قسم به بمبی که مهربان است
قسم به بمبی که مهربان است
قسم به تمام فرضیههای غلط
که از محاسبهی تو چشمپوشی کرد
و تمام وجودت را سرشار کرد سربلند
از ترسی که مهربان است.
قسم به بمبی که مهربان است
قسم به تمام فرضیههای غلط
که از محاسبهی تو چشمپوشی کرد
و تمام وجودت را سرشار کرد سربلند
از ترسی که مهربان است.
گاه و بیگاه صدای انفجار میآید. ستونهای دود سیاه هنوز روی آسمان کرج و بخشهایی از تهران سنگینی میکنند.
ادامهاز وجوه زنانهی جنگ حتما بسیارها نوشتهاند اما از برخی مسائل هرچه گفته شود کم است.
در تبوتاب جنگ، زمان و شدت علائم پریود در خودم و بسیاری از دوستانم دچار تغییراتی شد.
گاه
قبل از اینکه
پلکهایم را از هم بگشایم
مرگ بر پایهی
تختگاهم بنشسته…
شرق تهران را برخی از دوستانم با خنده و شوخی؛ خط مقدم این روزهای جنگ نام میدهند.
ادامهمن گذرم افتاده البته نه تنها من، ما، مردم ایران، مردم خاورمیانه، ما گذرمان به او افتاده و در شبها ناگاه خوابها و رویاهای شیرینمان را پاره کرده.
ادامهجنگ تنها مجموعهای از عملیات نظامی یا تصمیمهای ژئوپولیتیک نیست؛ جنگ تجربهای عمیقاً موقعیتمند است. اینکه جنگ چگونه فهمیده میشود، چگونه روایت میشود و حتی چگونه درباره آن داوری اخلاقی صورت میگیرد، بهطور مستقیم به این بستگی دارد که افراد از کجا به آن نگاه میکنند.
ادامهبزرگترین شکست ما شاید نه در میدان جنگ، بلکه در فروپاشی «ما»ی جمعیمان رخ داده است؛ همان «ما»یی که طی سالها تلاش برای مدنیت و همزیستی شکل گرفته بود و میتوانست پایه آیندهای روشن باشد.
ادامهچشمم که به پنجره میافتد تعجب میکنم؛ چرا با اینکه ساعت هشت صبح است، هنوز روز نشده؟
همسرم میگوید:«دود ناشی از انفجارهای دیشب در زیرساختهای نفتی* باعث شده آفتاب دیده نشود.»
یکشنبه هفدهم اسفند ساعت ده صبح تهران؛ هوا هنوز تاریک است. تاریکی غیر معمول. خیابان خلوت و گاه گاه صدای رد شدن موتور سیکلتی به گوش می رسد. فکر کردم احتمالا ساعت را اشتباه میبینم.
ادامه