آنجا که تمام ساعت‌ها ایستاد

برای “ماکان” و ” ۱۶۸ ” گل سرخ

آزاده فراهانی

کانون زنان ایرانی

آزاده فراهانی

بایست کنار تکه‌های رنگیِ دفتر،
کنار آن گیاه بازگشته از دبستان…
گل‌ها را زاویه بده به خورشید
و ببوس؛ آنجا که تمام شب تاریخ در تصرفِ مرد بود.

آن شب، تمام تاریخ در تصرفِ او بود
و من در گوشه‌های خالیِ حوض می‌گریستم.

بگو ای خاک، با آن همه گل سرخ چه کردی؟
و «ماکان» در کجای زمین افتاده است
که دیگر نمی‌توانم در این خاک درخت بکارم…

بایست در نُه و چهل دقیقه ی بامداد،
آنجا که تمام ساعت‌ها ایستاد
در ماه اسفند،
که دست‌ها بوی رفتن گرفت .
تهران نفس‌های تندی کشید
و عقربه‌ها بر زمین افتاد .

من حال‌های بد را می‌شناختم؛
بیرون زدن از بدن را می‌شناختم…
آهویی آویخته،
و خانه‌ای که در خشت فرو می‌ریخت.

بگو تا کجای جهان،
بر این کفش‌های بی‌پا باید بگریم؟
بگو چگونه بازگردم به زهدان
که وطنِ من بود…

و دست‌های تو، زیر خاک فریاد زد:
«این مسیر پرخطریست در مسافت تاریخ».

بایست در گوشه‌های قالی،
درختی باش…
آهویی در پیچ‌وخمِ نستعلیق،
که از انار و فارسی جان می‌گیرد.

همراهِ رنج و عشق
در شاخه‌های درخت که ریشه‌هایش،
زهدانِ زمین بود.

بایست و ۱۶۸ گل سرخ را بچرخان به خورشید،
و بدان که «پروانگی»، شکلِ جدیدِ رهایی است.
و بدان که تکه‌های خاکیِ دفتر،
او را دوبار سبز خواهد کرد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.