قصه زنان/ مبارک باشد ۹ گاو!

نویسنده: زهره غلامی

کانون زنان ایرانی

قصه زنان
زهره غلامی/داستان نویس

در چوبی خانه را باز می‌کنم هوای سرد به صورتم می‌خورد. لرز شدیدی در بدنم ایجاد می‌شود. روی برف‌ها قدم برمی دارم صدای قیژ قیژ کفشم بلند می‌شود. به سمت بوته‌های هیزم که یک گوشه حیاط انبار شده‌اند رفتم چند تا از بوته‌ها را برداشتم و آن‌ها را تکان دادم تا برف‌هایش بریزد. به سمت خانه آمدم بوته‌ها را داخل تنور روی هم قرار دادم. قوطی کبریت را برداشتم حتی یک دانه کبریت هم نمانده بود. بهتره بروم خونهٔ بیگوم حتماً اجاقش را روشن کرده از او آتش بیاورم، با یک چوب نازک بلند در دستم به سمت خانهٔ بیگوم راه افتادم در خانه باز بود. بوی خوب کل محیط را گرفته بود حتماً آن‌ها غذا پخته‌اند. با صدای بلند گفتم: بیگوم خانم خونه اید؟ یک آن صدای گروپ گروپ بلند شد. متعجب سر جایم ایستادم فکر کنم صدای پای چند نفر بود که با سرعت می‌دویدند. وارد خانه شدم، بیگوم کنار تنور نشسته بود، سه دخترش هم در کنارش مشغول چای خوردن بودند. بیگوم لبخند زد و گفت: معصومه بیا چه خوب موقع اومدی بیا با ما چای بخور، خانه پر بود از بوی خوش غذا اما از غذا خبری نبود. گفتم: بیگوم خانم من کبریتم تمام شده، آمدم تا از دیگدان شما آتش ببرم.

 بیگوم گفت: خوب کاری کردی، حالا بیا بشین یه چای بخور بعد برو، در کنار بیگوم نشستم پاهای ورم کرده‌ام را به سختی جمع کردم نفسم بالا نمی‌آمد. بیگوم با دیدن من گفت: معصومه جان چقدر پاهات ورم کرده، شکمت هم خیلی بزرگ شده مگه چند ماهت شده؟! گفتم: شش ماه ام داره تموم می شه

_ اما شکمت نه ماه رو نشون می ده

_ می دونم زیادی بزرگ شده، دست و پاهایم ورم کرده.

 بعد پاچهٔ شلوارم را بالا زدم و با انگشت روی پوستم فشار دادم جای انگشتم دایره‌ای باقی ماند انگار پوست نبود بیشتر به خمیر رسیده شباهت داشت. بیگوم با تعجب نگاهم کرد و گفت: خیلی ورم کرده‌ای، یه کم به خودت برس، کمتر کار کن!

 گفتم: نمی شه من کار نکنم، این همه کار رو کی انجام می ده، رحمان که رفته سر این کوچه یا آن کوچه بنشیند و در حال تعریف خیالاتش برای این و آن است. وقتی هم خانه می‌آید باید نون و چایش به راه باشد مگرنه سقف خانه را روی سرم خراب می‌کند.

بیگوم از تأسف سرش را به چپ و راست تکان داد و نوچ نوچ کنان گفت: صبر کن کمی روغن دنبه کنار گذاشته‌ام، آن را برایت بیاورم تا دست و پاهایت را با آن چرب کنی. در همین حال از جایش برخواست و به سمت سالن رفت. دخترهای بیگوم هم پیش‌تر از او بیرون رفته بودند. همین طور که چایی را سر می‌کشیدم نگاهم به دیگ غذا افتاد. آن را روی کندوی بزرگ گندم گذاشته بودند تا من نبینم حتماً قصد داشتند غذا بخورند که من بد موقع سر رسیده بودم. بوی غذا مدام در مشامم می‌پیچید و معده‌ام را بیشتر به هوس می‌انداخت. بی اختیار چشمانم به سمت دیگ غذا رفت که در آن ارتفاع قرار داده و وقت نکرده بودند تا در دیگ را بگذارند. بخار غلیظی از آن بلند شده بود و به سمت سقف بالا می‌رفت در همین حین بیگوم آمد سریع نگاهم را از روی دیگ برداشتم. بیگوم مقداری چربی را که داخل پلاستیکی بسته بود به دستم داد. دوباره سفارش‌های اولیه‌اش را تکرار کرد. از او تشکر کردم با کمکش از جایم بلند شدم. چوب را داخل شعله اجاق گرفتم و وقتی شعله ور شد، به سمت خانه آمدم با آن شعله بوته‌های خیس را روشن کردم. لگن فلزی را برداشتم کنار کیسهٔ آرد جو گذاشتم. با دستم میزان آرد را سنجیده و داخل لگن ریختم. به کیسهٔ آرد جو نگاه کردم. تقریباً نصف شده بود باید صرفه جویی می‌کردم. معلوم نیست رحمان کی پول دستش می‌رسد تا برود دنبال آرد، کاش این بار آرد گندم بخرد تا با آن نان بپزم و مزهٔ روغن دانه‌های گندم را بچشم. خمیر را درست کردم. گذاشتم تا کاملاً برسد. چند بوتهٔ دیگر هم داخل تنور قرار دادم تا دیواره‌های تنور بیشتر گر بگیرد و داغ شود. جاروی علفی را برداشتم و شروع کردم به جارو زدن اتاق، همزمان به مواد غذایی که در خانه داشتیم فکر می‌کردم. مصرف آن‌ها را تا یک ماه در ذهنم جیره بندی کردم. اما چیز زیادی در خانه نداشتیم. یک کیسهٔ نصفه آرد جو، نصف پاکت روغن نباتی که آن را رحمان تاکید کرده بود تا آخر ماه برسانم و یک گونی سیب زمینی که غذای یک روز در میانمان بود و باقی روزها را با نان جو و آب جوش می‌گذراندم. چای خشک را هم برای مهمان کنار گذاشته بودم خودم مصرف نمی‌کردم. تا با آمدن کسی آبرویم نرود. تنور کاملاً داغ شده بود بوته‌ها همه سوخته بودند. ذغال های تنور را با سیخ پهن کردم خمیر هم اماده بود شروع کردم به درست کردن نان، خمیرها را روی دستم پهن می‌کردم و روی دیواره داغ تنور می‌زدم. یک آن یادم آمد که سیب زمینی‌ها را داخل تنور نگذاشته‌ام. از جایم بلند شدم پنج شش سیب زمینی را شسته و داخل ظرف قابلمه‌ای دربسته قرار دادم و آن را روی ذغال تنور گذاشتم. دوباره دستم را آب کشیدم و رفتم سراغ خمیرها، اولین خمیر را که روی تنور زدم نچسبید. دیوارهٔ تنور نسبتاً سرد شده بود. برای همین باید باقی نان‌ها را در قسمت پایین‌تر تنور می‌زدم. خمیر را پهن کردم. دستم را از لبهٔ تنور گرفتم و خودم را تا کمر و با زحمت داخل تنور بردم. خمیر را در قسمت پایین دیواره زدم که به خوبی چسبید. همین که خواستم خودم را بیرون بکشم، نشد، گیر کرده بودم. باز هم زور زدم تا خودم را از تنور بیرون بکشم اما فایده نداشت. نسبت به قبل سینه‌هایم بزرگتر شده بودند. حرارت داخل تنور مدام به صورتم می‌خورد و کل پوستم می‌سوخت. ترسیده بودم نمی‌دانستم چی کار بکنم. چند باری فریاد کشیدم: کمک…کمک…کسی نیست کمکم کنه؟ صدایم به صورت خفه در محیط تنور می‌پیچید و بیشتر گوش‌های خودم را اذیت می‌کرد. اما کسی در خانه نبود. از ترس قلبم تند تند می‌زد تمام قدرتم را در بازوهایم جمع کردم و دستم را روی دیوارهٔ داغ تنور گرفتم. با تمام زورم خود را به سمت بیرون کشیدم. سوزش کف دستم طاقتم را برید و سریع دستم را برداشتم. گریه‌ام گرفته بود. دوباره فریاد کشیدم کمک … کمک… یک آن، یک دست پر قدرت لباسم را در مشتش گرفت و با تمام قدرت مرا به سمت بیرون کشید. هوای سرد اتاق به صورتم خورد و سوزش پوست صورتم را آرام‌تر کرد. کف یک دستم کاملاً سوخته بود، سرخ و ملتهب شده بود. نفسم که جا آمد به پشت سرم نگاه کردم. با چهرهٔ خندان رحمان روبه رو شدم، گفت: قراره نان بپذیری یا خودت رو؟! بعد نیشش بیشتر باز شد. دلم می‌خواست بزنم زیر گریه، رو به رحمان کردم و گفتم: من داشتم می سوختم و تو داری به من می‌خندی؟!

 رحمان گفت: خودت هم این صحنه رو می‌دیدی می‌خندیدی.

 گفتم: صبح که از خواب بلند شدم پاهایم در کفش جا نمی‌شد از بس ورم کرده بود. نمی دونستم که خودمم دیگه تو تنور جا نمی شم. خداروشکر به خیر گذشت. فردا به بیگوم خانم بگم بیاد کمکم، تا دهانه تنور را بزرگتر کنیم. رحمان در حالی که به طرف اتاق اصلی می‌رفت، گفت: خوبه حالا یه چیز بیار که بخورم خیلی گشنه هستم.

***

با صدای خروس و پارس سگ‌های روستا از خواب بیدار شدم. تمام بدنم درد می‌کرد. اصلاً دوست نداشتم از زیر لحاف گرم بیرون بیایم. به دستم نگاه کردم، کلی شب می‌سوخت و حالا کف دستم تاول زده بود. خدای من امروز با این دست سوخته چطور کار کنم؟! به بدنم تکانی دادم و تلاش کردم تا خودم را از رختخواب بیرون بکشم اما درد بدنم نگذاشت. دوباره دراز کشیدم. مغز مغز استخوانم تیر می‌کشید. انگار این جنین از سلول سلول من تغذیه می‌کرد. بهتر بود کمی بیشتر می‌خوابیدم. رحمان رفته بود تا دیوار طویلهٔ غلام حیدر را درست کند. می‌گفت که مزد خوبی می‌دهد به امید خدا که این طور باشد. بدنم گرم می‌شود و خوابم می‌برد.

 با صدای نعرهٔ رحمان و لگدی که به بازویم خورد، از جایم پریدم و با چشم‌های پر از خشم رحمان روبه رو شدم که مدام فحش می‌داد و عربده می‌کشید: بلند شو مفت خور چرا وضع خانه این طور است؟ کو چای و نان من؟! از ترس زبانم بند آمده بود. مگر من چقدر خوابیده بودم. در همین حین رحمان با صدای بلند فریاد کشید که دارم برات! و به سمت سالن رفت. با ترس از جایم بلند شدم که در همین لحظه رحمان با یک چوب آمد. تا آمدم توضیح بدهم اولین چوب پوستم را خراشید و سوزشی در بدنم پخش شد.

 برف آرام و سنگین می‌بارید و همه جا را سفید پوش کرده بود. مردان و پسربچه‌ها برای شکار پرنده‌ها، دام‌هایشان را روی زمین پهن کرده بودند و دانه‌ها را روی دام‌ها ریخته بودند. از کنارشان گذشتم و ظرف آب را به سختی به خانه رساندم. تنور را روشن کردم. کمرم درد می‌کرد و دست و پایم بی حس شده بود. نوک انگشتانم که تازه در مقابل رقص شعله‌های آتش گرم شده بودند، به سوختن و گز گز افتاده بود. در کنار تنور نشستم تا بیشتر گرم شوم. ذهنم به سمت صحبت‌های زنان کنار چشمه رفت و صدایشان در گوشم پیچید: معصومه از وضع شکمت پیداست که بچه‌ات دختره … دلم پر از تشویش و نگرانی بود. خدا خدا می‌کردم که این طور نباشد. نه اینکه بچهٔ دختر دوست نداشته باشم. دلیلش بی ارزشی جنس دختر بود. حتی وقتی دختری به دنیا می‌آمد. برای تبریک گفتن فرزند دختر، به تمسخر مردم روستا می‌گفتند، مبارک باشد نه گاو را!! این بالاترین ارزش یک دختر بود که اگر شوهرش بدهند. شیر بهایش نه تا گاو بگیرند. اما اگر پسری متولد می‌شد با غرور می‌گفتند مبارک باشد مرد نو را.

ماه‌های آخرم بود. دیگر وضعیتم بدتر از قبل شده بود. به سختی کارهای خانه را انجام می‌دادم. رحمان چند روزی می‌شد، که برای خرید به کابل رفته بود. دو تا خر از غلام حیدر قرض کرده بود تا خریدهای خانه را بیاورد. بالاخره آمد و کل خریدش، دو کیسهٔ آرد و مقداری توت خشک بود. باقی خریدهایش سفارش‌های غلام حیدر بود که خرش را به او قرض داده بود. رحمان کیسه‌های آرد را به داخل آشپزخانه برد و گفت: معصومه این بار پولم رسید و آرد گندم آوردم. آن هم آرد گندم سرخ، از خوشحالی در پوستم نمی‌گنجیدم. توت‌های خشک را هم داخل کندوی خالی گذاشتم تا هر صبح بجوشانم و برای صبحانه بخوریم. باز هم خیلی بهتر از آن سیب زمینی‌هایی بود که این چند ماه مصرف می‌کردیم. یک چای درست کردم و برای رحمان که در اتاق اصلی نشسته بود بردم. او از مسیر رفتنش گفت، از شهر کابل و بازارهای رنگارنگ و دوست و آشنایانی که به خانه‌هایشان رفته بود و از آبگوشت‌های لذیذی که برایش پخته بودند. از تعریف‌های رحمان دلم هوس آبگوشت کرد با ناراحتی گفتم نمی‌بینی من در چه شرایطی هستم الان دلم هوس گوشت کرده.

 رحمان زد زیر خنده و گفت: آهان اصلاً حواسم نبود. اشکال ندارد تو برای من پسر به دنیا بیاور، بعداز زایمانت یک گوسفند می‌کشم. اون وقت یک ماه فقط گوشت کبابی و آبگوشتی و تنوری بخور. با آمدن اسم پسر، دلم را غم و دلهره پر کرد اگر پسر نبود چه؟ جرئت نکردم تا این فکرم را جلو رحمان به زبان بیارم. در همین لحظه صدای رحمان مرا از فکرم بیرون آورد و پرسیدم: چی گفتی متوجه نشدم؟! رحمان: می گم کجایی بیا و ببین دیگه چی آوردم. با تعجب گفتم: مگر چیز دیگری هم خریدی؟! رحمان یک لباس نوزاد را که قایم کرده بود نشانم داد و گفت: این رو برای پسرم گرفتم. لباس را گرفتم، خیلی قشنگ بود. سکوت کردم و به چهرهٔ رحمان خیره شدم که چایش را قلپ قلپ سر می‌کشید و خنده از لبانش کنار نمی‌رفت. حالا او بود که غرق در افکارش شده بود.

 در حال روشن کردن تنور بودم که سر و کلهٔ صغرا پیدا شد. او در جا به جا کردن خبر استعداد ویژه‌ای داشت. ذوق و اشتیاقی که صغرا در گفتن خبر داشت؛ قابل وصف نبود هر بار که به خانهٔ من می‌آمد؛ تلاش می‌کردم، حرفی نزنم. تا برای او سوژهٔ خبر شود. صغرا کنار تنور نشست با آب و تاب شروع کرد به حرف زدن: راستی معصومه شنیدی تقی خان، گوسفندی رو که برای زمستونش پرورش داده بود. کشته، اونم چه گوسفندی، چاق و چله، کلی گوشت در آورده. بیگوم برای تو گوشت نفرستاد؟

 از حرف صغرا متعجب شدم.! من که همسایهٔ بیگوم بودم خبر نداشتم. گفتم: نه

-چقدر بد، خیر سرش تو همسایه‌اش هستی؛ حداقل یه نیم کیلویی برات می‌فرستاد.

_ خب مالشه و اختیارش رو داره، الانم وضع خیلی از خانواده‌های روستا بد است و هر کس در هفته دو سه بار بیشتر غذا نمی‌خوردند

-درست اما بیگوم که وضعش خیلی خوبه، شوهرش ارباب منطقه است، خوب نیست این قدر گشنه بازی در بیاره. من هم دیروز رفتم خونه اش، از من هم پنهان کرد که گوسفند کشته منم به روش نیاوردم.

صغرا یک ریز حرف می‌زد. خبر همه را داشت. از کتک خوردن فرشته گفت، که شوهرش آن قدر زده دست و پایش شکسته، از گوسفند غلام حیدر گفت که دیشب گرگ به طویله‌شان زده و چند تا از گوسفندان را حرام کرده. از دختر ملا حسین گفت که عاشق یکی از پسران مکتب پدرش شده و به او یک دستمال گلدوزی شده به دور از چشم همه هدیه داده؛ این قضیه همه جا صدا کرده و بی آبرویی به بار آورده.

بالاخره حرف‌های صغرا تمام شد و او رضایت داد تا برود. من ذهنم به حرف‌ها و خبرهای او مشغول شده بود و بیشتر از همهٔ اخبار، جذب خبر گوسفند تقی خان شده بودم که کشته بود و کلی گوشت بوده. نمی‌دانم بین آن همه خبر، چرا این خبر برایم مهم و حیاتی شده بود. توت‌های جوشانده را در ظرفی ریختم و مقداری نان داخل سفره گذاشتم. خیلی گرسنه‌ام شده بود. شروع کردم به خوردن؛ دوباره از جایم بلند شدم تا ادامهٔ کارهایم را تمام کنم. انگار نه انگار تازه چیزی خورده بودم. باز هم معده‌ام خالی شده بود. نزدیکای ظهر بود. باید دیگدان را روشن می‌کردم تا چای درست کنم؛ رحمان از بیرون می‌آمد. به کبریت در دستم نگاه کردم و ذهنم سمت گوسفند تقی خان پرواز کرد.

 چوب بلندی در دستم بود و داشتم بی اختیار به سمت خانهٔ بیگم می‌رفتم. ذهنم مشغول بود. بین رفتن و نرفتن تردید داشتم. جلو در خانه یک نفس بلند کشیدم و گفتم: بیگوم خانم خونه اید؟ صدای کلثوم دختر بزرگ بیگوم را شنیدم که گفت: بله بیاین داخل، وارد خانه شدم. بوی گوشت کل خانه را گرفته بود. دلم ضعف رفت و دهانم آب افتاد. به روی خودم نیاوردم. داخل آشپزخانه شدم. کلثوم و خواهرش سلیمه دور دیگدان نشسته بودند و یک دیگ بزرگ روی شعله‌های دیگدان، در حال پختن بود کلثوم کف گیر به دست گوشت‌ها را هم می‌زد. صدای جیریق جیریق روغن به راه بود. مدام آب دهانم بیشتر می‌شد آن را به آرامی قورت می‌دادم؛ تا آنها متوجه نشوند. سلیمه هم پای دیگدان نشسته بود، زیر دیگ بوته و خرده چوب می‌گذاشت و آتش را تنظیم می‌کرد. کلثوم پرسید: کاری داشتین معصومه خانم؟

گفتم: هان! یعنی بله کبریتم تمام شده بود اومدم تا کمی آتش ببرم.

 سلیمه گفت: بیایید ببرین، نزدیک دیگدان شدم. کمی خم شدم و نوک چوب را داخل شعله‌ها نگه داشتم تا شعله ور شود. در همین لحظه نگاهم به داخل دیگ افتاد. تکه‌های بزرگ گوشت ‌، شیشلیک ها و دل و جیگر همه را یکجا داشتند سرخ می‌کردند آن هم با تکه‌های چربی گوسفند. بوی گوشت سرخ شده کلی محیط را گرفته بود. راه تنفسی‌ام بیشتر باز شده بود و با ولع نفس می‌کشیدم. از مکث زیادم خجالت زده شدم بلافاصله پرسیدم: مادرتون خونه نیست؟ سلیمه گفت: رفته خونه پدر بزرگم، کاری داشتین؟ گفتم: نه فقط می‌خواستم احوالش را بپرسم؛ سلام مرا برسانید. از خانهٔ آنها خارج شدم. تمام حواسم پیش دیگ گوشت‌های سرخ شده بود. هنوز بوی آن در بینی‌ام می‌پیچید. نصف راه را آمده بودم؛ اما علاقه‌ای برای رفتن به خانه نداشتم. به چوب آتش در دستم نگاه کردم. سر جایم ایستادم. با خودم گفتم: کاش کلثوم کمی از آن گوشت را به منم تعارف می‌کرد. بعد گفتم: حتماً حواسش نبوده اگر دوباره بروم شاید یادش بیاید و به منم کمی گوشت بدهد تا بخورم. اما رویم نمی‌شد که دیگر با چه بهانه‌ای به خانهٔ آنها بروم. به چوب در دستم که در حال سوختن بود. نگاه کردم. فکری به ذهنم رسید. نوک چوب را روی برف‌ها فشار دادم و به چپ و راست کشیدم تا خاموش شود. چه شعلهٔ سمجی بود. قصد خاموش شدن را نداشت. بالاخره آتش را خاموش کردم و دوباره به سمت خانهٔ بیگوم راه افتادم. نزدیک در که رسیدم، ایستادم. صدای خندهٔ دخترهای بیگوم می‌آمد. دوباره وارد خانه شدم. قبل از آن که چیزی بگویم. سلیمه و کلثوم با تعجب به من نگاه کردند. دستپاچه شدم و سریع گفتم: ببخشید دخترا، تو راه باد اومد و شعلهٔ چوبم خاموش شد دوباره اومدم تا آتش بگیرم. کلثوم لبخندی زد و گفت: اشکال نداره، دوباره به سمت دیگدان رفتم در دیگ را بسته بودند. چوب را داخل آتش نگه داشتم. بوی گوشت سرخ شده دوباره ریه‌هایم را پر کرد و ولع خوردن را به جانم انداخت. توی دلم خدا خدا می‌کردم تا کمی از آن گوشت را به منم تعارف کنند. اما دو تا دخترها مشغول کارشان بودند و متوجه من نبودند. دیگه زیادی ایستاده بودم. چوب هم خیلی وقت بود که آتش گرفته بود. با قدم‌های آهسته به سمت در بیرونی راه افتادم و گفتم: خب دخترا من رفتم از پشت سرم صدایشان را شنیدم که گفتند: خداحافظ خاله

با شعلهٔ توی دستم به خانه آمدم. روی لبه در نشستم و نوک چوب را روی زمین کشیدم تا خاموش شد. به خانهٔ خالی نگاه کردم درست مثل درون من تهی و خالی بود، بیشتر از یک سال بود که یک غذای گوشتی نخورده بودم. اگر بچه‌ام پسر باشد رحمان قول داده یک گوسفند بکشد خودم را با این موضوع دلداری دادم و رفتم سراغ کارهایم. اما ته دلم خالی بود و مدام به یاد آن گوشت‌ها، که جلوی چشمم قل می‌خوردند به هر طرف دیگ می‌رفتند و جیز جیز، چربی‌ها صدا می‌دادند افتاد. دلم کم کم درد گرفت و درد هر لحظه بیشتر شد. یک آن پوستم گرم شد. به پاهایم نگاه کردم. خونین شده بود. ترس به سراغم آمد. نکند بچه‌ام سقط می‌شود؟! خود را با تکیه دادن به دیوار، به در بیرونی رساندم چشمم به رحمان افتاد که در حال آمدن بود. با تمام توان صدایش کردم و بعد به زمین افتادم.

به دایه خانم نگاه کردم که بچه‌ام را در بغل داشت و قربون صدقه‌اش می‌رفت. به صورت درهم و ناراحت رحمان خیره شدم که کنار دایه خانم نشسته بود و لب و لوچه اش آویزان بود. دایه خانم متوجهٔ من شد با لبخند گفت: به هوش اومدی دخترم؟ خدا رو شکر!

رحمان سریع دنبال من آمد و خبر داد مگر نه دیر رسیده بودم بچه‌ات سقط شده بود. از چهرهٔ درهم و گرفتهٔ رحمان متوجه شدم که بچه‌ام دختره، اما ذره‌ای امید وادارم کرد تا دوباره بپرسم، دایه خانم گفت: مبارکت باشه دخترم خدا بهت یک دختر ناز و قشنگ داده. با شنیدنش دنیا روی سرم خراب شد. رحمان خشمگین از جایش برخاست و خانه را ترک کرد. دایه خانم هم متوجه این ناراحتی شده بود رو به من کرد و گفت: مرد است دیگر، پسر می‌خواسته، اما دخترم یک وقت کبر نکنی خدا قهرش می گیره .

گفتم: بله دایه خانم برای من که فرقی ندارد اما توی این افغانستان کدام زن یا دختری بخت نیکی داشته که منم یکی رو به جمعشون اضافه کردم؟

 دایه خانم سکوت کرد و دستش را روی زانویش گذاشت. از جایش بلند شد و گفت: خدا بزرگه، من دیگه می‌روم باز هم بهت سر می‌زنم. از دایه خانم تشکر کردم. او رفت. یاد حرف مادرم افتادم که می‌گفت: وقتی تو به دنیا آمدی آنقدر گریستم تا خالی شوم تا اشک‌های من دریا شود و تمام این عقاید را بشوید و ببرد و حالا او را درک می‌کردم. دل من هم گریه می‌خواست. دخترم را در بغل گرفتم. چقدر شبیه رحمان بود، پدری که او را نمی‌خواست. بغضم ترکید با صدای بلند زدم زیر گریه و تا جان داشتم گریستم.

 هوا تاریک شده بود معده‌ام می‌سوخت و به شدت گرسنه شده بودم. خبری از رحمان نبود به سختی از جایم بلند شدم خود را به در بیرون رساندم. صدای گروپ گروپ می‌آمد. جلوتر رفتم که رحمان داشت ستون‌های چوب را دور خانه نصب می‌کرد و دوران نوارهای رنگی می‌گرفت. خدا را شکر کردم که تا چهل روز خبری از مهمان سرزده نیست. همان طور که به رحمان نگاه می‌کردم یکی از مردای روستا در حال رد شدن بود؛ با دیدن رحمان پرسید بچه‌ات دختره یا پسر؟ رحمان با مکس گفت: دختره… مرد خنده کنان گفت پس مبارک باشد نه گاو را و منتظر جوابش نماند. همان طور خنده کنان رفت. رحمان عصبانی شد تیشه را به زمین انداخت و از خانه دور شد. کنار در نشستم. به هوای ابری و تاریک و سرد بیرون نگاه کردم

سه چهار روزی از تولد دخترم می‌گذشت. رحمان حتی نمی‌رفت نگاهش کند. دنیایی از خشم شده بود در خانه چیزی پیدا نمی‌شد تا بخورم. مقدار آرد گندمی را هم که داشتیم رحمان گفته بود تا دو ماه برسانم. خیلی کم از آن خمیر درست می‌کردم. این چند روز را که زایمان کرده بودم وجودم خالی شده بود و بیشتر ولع خوردن پیدا کرده بودم کسی هم برای من حلوای زایمان نیاورد کسی را هم نداشتم. رحمان سر زمین رفته بود تا سنگ‌های زمین را جمع کند. تصمیم گرفتم با آرد گندم و مقدار روغنی که مانده بود. برای خودم حلوا درست کنم. در حال هم زدن حلوا بودم که ناگهان صغرا سر رسید. با چشم‌های کنجکاو اش به من نگاه کرد پرسیدم: چیزی شده؟!

گفت: مبارکت باشه نه گاو را!

 تشکر کردم و دیگر چیزی نگفتم بعد با لبخند گفت: خوب داری به خودت می‌رسی. حلوا درست می‌کنی؟! بیچاره رحمان خبر نداره زنش چه هنر داره. متعجب پرسیدم: منظورت چیه صغرا؟ بدون آنکه جوابم را بدهد خندید و رفت. دلم لرزید که یک وقت صغرا سر زمین پیش رحمان نرود و خبر چینی کند. حلوا کم کم داشت آماده می‌شد که در همین لحظه رحمان با غضب وارد شد. داسی در دستش بود و چشم‌هایش کاسهٔ خون …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.