سفر دورتان دراز شود

به باغ، باد بهار آید و بدون شما

شکوفه های درختان سیب باز شود

و یا شاید از منظری دیگر می پرسید

آیا من از دریچه این غربت

بار دگر برآمدن آفتاب را

از گرده فراخ تو خواهم دید؟

آیا تو را دوباره توانم دید؟

به سختی راه رفته را بازگشتم، دوباره تن خسته، درد کشیده از شصت سال زندگی در غربت، را تنگ در آغوش گرفتم بر دو گوی درخشان چشمش بوسه نهادم. با نمی از اشک، چشم در چشمش گفتم شما که نباید نگران باشید. شما هیچوقت نمی میرید. شما همیشه زنده اید. «خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد»

هفته ای بعد از آن روز بود که ژاله اصفهانی، شاعر نامدار ایرانی، (۵ شنبه ۲۸ نوامبر) در همان اتاق در بیمارستانی در لندن درگذشت. اشعارش را برای آیندگان باقی گذاشت. اشعاری که سرشار از لطافت و روحی زنانه است. از همان آغاز ژاله در شعر گفتن ، سبک خاص خود را دنبال کرد. شاعری که همه عمر شاعرانه و با شعر هایش زیست در هر سرایطی شاعر ماند . در لحظات آخر حیات هم ، شاعرانه در حالی که اشعارش را که و حاصل همه عمرش بود را در گوشش زمزمه می کردند، جهان را ترک کرد
:
به گذشته ام می اندیشم
و به شعرم
که اگر نمی بود
من نمی بودم

**********.

تمام عمر دویدیم ،عاشقانه دویدیم

پی امید بزرگی پی رهائی تامی .

ژاله خسته از مرزهای مسدود و نگرشهای محدود ، خسته از تنگ نظریهای دوران خویش بود اینگونه بود که شاعر امید و رهایی، پرنده مهاجر شعر ایران، بعد از شصت سال زندگی در غربت، با جهان برای همیشه وداع گفت:

مرا بسوزانید

و خاکسترم را

بر آبهای رهای دریا بر افشانید،

نه در برکه،

نه در رود:

که خسته شدم از کرانه های سنگواره

و از مرزهای مسدود.

ژاله در ارامشی در خور دست در دست دوستان و کنار فرزندانش درگذشت . امروز همه می پرسند

کچایی تو؟

از کدام پرنده

کدام پروانه

از کدام درخت

از کدامین ستاره بپرسم کجایی تو

کجایی؟

*

ژاله اصفهانی که نام اصلی اش، مستانه سلطانی در سال ۱۳۰۰ شمسی در شهر اصفهان به دنیا آمد. اولین شعرش را در هفت سالگی سرود او در سیزده سالگی نام خود را به ژاله تغییر داد نخستین مجموعه شعرش با عنوان گل های خودرو در سن۲۲ سالگی منتشر کرد.. در ۲۵ سالگی به اتحاد جماهیر شوری مهاجرت ، در مسکو مدرک دکترا گرفت در سال ۱۳۵۹ بعد از انقلاب به ایران بازگشت اما این باز گشت دیری نپائید او این بار مجبور شد که به لندن مهاجرت کند.

اشعار منتشر شده ژاله اصفهانی : ۱ـ گل های خود رو ، تهران ۱٣۲۴ ۲ـ زنده رود ، مسکو، ۱٣۴۴ ٣ـ زنده رود ، چاپ دوم، تهران ۱٣۵٨ ۴ـ کشتی کبود، تاجیکستان، ۱٣۵۷ ۵ـ نقش جهان ، مسکو، ۱٣۵۹ ۶ـ اگر هزارقلم داشتم ، تهران، ۱٣۶۰ ۷ـ البرز بی شکست ، لندن ، ۱٣۶۲ ٨ـ البرز بی شکست ، چاپ دوم، واشینگتن،۱٣۶۵ ۹ـ ای باد شرطه ، لندن ، ۱٣۶۵ ۱۰ـ هر گل بویی دارد: ترجمه‍ ی اشعارخارجی به قارسی، لندن ۱٣۶۵ ۱۱ـ خروش خاموشی، سوئد، ۱٣۷۱ ۱۲ـ سرود جنگل، لندن، ۱٣۷۲ ۱٣ـ ترنم پرواز، لندن، ۱٣۷۵ ۱۴ـ موج در موج ، تهران، .۱٣۷۶ مجموعه ای از شعرهای او در سال ۱۳۴۴ با عنوان “زنده رود” در مسکو منتشر شد.و همچنین گزیده ای از اشعار او هم با نام پرندگان مهاجر Migrating Birds به زبان انگلیسی انتشار یافته است. مجموعه ای از شعرهای او در سال ۱۳۴۴ با عنوان “زنده رود” در مسکو منتشر شد.سایر آثار او: ـ نیما یوشیج، پدر شعر نو. ـ عارف قزوینی: شعر و موسیقی مبارزش.ـ ترجمه‍ی چند نمایشنامه از زبان آذری آثار تحقیقی و تطبیقی در باره شعر معاصر ایران، افغانستان و تاجیکستان ـ سایه های سال، خاطرات.

ژاله بعد از پروین اعتصامی اولین زنی بود که کتاب شعرش را که اشعارش را در دوران دبیرستان سروده بود، به چاپ رساند. شصت‌ سال پیش در نخستین کنگره‌ی نویسندگان ایران به ریاست ملک‌الشعرای بهار و با شرکت فروزانفر و صادق هدایت و بسیاری دیگر ،. ژاله‌‌ی اصفهانی، بعنوان یک زن شاعر یکی از شرکت‌کنندگان در این کنگره بود.

در ژوئن ۲۰۰۲ در کنفرانس سالانه بنیاد پژوهشهای زنان که در کلورادو برگزار شد، ژاله اصفهانی بعنوان زن برگزیده سال انتخاب شد.

** فردین (فاطمه )مدرسی، از اعضای مرکزی سازمان مخفی حزب توده که در سال ۱۳۶۱ به همراه کودکش دستگیر و بعد از تحمل شکنجه های سخت و زندانی طولانی در ۶ فروردین ۱۳۶۸ در اوین اعدام شد

اشعار این نوشته بر گرفته از کتاب شکوه شکفتن است.

گویا نیوز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.