این بار پرندهها هم پرپر شدند
روایت جنگ از درون
پویا دبیری مهر
کانون زنان ایرانی
ظهر شنبه؛ خیابان صابونچی
یک ساعت پیش موشک های اسراییلی به ساختمانی نزدیک این منطقه برخورد کرده است.
صدای همهمه می آید.این محله در روزهای تعطیل بسیار خلوت است چون بیشتر ماشین فروش ها و شرکت ها و ساکنین محلی حضور دارند،چه برسد به روزهای جنگ که پرنده پر نمیزند.
این بار اما پرنده ها هم پر زدند و مردند.دو جوان چند پرنده را در آغوش گرفتند.انگار کفترهایی هستند که روی سیم های کوچهی مبینی بودند و در دم جان دادند.
پسری در گوشه پیاده رو نگران نشسته است و انگشتانش را می گزد.رد می شوم تا به محل حادثه برسم.داخل کوچه ساختمانی با نمای گرانیتی هدف قرار گرفته است.نیروهای امدادی و هلال احمر در حال کمک هستند.چادرهای سیار را سریع برپا می کنند.هنوز آوار برداری صورت نگرفته است و همه حیران مانده اند.آخوند جوانی عمامه به سر با لباس هلال احمر در وسط کوچه در حال داد زدن است.
برق منطقه قطع شده و تیربرق سر کوچه از وسط شکسته است.موج انفجار باعث شده مغازه ها و ساختمان های پشت این کوچه و کوچه مجاور آسیب ببینند.آژانس مسافرتی و کافه در خیابان ….نزدیک به ساندویچی بیگ بوی،شیشه هاشان شکسته است و حفاظ فلزی کافه کج شده است.
خانم جوانی بازوی مردی را در دست گرفته و دستش را روی دهانش گرفته و چشمانش از ترس خون افتاده.دو ماشین پژو له شده کنار خیابان را که می بیند می ترسد.ساختمان بانک کشاورزی هم در جنوب خیابان آسیب جدی دیده است.
شیشه های یک بانک دیگر هم در ضلع شمال خیابان،غِلفتی از جا در آمده و روی زمین پاشیده است.فروشگاه مبلمان شیک و لاکچری گالستیان هم که یادآور خاطرات چند نسل است،کل شیشه هایش شکسته و آنهایی را که چسب زده بودند،ترک برداشته است.
سر کوچه مبینی می روم.چند گربه خانگی که معلوم است در خانهها بودند از ترس حیران شدند و دارند در کوچه می چرخند.اجازه ورود به غیر اهالی نمی دهند.با نشان دادن کارت خبرنگاری وارد کوچه می شوم.زنی می گوید:پسرم دستم را بگیر.می گوید:مهمانی بوده است و وقتی فهمیده خیابان صابونچی را زدند آمده تا اینکه فهمیده خانه خودشان هم آسیب دیده.طبقه چهارم یک ساختمان در ابتدای کوچه ساکن است.شیشه هایشان شکسته است.می گوید که باید بروم داروهایم را بردارم.باند «منطقه خطر،فاصله بگیرید»را بالا می زنم و میگویم این مادر اهالی محل است.
کم کم اهالی محل و ساکنین کوچه هم می رسند.پنجره های ساختمان ها از قاب در آمده و آنها که قاب های قوی تر داشتند شیشه هایشان کاملا شکسته است.

در پیاده رو پسرهایی جوان استاده اند.ریش هایشان سفید و سیاه است.سیگار پشت سیگار می کشند.وقتی دوستشان می آید بغلش می کنند و می زنند زیر گریه.پسری که آمده بود خودش را پرت می کند در آغوش آن دیگری و زار میزند:«عباااااس…داغون شدیم…عباس چیکار کنم.خاک بر سرم شد.»
جا میخورم.دلم تکان می خورد.پیش خودم میگویم: جنگ روی واقعی خود را نشان می دهد.عجب روی عجیبی دارد.رویی خشن و سخت.
بچه های اداره برق آن وسط سخت در حال کار هستند تا برق وصل شود.خیلی محترم هستند.اصلا انگار آدم ها در این شرایط باهم رفتار بهتری دارند.در بحران «همذات پنداری» خاصی شکل می گیرد.
سر شرقی کوچه به سر غربی و سه راه تختی می آیم.اینور هم مردم محل ایستاده اند.پسری مضطرب می آید.مردی سر کوچه است و می گوید نمیشود داخل شوی،پسر می گوید:«جون مادرت بذار برم.زندگیم رو هواست،مادرم هم تنها در خانه».می رود داخل.معلوم نیست چه بر سر مادرش آمده.عجب لحظه عجیبی است.گوشه سمت راست کوچه را نگاه می کنم.همین دو ماه پیش در رستوران خاطره انگیز زرچ پوره سیب زمینی خورده بودم.زرچ آسیب ندیده است.انگار این موج های انفجار به شکل خاص فیزیکی تخریب می کند.فیزیک دان ها بهتر می دانند.
دو نوجوان سر کوچه همدیگر را بغل کردند.اشک می ریزند.لباس درست هم تنشان نیست،هوا هم سرداست.از ترس کُپ کردند.جای روانشناس ها و مددکاران اجتماعی در این مواقع خالیست.
نگاهم به نمایشگاه اتومبیل لطفی می افتد.سالم سالم است اما خالی از ماشین.قبل از جنگ بیش از ۳۰ دستگاه بنز و بی ام و ۲۰۲۶ در نمایشگاه خودنمایی می کرد.مردی سن دار و از آن آدم های اصیل محله سهروردی داشت می گفت: ای بر پدرت نتانیاهو.خدا لعنتت کنه.چند تا فحش دیگر هم داد.
وقتی خانم سالخورده را دوباره دیدم گفت:پسرم در شادی هایت جبران کنم.حرف عجیبی بود.کمی فکر کردم و گفتم که مادر جان روحیه شما عالیست.گفت :«دفعه قبل هم صابونچی را زدند.من چند تا جنگ دیدم.نگران چیزی نیستم.خدا بزرگه.»
کمی بعد بالای ساختمان شرکت بازرگانی سر کوچه را دیدم.باد سردی می وزید و پرچم کوچک پارچهای ایران در هوا تکان تکان می خورد.
وقتی داشتم از کوچه بیرون می آمدم پیش خودم گفتم که کدام شادی؟ شادی کجاست و چه وقت می خواهد بیاید؟
عکس: ابوالفضل نسائی

