برای این بهشت اجباری

مرجان زهرانی

کانون زنان ایرانی

اول دبیرستان بودم. مدیر مدرسه زن مذهبی‌ای بود.
نه از آن دست آموزش و پرورشی‌هایی بود که مجبورند در یک سیستم ریاپرور قیود ساختگی جمهوری اسلامی را رعایت کنند تا شغل‌شان را از دست ندهند، نه از آن دست مذهبی‌هایی که به مماشات و مدارا و مساوات و آزادی معتقدند.

نوعی از آدم‌های مذهبی که اغلب خودشان را یک هزار پله نزدیک‌تر به خدا می‌دانند، روی زمین پیامبری می‌کنند و بقیه را گمراه و جهنمی تصور.

در حیاط جمع و جور دبیرستان ما که یک خانه قدیمی بود، صبح‌های دوشنبه‌ درهای بهشت باز بود. مدیر مدرسه بالای سکویی می‌ایستاد و با تمام توانش هول و ولا در دلمان می‌انداخت که امروز چه کنیم و چه نکنیم، به بهشت نمی‌رویم. بهشتی که مدیر مدرسه‌مان می‌خواست ما را با خودش به آنجا ببرد و هر جایی به جز آنجا شبیه یک کابوس ترسناک بود.
چهارشنبه‌ها همه چیز ترسناک‌تر می‌شد. چهارشنبه‌ها گویا درهای جهنم باز بود. موهای ما دخترک‌های ۱۴-۱۵ ساله که شاید چند تار و دسته‌اش از زیر آن مقنعه‌های بلند مشکی و سورمه‌ای بیرون می‌ماند، در دنیای دیگری که خانم مدیر می‌گفت، قرار بود طناب دارمان باشد. شاید هم قرار بود از همین موهای بیرون افتاده از مقنعه‌های بدقلق آویزانمان کنند.
هر چه بود چهارشنبه‌ها ما باید سر صف چیزی می‌خواندیم که درست خاطرم نیست اما مدیر کوتاه قدمان با صدای بلندش اصرار داشت این طور آمرزیده می‌شویم و درهای جهنم را می‌بندیم.
ما می‌خندیدیم و می‌ترسیدیم. مثل همین روزها که می‌ترسیم، گریه می‌کنیم و باز لبخند می‌زنیم.
حالا بعد از این همه سال دوشنبه و چهارشنبه‌های دبیرستان آنقدر در ذهنم عقب رفته که شاید جا به جا نوشتم‌شان، نمی‌دانم؛ اما چیزی که از یادم نرفته ترس‌هایی‌ست که در دل ما کاشتند.
ترس‌هایی شبیه آویزان شدن از مو در حالی که زیر پای‌مان دیگ آب جوش است و شعله‌های آتش دورش. هنوز هم این تصویر را مطابق آن سال‌ها مثل یک انیمیشن هولناک در سر دارم.
مقنعه‌های ما با ترس از سوختن در آتشی که شعله می‌کشید، جلوتر نیامد. ما هرچقدر هم می‌ترسیدیم به محض بیرون زدن از مدرسه مقنعه‌ها دور گردنمان می‌افتاد.
مدیر یکی را توی کوچه می‌کاشت تا راپرتمان را بدهد. مقنعه‌ها را سر می‌کردیم و انگار در بی‌قدرتی مطلق با منشا ظلم درافتاده باشیم تا به «چهارباغ» می‌رسیدیم، باز از سرمان می‌افتاد.
مدیرمان فکر می‌کرد تا ابد می‌تواند با هول و ولا یا با کمک یک راپورتچی کاری را انجام دهد که دوست دارد.
بعد از آن سال هیچ خبری از مدیر بدقلق تندخومان ندارم. در دنیای بزرگتر از دبیرستان «آزاده» همه این‌ اتفاق‌ها در شمایلی دیگر و درست شبیه یک الگوی تکرارشونده بود.
و ما کم‌کم یاد گرفتیم در حالی که در قلبمان وحشت رو‌به‌رو شدن با دیکتاتورهاست، درست زمانی که ترسیده‌ایم، نترسیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.