از شاندرمن تا غزه
و این زنان، همه در یک خط ایستادهاند: خطِ ایستادگی. خطی که از شاندِرمن میگذرد و به غزه میرسد.
زن و زمین: روایت شیرین پارسی
آزاده ثبوت
در اَبَرسین، در کنار جمعی که به عدد کوچک بود اما افقی به وسعت فردا داشت، فیلم شاعران زندگی را دیدم؛ مستندی از زندگی زنی خستگیناپذیر که هر صبح، پا به گِل میگذارد و با زمین، هم پیمان میشود.
شیرین پارسی زنی است که زمین را نه در اختیار، که در آغوش دارد. برای او زمین موضوع مالکیت نیست؛ حافظه است، بدن است، و رابطه. او به خاک فرمان نمیدهد، با آن گفتوگو میکند. همین نسبتِ گفتوگویی، نقطهی گسست از منطقهای استعماری است؛ منطقهایی که زمین را خاموش، قابل تملک و قابل معامله میخواهند.

شیرین می گوید:
کار زن در زمین بیجیره و مواجب است. نیمی از کشاورزان و کارگران این خاک زناند، اما نامشان کمتر شنیده میشود.
با این همه، بوتههای نازک برنج، قد کشیدنشان، خم شدنشان در باد،
و باز خاک شدنشان، هیچکدام مانع حرکت و تلاش زنان نشد.
بدن زن، مثل زمین، بار میبرد، خم میشود، اما حذف نمیشود. این همسرنوشتی، اتفاقی نیست؛ نتیجهی تاریخی است که هم زن و هم زمین را به حاشیه رانده است.
شیرین مادر دو فرزند است. سروش مرزبان، پسر بزرگش، در پاسخ به کسانی که برای ویلاسازی و سرمایهگذاری بر زمینها به شاندِرمن آمدهاند، میگوید:
«ما اینجا کشاورزی میکنیم، زمین هم از نظر ما فروشی نیست.»
در زمانهای که همهچیز قیمت دارد، این جمله از زخمی قدیمی حرف میزند؛ از جنگلهای بلوطی که به ویلاهای شهرنشینان بدل شدهاند، از شالیزارهای برنجی که از سال ۸۳ به این سو، با سیل واردات، یکییکی بسته شدند و از کشاورزانی که وادار به فروش زمینهایشان شدند.
روایتِ شیرین، روایتِ مردمانی است که از دلِ زمین برخاستهاند و هنوز با آن نفس میکشند. آنچه بر آنان گذشته، نه استعمارِ بیگانه، که استعمارِ درونی است؛ آنگاه که نام «توسعه» را بر فرآیندی نهادند که ریشهها را برید، مسیر آب را دگرگون کرد و زمینِ مادری را به عدد، سند و معامله فروکاست.
در شالیزارهای شمال، زنان این را با تنِ خود فهمیدهاند. زنانی که پا در گل دارند، میدانند توسعهای که زمین را از زن جدا کند، توسعه نیست. آنها فقط بر روی زمین کار نمی کنند، با زمین زندگی میکنند. برنج فقط محصول نیست، امتداد بدن ماست، حاصل رابطهای که نسلبهنسل منتقل شده است.
شیرین میگوید:
«زندگی آتشگهی دیرینهپاست.»
این آتش، در شالیزار خاموش نمیشود. آتشی است که مادران ما آن را نگه داشتهاند؛ نه برای سوزاندن، که برای گرمکردن، برای دوام آوردن، برای ماندن. آتش حافظهی زمین است، آتش بقا، آتش پیوند زن و خاک.
در هر بوتهی برنج، ردّ دست زنی هست که نامش در آمار نیامده، اما زمین او را میشناسد. شالیزار های شیرین شاهدی است بر اینکه
زندگی هنوز بر امید به آینده بنا میشود، حتی وقتی جامعه پر از نشانههای ناامیدی است.

از شیرین میپرسم:
این همه انگیزه برای ادامه دادن را از کجا پیدا می کنی؟
مکث میکند،
اشکی چشمانش را پر میکند،
و آرام میگوید:
«به زنان فلسطینی که نگاه میکنم.»
و ناگهان میفهمم:
زمین،
شالیزار،
و این زنان،
همه در یک خط ایستادهاند:
خطِ ایستادگی.
خطی که از شاندِرمن میگذرد و به غزه میرسد؛ خطی که در آن زمین فروشی نیست، زن حاشیه نیست، و زندگی، با تمام زخمهایش، هنوز ادامه دارد.
پانوشت : ابرسین

