قصه زنان؛با من از کوچ نگو

از زنان افغانستان در باره خودشان

زهره غلامی

کانون زنان ایرانی

  خورشید غروب کرده و باد تا حدودی فرو نشسته بود؛ آن قدر روی ریگ روان راه رفت تا دیگر نتوانست طرحی را که باد بر شن نقش می‌زد ببیند؛ ظاهراً چیزی که اندک شباهت به گیاه داشته باشد هم در کار نبود. او بود و آن یگانه دخترش، دختربچه دلتنگ خانه بود. دلتنگ مریم و صالحه، دل تنگی کودکانه ی او روز و شب نمی‌شناخت؛ هر بار که چیزی او را به یاد گذشته می‌انداخت به سراغ مادر می‌رفت؛ روی زانویش می‌نشست و با لحن کودکانه‌اش می‌پرسید: مادر کی برمی‌گردیم افغانستان؟

زن جوان دست روی موهای ژولیده دخترکش می‌کشید. موهایی که مثل یک گیاه خشکیده بود؛ دیگر از طفره رفتن و قول دادن‌های مصلحتی خسته  و نمی دانست چه بگوید؛ این وعده وعیدها دخترک را راضی نمی‌کرد یا باعث پایان یافتن سوال‌های بی‌وقفه او نمی‌شد. روزها و هفته‌ها و ماه‌ها می‌گذشت و این سایه ی دلتنگی قدم به قدم همراه آنها بود.

نزدیک‌های ظهر است. کم کم دارد هوا گرم می‌شود؛ انگار قرار است این گرمای کویر ما را فراری دهد و مجبورمان کند تا از ماسه‌ها و تپه‌های پر پیچ و خمش دل بکنیم؛ و به همان چند ساعت تفریح و قدم زدن در میان بوته‌های خشک و خار و خاشاک اندک تلماسه‌ها رضایت بدهیم. پاهایم را داخل ماسه‌های خنک فرو می‌برم. زانوهایم را به داخل شکم جمع می‌کنم و چانه‌ام را روی انها تکیه می دهم. چشم هایم خیره می شود به دور دست‌ها …

سکوت کویر آرامش وصف‌انگیزی را در من ایجاد می‌کند. گهگاهی به سمت پاهایم نگاه می‌کنم تا خبری از حشرات ماسه‌ای نباشد؛ فقط وجود این موجودات است که مرا از دنیای کویر فاصله می‌دهد. آفتاب داغ سر ظهری از راه می رسد. هوا رفته رفته گرم می شود؛ با کمی اخم از جایم بلند می‌شوم. کفش‌ها را به دست گرفته همانطور پا برهنه به سمت اتاقک‌های گردشگری می‌روم. همه وسایل‌ها را جمع کرده‌ و قرار است بعد از خوردن ناهار بازگردیم.

 لقمه‌های آخر غذا را به دهان می‌گذارم. مردی لاغر با پوستی آفتاب سوخته به سمت ما می‌آید؛ با برادرم اندکی صحبت می کند؛ در آخر از ما می خواهد که به خانه شان برویم. او می گوید که همسرش در اینجا تنهاست؛ قوم و خویشی ندارد خوشحال می شود که چند دقیقه ای را با خانم های شما بنشیند و صحبتی داشته باشند. همه دعوت او را قبول می کنیم و قول می دهیم قبل از رفتن یک سر به خانه یشان برویم.

همه به همراه زنان فامیل به سمت محل گاوداری می‌رویم؛ هرچه به مکان گاوداری نزدیک ‌تر می‌شویم؛ بوی کود بیشتر به ریه‌هایمان می‌رسد.

زن جوان خانه‌اش را آب و جارو می کند؛ کتری آب را روی اجاق می گذارد و زیرش را روشن می‌کند؛ لبخند از لبانش کنار نمی‌رود بعد از یک سال اولین باری است که مهمان برایش می‌آید. همان‌هایی که بوی هم وطن می‌دهند. او انگار سال‌هاست که در تبعید و دوری از آنها به سر برده است. فکر می‌کرد اگر ایران بیاید وضعش تغییر می‌کند. دختر بچه‌اش مدرسه می‌رود. شوهرش کار پیدا می کند و او شبی را بدون غصه و نگرانی سر به بالش می گذارد. حالا او در بیابانی خارج از شهر و دراتاقکی میان گاوها زندگی می کند. خبری از هیچ انسانی ندارد. نه همسایه ای و نه دوست و اشنایی، تنها چیزی که هر روز می‌بیند؛ چهره ی صدها گاوی است که شوهرش بی‌وقفه به آنها آب و علف می‌دهد. زیر آنها را تمیز می‌کند، از چهار صبح تا نه شب کار می کند؛ با این وجود کارش تمامی ندارد. بوی نامناسب محیط هر دم حال معده‌اش را به هم می‌زند. حاجی می‌گوید: باید از خدایتان باشد، شما مدرک ندارید؛ اگرپایتان را در شهر بگذارید؛ رد مرز می‌شوید و اینجا بهترین جا برای شماست.

همه به همراه زنان فامیل به سمت محل گاوداری می‌رویم؛ هرچه به مکان گاوداری نزدیک ‌تر می‌شویم؛ بوی کود بیشتر به ریه‌هایمان می‌رسد. دیوار بزرگی در مقابلمان ایستاده است و از دور در سه لنگه ی قرمز رنگی به چشم می‌خورد.

بو بیشتر می‌شود؛ نفسم بند می‌آید. گوشه ی شالم را جلوی دهن و بینی‌ام می گذارم و به سمت گاوداری پیش می‌رویم. زنی لاغر اندام جلوی در قرمز در انتظارمان ایستاده و آمدنمان را تماشا می‌کند. من و چند تن دیگر که با شال و روسری جلوی دهنمان را پوشانده‌ایم با نزدیک شدن به ان زن، شالمان را کنار می زنیم تا موجب ناراحتی و خجالتش نشویم.

زن جوان به استقبالمان می اید؛ تک تکمان با او دست می‌دهیم و روبوسی می‌کنیم. ما با حس یک هم وطن و یک غریبه با او رفتار می‌کنیم اما او چنان ما را در آغوشش می‌فشارد که گویی یکی از نزدیک‌ ترین اقوامش هستیم؛ دلتنگی از چهره ی لاغر و چشمان کم نورش می‌تابد؛ در گوشه ی لبش لبخند نقش بسته است که حالا حالاها قصد کنار رفتن ندارد. زن با ذوق در گاوداری را باز کرده و ما را به داخل راهنمایی می‌کند.

 حیات گاوداری به شکل سالن دراز و طویلی است. طرف راست سالن آبخور گاوهاست که پر از علف است و جلو آن میله‌های فلزی گرفته شده است. هوا گرم شده و نفس کشیدن را برایمان سخت‌‌ ‌تر می‌کند. زن در طول سالن به جلو می‌رود؛ ما را راهنمایی می‌کند. با هر قدمی که به زمین می‌گذاریم دسته‌ای از مگس ها  پرواز می‌کنند و دوباره به زمین می نشینند.

در گوشه ی حیاط گاوداری زباله‌ها و فضولات گاوها به صورت تپه‌های بزرگ و کوچک قرار داده شده است. در هر فرورفتگی و گودی زمین نیز آب چرکین و سبز رنگ جمع شده و سر و صدای گاو ها بلند است. همانطور که به محیط  گاوداری نگاه می‌کنم؛  به یک اتاق کوچک که روبروی آبخور گاوهاست می رسیم. توری سفید رنگی جلوی آن گرفته شده؛ زن در را باز می‌کند و طوری کنار می‌زند که همه بتوانیم وارد شویم؛ به همراه ما یک دسته مگس فرصت طلب هم داخل می‌شوند.

 اتاق کوچک است و کف آن با یک موکت مله‌ای رنگ فرش شده است. در کنج اتاق کوچک یک مبل دو نفره ی کهنه و یک تلویزیون ۲۱ اینچ هم روی میز چوبی پوسته پوسته و رنگ و رو رفته قرار دارد. فضای اتاق بسیار کوچک است؛ به طوری که ما فشرده و نزدیک به هم می‌نشینیم و زن جوان و دخترکش روبروی ما می‌نشینند. پشت میز تلویزیون یک در سفید چرکین دیده می‌شود. مادر می‌پرسد آن یک اتاق هم از برای شماست؟ می‌گوید نه آن اتاق برای گاوهاست؛ حاجی در آن را بسته است و این اتاق را به ما داده تا در آن زندگی کنیم؛ در این اتاق هم قبلا گاوها نگه داری می شدند؛ حالا تمیز کرده ایم و خودمان در آن زندگی می کنیم. این وسایل‌ را هم حاجی برایمان آورده است.

 به اطراف نگاه می‌کنم. چشمم می خورد به چند تا پتو و تشک که به طور منظم روی هم چیده شده است؛ روی آن را با پارچه سفید پوشانده اند. ظاهرا همه دارایی آنها همان وسایل کهنه و اندک است. دختر بچه به زانوی مادرش می‌چسبد و عروسک کچل و کهنه‌اش را سفت در بغل می‌گیرد؛ پوستش سبزه و خشک است؛ موهایش مثل سیم ظرفشویی درهم و پریشان، مادرش آنها را با یک کش صورتی بالای سرش بسته است.

 مگس ها مدام روی سر و صورتمان‌ می نشینند؛ در حین صحبت با حرکت دست آنها را می پرانیم به دقیقه نمی کشد که دوباره باز می گردند. مادرم دستش را روی لیوان چایی که زن به تازه گی ریخته است نگه می دارد. می دانم این کارش برای آن است تا از شیرجه زدن مگس در لیوان چای جلوگیری کند، در حال جنگ و دعوا با یک مگس سمج بودم که مادر می پرسد: چند وقت است به ایران آمده اید؟ می گوید: یک سال است. مادر دوباره می‌پرسد: اینجا قوم و خویشی دارین؟ نه… به غیر از خدا هیچکس را نداریم…

همان چند سوال مادر باعث می‌شود که زن شروع به حرف زدن کند؛ انگار به قدر یک سال حرف برای گفتن دارد. او می‌گوید ۲۲ سال دارد که بعد از سقوط کابل و حمله طالبان به ایران آمده است؛ همانطور که حرف می‌زند گهگاهی دستش را روی شکمش می‌گذارد. نگاهمان به سمت شکم برجسته اش کشیده می شود. مادر می‌پرسد: باردار هستی؟ زن جوان لبخند می‌زند و می‌گوید: بله…

ذهنمان بیشتر مشغول می شود؛ به حال زن افسوس می خوریم.

نیم ساعت است که از آمدنمان در خانه ی زن جوان می گذرد. فضای اتاق گرفته است به سختی می توان نفس کشید؛ همچنان به صحبت های زن جوان که نامش شهناز است گوش می دهم. مادر در مورد موضوع های مختلف با شهناز صحبت می کند. او از زندگی اش، دردها و رنج هایی که در افغانستان کشیده می گوید. همه سر تکان می دهیم و آه می کشیم.

 از پنجره ی مینی بوس به هوای ابری و سرد زمستانی بیرون نگاه می کنم. ذهنم آزرده از شرایط شهناز است؛ به سالهای گذشته می اندیشم به دردهایی که پایانی برایشان نیست. افکارم می رود سمت آخرین کتابی که خوانده ام؛ “کوبو آبه” مفهوم زندگی را بهتر توصیف می کند و چقدر این زندگی ما،  به مثال زندگی آن زن و مردی است که در کتاب ” زن در ریگ روان ” خوانده ام؛ درد های زیاد و خوشی های اندک…

دخترک عروسک کچلی در بغل گرفته و در کنار پدرش روی شن ها قدم می زند؛ می پرسد پدر کی باز می گردیم افغانستان؟ مرد که مجتبی نام دارد سکوت می کند؛ چینی به ابروهایش می دهد و با انگشت دور دست ها را به دخترش نشان می دهد. تا چشم کار می کند خاک است و شن، می گوید آنجا را ببین دخترم، افغانستان آن سمت است پشت آن کوه ها…

دو سایه ی بزرگ و کوچک روی تپه ای نشسته اند و به غروبی دلگیر با رنگ های خاکستری و قرمز آتشین و نارنجی در دل زمینه ای از رنگ ابی نگاه می کنند.

صدای ما مای گاو ها بلند است. زنبور ها و پشه ها سخت مشغول پرواز کردن و خوردن هستند.  شهناز با صورتی خشکیده و چشمان پر از اشک در کنار نوزادی شش ماهه نشسته است؛ به زخمی که حاصل نیش سالک است نگاه می کند. زخمی بزرگ و چرکین که هر بار باعث ناآرامی و گریه ی کودکش می شود. مادر خسته از شب بیداری، هر دم با صدایی گرفته لالایی وطنی می خواند.

لولی لولی مایی تابون آبی

لولی لولی گل گردون آبی

لولی لولی تابستون آبی

چراغ شود د بیابون ابی

لولی لولی روح و روون آبی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.