«پلیور آبیرنگش را پیدا کردیم اما داخلش هیچچیز نبود»
زهره صابری*
از ویرانههای مدرسه تا کاشیهای سردِ سردخانه
میناب-ایران : پوسترهایی با چهرهی کودکان و معلمانشان (که اغلب لبخند به لب) اکنون در امتداد بلوارها و میدان اصلی میناب به چشم میخورند؛ شهری که در اندوه و عزای همیشگی فرورفته است. آنها در حملات موشکی ۹ اسفند ۱۴۰۴ به دبستان شجرهی طیبه جان باختند؛ در همان روز آغاز حملهی نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران و دو ساعت پس از شروع بمباران تهران. در میان جانباختگان بمباران، ۱۲۰ دانشآموز، ۲۶ معلم و چند نفر از والدینی به چشم میخورند که پس از شنیدن اخبار حملات هوایی به تهران، برای بردن فرزندانشان با عجله خود را به مدرسه رسانده ؛ اما اغلب خیلی دیر رسیده بودند.
دونالد ترامپ در ابتدا ایران را مقصر این حمله دانست، اما تحقیقات اولیه و گزارشهای خبری مبتنی بر تحلیل کارشناسان نشان داد که یک موشک تاماهاوک ساخت آمریکا به ساختمان مدرسه اصابت کرده است . برخی از ناظران ادعا میکنند از آنجا که موشکهای تاماهاوک با دقت بالایی قابلهدایت هستند، این حمله عمدی بوده است.
میناب، نمادی از سوگ دسته جمعی
میناب حالا به نمادی از سوگِ دستهجمعی تبدیل شده است؛ شهری که اکنون رفتوآمدهای مداوم به آرامگاه، بخش جداییناپذیری از ضربآهنگ زندگی روزمرهاش شده است. آنجا، قبرهای کوچک در ردیفهای منظم و با فاصلهای اندک از یکدیگر کنده شدهاند؛ گویی صفهای منظمِ یک مراسم صبحگاهی در مدرسه را تداعی میکنند.
البته ظاهر این قبرها تا حدودی گمراهکننده است، چرا که این تصور را به وجود میآورد که پیکرهای کاملی در آنها دفن شده است. در بسیاری از موارد، وقوع انفجارها و آتشسوزیِ بعد از آن سبب شده چیز زیادی از پیکرها باقی نماند تا خانوادهها بتوانند آن را به خاک بسپارند.
مریم و رضا بارانی، کلاس چهارم و دوم
عالیه ذاکری دو فرزند در این مدرسه داشت: مریم بارانی، دانشآموز کلاس چهارم، و رضا بارانی، دانشآموز کلاس دوم. او دربارهی رضا میگوید: «موهایش لَخت بود و همیشه میریخت توی صورتش.»
خانم ذاکری میگوید: «شوهرم او را در سردخانه پیدا کرد.» پدرش نتوانسته بود او را از روی صورتش که کاملاً متلاشی شده بود بشناسد، بلکه او را از روی شورت و جوراب ورزشیای که آن روز صبح پوشیده بود، شناسایی کرد. عالیه میگوید: «دست و پاهایش در سردخانه بود، اما تکهتکه.»
مریم زنده ماند
اما مریم زنده ماند. یکی از مادرانی که با عجله خود را به مدرسه رسانده بود، توانست او و چند دانشآموز دیگر را نجات دهد. سایر والدینی هم که از طریق مدرسه متوجه شده بودند جنگ شروع شده است، سراسیمه به سمت مدرسه هجوم آوردند.
به گفتهی یک آتشنشان، بسیاری از کودکان جانباخته در حالی پیدا شدند که کولهپشتیهایشان روی دوششان بود؛ نشانهای تلخ از اینکه آنها برای خروج و پناه گرفتن آماده شده بودند.
مشخص نیست چه تعداد از افراد از این حمله جان سالم به در بردهاند، اما «موسی خبر»، یکی از آتشنشانان میناب، لحظهی نجات دختری را به یاد میآورد که از طبقهی بالا سقوط کرده و تا حدودی زیر آوار بتنی گرفتار شده بود. نیروهای امدادی برای رها کردن او مجبور شدند موهایش را ببرند.
علیرضا دادخدایی، کارشناس عملیات اضطراری هلال احمر، لحظهی اصابت موشکها را روایت میکند: حوالی ساعت ۱۱:۳۰ صبح، او از طریق پیامرسان تلگرام در حال پیگیری اخبار حملات هوایی به تهران بود که انفجاری مهیب میناب را لرزاند و بلافاصله پس از آن، ستون عظیمی از دود سیاه به آسمان برخاست. در کمتر از یک دقیقه، دو انفجار دیگر نیز به وقوع پیوست.
نسیم نیستانی، معلم مدرسه
در نخستین روز نوروز، خانوادهی نسیم نیستانی بر سر مزار او در میناب گرد هم آمدهاند. خانم نیستانی معلم ۴۰سالهی کلاس دوم بود. برادرش که مسئولیت شناسایی پیکر او را بر عهده داشت، از وضعیت پیکر خواهرش چنان هراسان شده بود که به هیچیک از دیگر اعضای خانواده اجازه نداد او را ببینند.
دادخدایی میگوید: «اول نمیدانستم مدرسه را زدهاند.» او صحنهی پرآشوبی را توصیف کرد که در آن گویی نیمی از جمعیت میناب به سمت ستون دود در حال دویدن بودند.
نیروهای آتشنشانی تلاش میکردند شعلههای آتشی را که از کلاسهای طبقه بالا زبانه میکشید مهار کنند.
دیوارها فروریختند و سقف کاملاً آوار شد
دو ساعت بعد، ماشینآلات سنگین برای آغاز عملیات آواربرداریای که سه روز طول کشید از راه رسیدند. دادخدایی خاطرنشان کرد که والدین بچهها دوشادوش تیمهای امدادی کار میکردند؛ با این امیدِ رو به خاموشی که شاید فرزندانشان هنوز زیر آوار بتنی زنده باشند.
هر چیزی که پیدا میکردیم، تکهتکه بود
او در حالی که بیرون کشیدن اندامهای قطعشده، موها و جمجمههای خونآلود از میان آوار را توصیف میکرد، گفت: «اما هر چیزی که پیدا میکردیم، تکهتکه بود.»
علی نصیری، جوشکار محلی، ۳۰ ساعت متوالی را در محل حادثه سپری کرد و با استفاده از ابزار کارش، تیرآهنها را برش میداد. او میگوید صحنههایی که شاهدشان بوده برای همیشه در روح و روانش حک شده است.
خطر تنها به لحظهی حمله اولیه محدود نمیشد. مصطفی کریمی، رئیس ادارهی فرهنگ و ارشاد شهر، میگوید که در روز دومِ عملیاتِ آواربرداری، یک قطعهی بتنی سنگین از طبقات بالا سقوط کرد و پای مردی را که در جستوجوی فرزندش بود، در هم کوبید. پای این مرد در نهایت قطع شد.
کابوس وحشتناک از ویرانههای مدرسه تا کاشیهای سردِ سردخانه
برای خانوادهها، این کابوس وحشتناک از ویرانههای مدرسه به کاشیهای سردِ سردخانه کشیده شد.
محدثه فلاحت دو فرزندش را از دست داد: مهدیه، دانشآموز کلاس ششم، و امین، دانشآموز کلاس اول. او امین را از روی ناخنهایش شناسایی کرد. محدثه میگوید: «شب قبل، خودش ناخنهایش را گرفته بود؛ خیلی نامنظم و کجوکوله.» او پیکر دخترش را نیز در «وضعیتی بسیار دلخراش» زیر آوار پیدا کرده بود.
علیرضا شهرجو، دانش آموز هفت ساله
فوزیه رنجبری، مادر علیرضا شهرجو، دانشآموز ۷ ساله، سه روز تمام در جستوجوی پسرش بود. وقتی سرانجام او را در سردخانه پیدا کرد، توانست او را از روی بوی تنش و بخش کوچکی از صورتش ــ دهان و ابروهایش که از شعلههای آتش در امان مانده بود، شناسایی کند.
راضیه زمانی، معلم مدرسه
برخی از قربانیان، از جمله راضیه زمانی، معلم ۳۴ساله، از طریق آزمایش دیانای شناسایی شدند. خانوادهی او یک ماه تمام در رنج و عذاب انتظار کشیدند و آرزو داشتند که حتی بخش کوچکی از پیکر او پیدا شود تا بتوانند مراسم خاکسپاریای برایش برگزار کنند.
هر یک از والدین به شیوه خود با این فاجعه هولناک کنار میآیند.
اسرا و ستایش:، هفت ساله و نه ساله
طیبه فرهیزاده به اتاق خواب دختر هفت سالهاش اسرا میرود تا در میان وسایل او آرام بگیرد؛ او عروسکهایی را در آغوش میفشرد که میگوید هنوز بوی دخترش را میدهند. پیکر اسرا، دانشآموز کلاس اولی که آرزو داشت روزی خلبان شود، در نمازخانهی مدرسه و در کنار دختر فامیلشان، فاطمه یزدانپناه، پیدا شد.
مادر ستایش علیحسینی، دانشآموز ۹سالهی کلاس چهارم، بههیچوجه توان ورود به اتاق دخترش را ندارد.
معصومه مهران، در حالی که به این امید چنگ انداخته که روزی «در باز شود و ستایش با لباس مدرسهاش به داخل بیاید»، میگوید: «میترسم به داخل اتاق بروم و او را آنجا نبینم.
کفنهایی که تحت هیچ شرایطی نباید باز میشدند
کاظم پورزاهدیان، پارچهفروش اهل میناب که ۱۰ سال است به عنوان داوطلب در غسالخانه محلی کار میکند، از جمله کسانی است که به آمادهسازی کشتههای یافتهشده در روز اول برای خاکسپاری کمک میکردند.
این فرایند یک روز از ساعت ۴ بعدازظهر آغاز شد و تا ۸ صبح روز بعد به طول انجامید. او پیکر حدود ۶۰ دانشآموز پسر را غسل داد و آماده کرد.
پیکرهای معدودی سالم مانده بودند. پورزاهدیان میگوید برای به حداقل رساندن آسیب روانی خانوادهها در طول مراسم خاکسپاری، با استفاده از پنبه های بزرگ، فرم فیزیکی بدن قربانیان را درون کفنها بازسازی کرده است. او روی هر کفن یادداشتی با رنگ قرمز چسباند: «این کفن تحت هیچ شرایطی نباید باز شود.»
در آرامستان میناب، ردیف جدیدی از قبرها به آرامگاه ابدی پنج تن از دانشآموزانِ کشتهشده در این حملهی موشکی تبدیل شده است: خواهران اسرا و سلما ذاکری، به همراه خدیجه درویشی، مسیح سالاری و ماکان نصیری.
تابوت خالی ماکان
اما تابوت ماکان خالی است؛ خاکسپاری نمادینی برای کودکی که پیکرش هرگز پیدا نشد برگزار شد و مزاری نمادین در آرامستان میناب برای او درنظر گرفته میشود. حتی از میان امحا و احشای درهمآمیختهی کودکان و معلمان که دستآخر برای شناسایی با تست دیانای به آزمایشگاه فرستاده شدند نیز هیچ نشانی از ماکان پیدا نشد. از میان همه کسانی که در ۲۸ فوریه جان باختند، او تنها کسی است که هنوز هیچ اثری از وی به دست نیامده است.
ماکانِ کلاساولی
سیروس نصیری، پدر ماکان، به یاد میآورد که پسرش تا چه جد عاشق ورزش بود. در روز حمله، که دقیقاً مصادف با تولد هفت سالگیاش بود، ماکان کلاساولی به خاطر سرمای صبحگاهی پلیوری آبیرنگ پوشیده بود.
سیروس میگوید: «ما آن پلیور آبیرنگ را خونی و خاکی در سردخانه پیدا کردیم، اما هیچ پیکری داخل آن نبود.»
از ۲۳ دانشآموز کلاس ماکان، چهار نفر آن روز غایب بودند. ۱۸ نفر دیگر که در این حمله جان باختند، همگی شناسایی شدند.
هفتهها پس از حمله، نصیری به ویرانههای مدرسه بازگشت و یک لنگه از کفشهای ماکان را در میان چمنها پیدا کرد؛ اما همچنان هیچ اثری از پسرش به دست نیامده است.
رسانههای دولتی ایران آمار تلفات را دستکم ۱۶۸ نفراعلام کردهاند، اما ابراهیم طاهری، دادستان میناب، جزئیات ۱۵۶ کشتهای را که مقامات محلی ثبت کردهاند، چنین ارائه داد: در مجموع ۱۵۶ کشته، شامل ۱۲۰ دانشآموز (۷۳ پسر و ۴۷ دختر)، ۲۶ معلم، ۷ نفر از والدین دانشآموزان، یک رانندهی سرویس مدرسه، یک تکنسین داروخانه از درمانگاه مجاور، و جنین ششماههی زهره شهریاری، از معلمان مدرسه. این رویداد، مرگبارترین حمله به غیرنظامیان در طول این جنگ به شمار میرود.


سه انفجار مهیب با فاصله اندکی از یکدیگر، مدرسه را تخریب کرد. به گفته ی مردم محلی، شدت انفجارها به قدری شدید بود که صدایش تا چندین مایل دورتر ساکنان را به وحشت انداخته است. شاهدان عینی نزدیک تر به محل مدرسه می گویند پس از اصابت موشک دود غلیظ سیاهی در هوا پخش شده و صدای فریاد کودکان وحشت زده در اطراف شنیده شده بود.




حمله به مدرسه در نخستین ساعات شروع حمله ی آمریکا و اسراییل به ایران و بدون هیچ گونه اخطار و هشدار تخلیه انجام شد و در نتیجه کودکان زیادی که در کلاس درس بودند همراه با معمانشان کشته شدند.



پدرش با چشمانی اشکبار میپرسد: «کجا باید دنبال پسرم بگردم؟» به مدت ۵۷ روز، با وجود انجام آزمایشهای دیانای (DNA) روی بقایای منتقلشده به سردخانه، والدین او هیچ نشانی از فرزندشان نیافتهاند.











*زهره صابری عکاس مستقل ایرانی است که از سال ۱۳۹۰ فعالیت حرفهای را آغاز کرد. ابتدا سراغ زنان و کودکان آسیبپذیر رفت، اما بعدها روایتهای امیدوارکنندهتر از زندگی را هم ثبت کرد.
شاخصترین اثرش عکس «به سوی روشنایی» از دختر نابینای ۱۳ سالهای به نام راحله است که در سال ۲۰۱۶ جایزه ورلد پرس فوتو را برای او به ارمغان آورد.
پینویس: این مجموعه عکس نخست در نشریه انگلیسی زبان لسآنجلس تایمز منتشر شده.

