از میدان هفت تیر تا زندان اوین، ژیلا بنی‌‌یعقوب

بیست و دوم خرداد ماه ۱۳۸۵-تهران

قرار بود زنان در اعتراض به قوانین تبعیض آمیز در خیابان هفت تیر تهران تظاهرات کنند.حدس می زدم آن روز حوادث کم نظیری در این میدان اتفاق خواهد افتاد.به همین دلیل بود که تصمیم گرفتیم برای پوشش خبری این برنامه به جای یک خبرنگار ،یک تیم خبری آن را پوشش دهد.تیمی که عبارت از خودم ،ترانه ،فریده و آزاده بود.بهمن هم داوطلب شد که به تیم خبری ما بپیوندد.

از همکارانم خواستم که در مناطق مختلف میدان پراکنده شوند تا در آخر بتوانیم تصویری کامل از آنچه می گذرد به مردم بدهیم. تیم ما هم باید برای روزنامه سرمایه که صفحه ویژه زنان داشت گزارش بدهد و هم به وب سایت کانون زنان ایرانی.وب سایتی که از دوسال پیش کارش را در حوزه زنان آغاز کرده بود.

به آنها گفتم:همه شما می دانید که خط قرمزهای روزنامه به مراتب بیشتر از وب سایت است.بنابراین آنچه را نمی توانیم در روزنامه درج کنیم .می توانیم که در سایت اینترنتی خودمان منتشر کنیم.

در آخر یک توصیه مهم هم به همه خبرنگاران کردم:”لطفا هرگز با پلیس در گیر نشوید.هرگز از جمع مردم فاصله زیادی نگیرید ،چون تجربه نشان می دهد پلیس و یا نیروهای امنیتی راحت تر با افرادی که تنها افتاده اند برخورد می کنند.اگر پلیس دستور متفرق شدن داد مقاومت نکنید .اخباری وجود دارد که احتمال سرکوب شدید تظاهرات کنندگان توسط نیروهای پلیس وجود دارد.فوری در مواجه شدن با پلیس کارت خبرنگاری تان را نشان دهید.پلیس با خبرنگاران برخورد نمی کند.حداقل در تظاهرات های قبلی که چنین بوده است.

*

هنوز به میدان هفت نرسیده بودیم اما شلوغی و جمععیت از دور پیدا بود.تعداد پلیس ها از مردم بیشتر بود. پلیس های باتوم به دست دور تا دور محوطه اصلی میدان را مسدود کرده و اجازه نمی دادند مردم وارد محوطه آن شوند.پارک کوچکی در گوشه میدان قرار داشت برای اینکه بتوانیم هرجور شده خود را به آنجا برسانیم تصمیم گرفتیم از خیابان قائم مقام فراهانی که در امتداد میدان هفت تیر است وارد میدان شویم.

وارد پارک که شدم لی لی را مشغول بحث با چند پلیسی دیدم که دوره اش کرده بودند.

پلیس ها با تحکم به او می گفتند :”همین حال باید از اینجا بروی اگر نه بازداشت ات می کنیم.”

لی لی می گفت :”چرا نمی توانم در این پارک بمانم.ما برای استفاده از این پارک مالیات می پردازیم.”

پلیس باتوم به دست گفت :”دروغ می گویید ،همه تان دروغ می گویید.شما ها برای تظاهرات به اینجا آمده اید.”

-حتی اگر با نیت تظاهرات هم آمده باشم فعلا که می خواهم روی این نیمکت بنشینم و استراحت کنم.

-حق نداری.زوداز اینجا دور شو.

به اطرافم نگاه کردم .هرگوشه پارک چند پلیس مشغول بحث کردن با مردم داخل پارک بودند.یعضی از آنها را می شناختم.فعالان حقوق زنان بودند که برای دور زدن پلیس به این پارک پناه آورده بودند.اما تعدادی دیگر واقعا مردمی بی اطلاع از برگزاری تظاهرات بودند که برای دمی استراحت در سایه یک درخت و یا تکیه زدن بر نیمکت های چوبی پارک آنجا بودند.اما پلیس پس از چند بار هشدار ،با باتوم به طرف همین مردمی هجوم می برد که خبری هم از برگزاری تظاهرات زنان نداشتند.مردم بهت زده از این برخورد پلیس بودند و مدام می پرسیدند :”مگر چه اتفاقی افتاده است که حتی نشستن در پارک هم ممنوع شده است؟”

هرجور بود از میان ازدحام جمعیت و پلیس ها خودم را به میدان رساندم.در هرگوشه میدان گروهی از زنان و مردان که اغلب هم جوان بودند،لحظه هایی گردهم می آمدند و خیلی سریع با هجوم پلیس های باتوم به دست پراکنده می شدند..با هربار دیگر فرق می کرد.همیشه زنان می توانستند تجمعی را شکل دهند و بعد با حمله پلیس پراکنده می شدند .اما این بار پلیس از همان آغاز اجازه نداده بود که تجمع شکل بگیرد.

زنان و مردانی که برای شرکت در تجمع به اینجا آمده بودند ،حاضر به ترک میدان نبودند. آنچه می دیدم شبیه تجمع نبود بیشتر شبیه جنگ و گریز بود.

در یک لحظه گروهی از زنان و مردان متصل به هم در میان میدان با پلاکاردهای کوچکی که در اعتراض به قوانین نابرابر داشتند به حرکت در آمدند.در کمتر از چند ثانیه و در یک اقدام هماهنگ تعدادزیادی برگه های شعار را بر زمین ریختند.توانستم چند برگه را بردارم اما تعداد زیادی پلیس و لباس شخصی به صورت هماهنگ و سریع برگه های شعار را جمع کردند تا به دست مردم نیفتد.

جمع کوچکی که شعار می داد ما “زنیم ،انسانیم ،شهروند این دیاریم اما حقی نداریم” ،حالا دیگر با یورش پلیس پراکنده شده بود.

دلارام را چند پلیس زن و مرد بر زمین می کشیدند.نخستین بار بود که پلیس های زن را در یک تجمع اعتراضی می دیدم.پلیس های زن همواره چادر می پوشیدند اما آن روز چادرها را برداشته بودند و با مانتو و روسری بودند.پلیس های زن باتوم به دست داشتند و از این سو به آن سو می دویدند ،به تظاهرات کنندگان حمله می کردند و گاه آنها را کتک می زدند .شاید به همین دلیل چادرهایشان را برداشته بودند که راحت تر بتوانند کار پلیس ضدشورش را انجام دهند.

یادم آمد در چند سال گذشته بارها مسوولان پلیس ایران در پاسخ خبرنگاران که آیا زنان پلیس با لباس فرمی که در آن پوشش چادر اجباری است ، می توانند وظایف شغلی خود را انجام دهند ،با اصرار می گفتند :”بله !آنها با همین پوشش تمام عملیات ها را می توانند انجام دهند.”

و حالا می دیدم که به زنان پلیس اجازه داده بودند بدون چادر در محیط عمومی خیابان ظاهر شوند ایا به این دلیل بود که فرمانده هانشان می ترسیدند این زنان با چادر هایشان نتوانند با زنان تجمع کننده برخورد کنند.

یک پلیس زن که هیکل مندتر از بقیه بود و روی مانتویش یک جلیقه سفید داشت در کنار ایستگاه مترو ایستاده بود و باتوم را به دور سرش می چرخاند.حرکتی که شاید برای ایجاد رعب و وحشت در دل زنان معترض انجام می شد.

از یکسوی میدان به سوی دیگر رفتم ،چند پلیس زن با همکاران مرد خود صحبت می کردند ،هرجا زنان پلیس زنی را بازداشت می کردند ،همکاران مرد خود را به کمک می طلبیدند.پلیس های مرد برای کمک به همکاران زن می دویدند،زن بازداشت شده را دوره می کردند و گاهی در کتک زدن آنها به همکاران زن خود کمک می کردند.پس زنان تازه پلیس شده هنوز نیازمند حمایت همکاران مرد خود بودند.

از یک پلیس زن که قدم می زد و مواظب اطرافش بود،پرسیدم :”آیا می دانی که این زنان در اعتراض به چه چیزی امروز در اینجا تجمع کرده اند.”

گفت :”نمی دانم و علاقه ای هم ندارم که بدانم.”

پرسیدم:آیا می دانی برای زنان حقوق برابر با مردان را طلب می کنند.

با عصبانیت پاسخ داد :”گفتم که نمی خواهم چیزی در این باره بدانم.”

و از مقابلم دور شد.شاید چون نمی خواست بیشتر از این در این باره بداند.آیا این یک دستور بود که با هیچ کس صحبت نکنند؟اما احساس من این بود که آن زن فقط از یک دستور پیروی نمی کند.انگار چیزی او را می ترساند که بیشتر در این باره بداند.آیا می ترسید که در برخورد با این زنان دچار تردید شود؟

عابران با کنجکاوی توقف می کردند و می پرسیدند :چه اتفاقی افتاده است؟

پیرمردی به چند پلیس که یک دختر جوان را با باتوم می زدند ،اعتراض می کرد:”ای از خدا بی خبر ها چرا می زنیدش؟”

پلیس ها جواب می دادند:”معتاد است.”

پلیس دیگری در اعتراض به زنان و مردانی که این بار به کتک زدن یک پسر جوان اعتراض می کردند،گفت :”دزد است.”

آن روز بسیار شنیدم که پلیس ها تظاهرات کنندگان را به مردم دزد و یا معتاد معرفی می کردند و مردم با ناباوری به پلیس ها نگاه می کردند.تظاهرات کنندگان شعارهای برابری طلبانه می دادند و مردم نمی توانستند باور کنند که آنها دزد و یا معتاد هستند.

سر و صورت یک پسرجوان خون آلود شده بود و کمی آنسوتر دختری را به زور سوار اتومبیل پلیس می کردند.

یک زن پلیس به همراه چند پلیس مرد به طرفم آمدند.زن مرا به آنها نشان داد و گفت :

“این زن را می گویم.مشکوک است .چند بار دیدم که از این سوی میدان به آن سوی میدان می رفت.”

گفتم : روزنامه نگارم و به خاطر وظیفه شغلی ام از این سو به آن سو می رفتم.

پلیس زن با تجکم گفت :”کارت خبرنگاری!”

کارت توی جیبم بود .فوری آن را بیرون کشیدم و به طرف زن گرفتم.

با حالت خصمانه ای آن را از توی دستم قاپید و از من دورشد.
به دنبالش راه افتادم :خانم!لطفا کارت شناسایی ام راپس بدهید؟

با لحن تمسخر آمیزی گفت :”کارت ات را می خواهی ؟حتما”

و همکارانش را صدا زد.البته پلیس های مرد و نه پلیس های زن.

آنها به طرف من آمدند ،یکی شان گفت :”شما بازداشت هستید.”

-چرا؟دلیل بازداشت من چیست؟من یک روزنامه نگارم.

دو زن پلیس بازوهای من را گرفتند و من را به طرفی کشیدند.

مقاومت می کردم.می خواستم لااقل کسی از دوستانم مرا ببیند و بفهمد که بازداشتم کرده اند.یک مرد پلیس محکم به پشت پایم کوبید . نزدیک بود بر زمین بیفتم اما تعادل خودم را حفظ کردم.پلیس زن با باتوم به پاهایم کوبید.انگار همه بدنم را برق گرفته باشد ،یک لحظه دچار تشنج شدم.شنیده بودم پلیس ها به باتوم های برقی مجهز هستند.دوباره و چند باره با باتوم خود به دست ها و پاهایم کوبید .چند پلیس مرد هم که دوره ام کرده بودند هرکدام به نوبه خود مشت یا لگدی نثارم می کردند.چاره ای نبود درد آنقدر زیاد بود که من هم چند لگد به طرفشان پراندم.شاید که از شدت کتک هایشان کم شود.
کسی انگار سعی می کرد ،من را از دستشان نجات دهد.

پلیس ها گفتند:”به تو چه ربطی دارد که دخالت می کنی؟”

گفت :”من همسرش هستم.”

پلیسی گفت :همسرش است .بازداشتش کنید

بازداشت بهمن موجب شد دست از کتک زدن من بردارند اما این بار نوبت بهمن بود که کتک بخورد.

یک پلیس زن به دستهایم دست بند فلزی زد و آنقدر تنگش کرد که فشار زیادی را به مچ های دستانم وارد می کرد.

گفتم:خیلی تنگ کرده اید .

بدون اینکه جوابم را بدهد.من را به طرف دیواره ایستگاه مترو برد:همین جا بنشین و از جایت تکان نخور.

در کنار من دهها زن دیگر هم بازداشت شده بودند.

و در کنار دیوار دیگری مردان بازداشت شده را به صف کرده بودند.بهمن را از دور می تواستم ببینم که به او هم دست بند زده بودندو سعی می کردند روی زمین بنشیند اما مقاومت می کرد و می خواست بایستد.پلیس ها دوباره بر سرش ریختند و کتکش زدند.
احساس عذاب وجدان می کردم.به خاطر من بازداشت شده و دارد کتک می خورد.اما کسان دیگری همچنان در گوشه و کنار میدان مورد ضرب و شتم پلیس قرار داشتند.آنها که به خاطر من بازداشت نشده بودند.پس ممکن بود بهمن هم بدون اینکه در باره من سوالی کرده باشد ،مثل هریک از آنها کتک می خورد و یا بازداشت می شد.آیا خودم را دلداری می دادم؟

زن جوانی که در کنارم نشسته بود ، از من پرسید :”چرا من را گرفته اند؟”

گفتم :راستش من نمی دانم چرا خودم را گرفته اند ،چه برسد به شما؟

-من برای خرید به اینجا آمده بودم و اصلا نمی دانستم چه خبر است که یکهو پلیس ها ریختند بر سرم و من را گرفتند و اینجا نشاندند.به من بگویید اینجا چه خبر است؟

برایش بطور مختصر ماجرای تظاهرات زنان بر ضد قوانین تبعیض آمیز را توضیح داد.

گفت :”ولی من از همه جا بی خبر برای خرید به اینجا آمده بودم.”

نایلونی در دست داشت که از داخلش چند لباس زیر بسته بندی شده در آورد:”ببین !من از یکی از مغازه ای این میدان این ها را خریده ام ،فاکتور خرید هم اینجاست.اگر به پلیس نشان بدهم ،ممکن است آزادم کنند.”

-خب .نشان بده.

حالا بیشتر از آنچه که از بازداشت خودم متعجب باشم ، از بازداشت این زن متعجب شده بودم.

بارها پلیس ها را صدا کرد:من آمده بودم خرید کنم .بیایید آنچه را خریده ام ببینید.

زنان پلیس بر سرش فریاد زدند:خفه شو!

زن آرام ارام اشک می ریخت :”حالا شوهر و بچه هایم نگرانم می شوند.دلشان هزار راه می رود.من فقط برای یک خرید کوچک از خانه آمده بودم بیرون .حتی فکرش را هم نمی کنند که پلیس من را بازداشت کرده باشد.”

ترانه ،خواهرم را دیدم که از دور به من نزدیک می شد ،کاش می توانستم به او بفهمانم که نزدیکتر نشود.پس از اتفاقی که برای بهمن افتاد،نگران بودم که نکند این بار ترانه ،خواهر ۲۵ ساله ام را بگیرند.او نیز به عنوان خبرنگار و در قالب تیم خبری سرمایه برای تهیه گزارش به میدان هفت تیر آمده بود.

ترانه با چهره مضطرب به من نزدیک شد :”چرا تو را بازداشت کرده اند؟چرابه دستهایت دست بند زده اند؟

دو پلیس زن به سمتش هجوم آوردند:”چرا با بازداشت شدگان صحبت می کنی؟اصلا چرا به اینجا آمده ای؟”

ترانه انگار برای تبرئه خودش بود که گفت : “او خواهرم است .آیا حق ندارم که بدانم چرا بازداشت شده و به کجا می خواهید ببریدش.”

یکی از پلیس ها خطاب به دوپلیس دیگر فرمان داد :”بگیریدش!”

ترانه آنقدر شوکه شده بود که بی هیچ اعتراضی خود را تسلیم پلیس ها کرد .او را به سمت اتوبوسی بردند که در کنار میدان بود.

فریده ،همکار دیگرم ،با دیدن این وضع سعی کرد از معرکه خودش را دور کند.نفس راحتی کشیدم .اگر همه ما را می گرفتند چه کسی باید این اتفاق ها را گزارش کند؟

پلیس قوی هیکلی که تا چند دقیقه پیش باتومش را در هوا می چرخاند،به سوی من آمد.دستهای دست بند زده ام را در میان دستانش گرفت و با خود کشید. چند پلیس هم از پشت سر مرا هل می دادند.من را به طرف همان اتوبوسی برد که ترانه را قبلا برده بودند.

تصویر

سوار اتوبوس که شدم ،تمام صندلی هایش پر بود . تعداد بازداشت شدگان از مسافران این اتوبوس هم بیشتر بود.از شیشه می تواستم ببینم که پلیس ها مشغول پرکردن ماشین دیگری هم هستند .البته مردان بازداشت شده را سوار می کردند.

راننده اتوبوس لباس شخصی پوشیده بود و هرچند لحظه از جایش برمی خاست و به زنان فحش می داد.

در حالی که از روی صندلی بلند شده و ایستاده بودم ،گفتم :اولا که به نظر می رسد شما فقط وظیفه رانندگی این اتوبوس را برعهده دارید .حتی پلیس هم نیستید ،چطور این حق را به خودتان می دهید که یک طرف ماجرا باشید و به همه ما توهین کنید.

با خشم به طرفم امد ،با دستش محکم به قفس سینه ام کوبید،به گونه ای که با فشار روی صندلی پرتاب شدم.بوی تند عرق بدنش توی بینی ام پیچید .شروع کرد به فحش دادن،فحش های رکیک :”همه شما ها زنان بدکاره هستید.”

این بار بوی بد دهانش آزارم داد.روسری ام را مقابل دهانم گرفتم .

چند پلیس وارد اتوبوس شدند .یکی از آنها به راننده فرمان حرکت داد.

زنی از عقب اتوبوس بلند شد و گفت :”جناب سرهنگ ،آیا شما این حق را به راننده داده اید که ما را کتک بزند و فحش بدهد.”

نگاهی به راننده انداخت و گفت :”البته که نه”

چند زن شروع به اعتراض کردند :اما او به همه ما توهین کرد.

جناب سرهنک گفت :خب .حالا اینقدر شلوغ نکنید و موضوع را هم بزرگ نکنید

و بعد با لحن ملایمی به راننده گفت :البته شما هم نباید فحش می دادی.

راننده گفت :قربان !داشتند فرار می کردند.

همه یکصدا گفتند :دروغ می گوید.

پلیسی گفت :ساکت!

و بعد دستور داد پرده های ماشین را بکشیم.حالا دیگر نمی توانستیم ببینیم ما را کجا می برند.ساعتی ما را در خیابانهای تهران گرداندند . بالاخره اتوبوس توقف کرد.جایی که نمی دانستیم کجاست.

یکی یکی پیاده شدیم . همه ما را به زیرزمینی بردند که یک راهروی دراز اما باریک داشت.اینجا زیرزمین اداره مبارزه با منکرات بود .جایی که زنان روسپی را پس از بازداشت به آنجا می آورند .دختران جوان با هم پچ پچ می کردند:”این دیگر خیلی توهین است .حتی حاضر نشده اند ما را به یک زندان سیاسی ببرند .اینجا که ویژه مبارزه با مفاسد اخلاقی و زنان روسپی است.”

ساعت ها بود که آب نخورده بودم.احساس تشنگی شدید می کردم.روبرویم شیر آب قرار داشت و در کنارش چند لیوان.به طرفش رفتم و لیوان را از آب پر کردم و به طرف دهانم بردم .کسی محکم به لیوان کوبید و آن را از دستم گرفت :”چه کسی به تو اجازه داد که آب بخوری؟”

-می بخشید خیلی تشنه ام بود.نمی دانستم باید اجازه بگیرم .حالا اجازه می دهید که یک لیوان آب بنوشم.

-“نه!”

-اما خیلی احساس تشنگی می کنم.

-“گفتم نه.برو آنجا روی زمین بنشین.”

-حق ندارم آب بخورم؟

-“هروقت لازم بود خودمان به شما آب می دهیم.”

-ببخشید چه وقت لازم می شود؟

-“خیلی حرف می زنی .می خواهی بفرستمت انفرادی؟”

در حالی که سعی می کردم ارتباط بین تشنگی ام را باانفرادی درک کنم.روی سرامیک نشستم.

یک زن پلیس فرم هایی را برای پرکردن به دستمان داد.که باید علاوه بر مشحصات شخصی ،آدرس و شماره تلفن مان را هم در آن می نوشتیم.”

اغلب بازداشت شدگان دختران جوان بودند،بعضی های شان اضطراب امتحان داشتند،فردا امتحان داریم.اگر آزاد نشویم تکلیف امتحان پایان ترم چه می شود؟

و کسانی هم دلداری شان می دادند :”نه بابا،یکی –دوساعت دیگر آزادمان می کنند.ما که کاری نکرده ایم.حتی اجازه ندادند تجمع برگزار شود و بیانیه ای بخوانیم.به چه جرمی می خواهند ما را زندانی کنند.؟”

هیچ کدام از پلیس ها در راهرو نبودند،پرسشنامه ها را از ما پس گرفته بودند و همه با هم به داخل یک اتاق رفته بودند.در باز بود و می توانستیم آنها را ببینم که انگار بر سرچیزی با هم بحث می کردند.

از فرصت بوجود آمده برای تلفن زدن به بهمن استفاده کردم .موبایلم را آرام زیر روسری بردم و سعی کردم خیلی ارام صحبت کنم:

ما را به بازداشتگاه وزرا آورده اند.شما چند نفرید و کجا هستید؟

-ما حدود سی مرد هستیم که همه ما را به بازدشتگاه موادمخدری ها آورده اند.

یک زن پلیس از اتاق بیرون آمد.بدون خداحافظی قطع کردم.

دوباره به اتاق بازگشت ،بهتر بود به جای اینکه به بهمن زنگ بزنم ،یک پیام کوتاه با موبایلم برای همکارانم بفرستم.تند و تند نوشتم :”حداقل سی مرد و چهل زن در تظاهرات مسالمت آمیز امروز بازداشت شده اند.”

یک باره فریادی من را به خود آورد:

“چکار می کنی؟چه کسی به شما اجازه داده است که از موبایل استفاده کنید.مگر اینجا اینقدر بی قانون است.”
هنوز دکمه بفرست-سند-را فشار نداده بودم.لعنت به من!

سرم را که بلند کردم .دیدم پلیس به طرف کسی دیگر می رود ،یک دختر جوان که موبایل توی دستش بود.

پس با من نبود ،فوری دکمه بفرست را فشار دادم و پیام رفت.

موبایل را توی کیفم گذاشتم.

زن پلیس گف:مگر شما موبایل هایتان را تحویل نداده اید؟

-نه.

چرا؟

-چون کسی از ما نخواسته بود.

-همین حالا همه شما باید موبایل هایتان را تحویل بدهید.هرکس هم تحویل ندهد ،ما در بازرسی بدنی آن را کشف خواهیم کرد که به خاطر این نافرمانی مجازات خواهد شد.

دو پلیس دیگر که آنها هم زن بودند ،شروع به جمع آوری گوشی های موبایل کردند و چند دقیقه بعد کیف ها را گرفتند و بعد هم گفتند:بند کفش تان را در بیاورید و تحویل بدهید.

احساس تشنگی ام بیشتر شده بود:

-ببخشید !آب به ما نمی دهید.

قبل از اینکه جمله ام تمام شود ،میان حرفم دوید:

“گفتم که هروقت لازم باشد آب می دهیم .غذا هم می دهیم.”

یک زن دیگر انگار دلش به حالم سوخت که از شیرآب روبرو یک پارچ را پر از آب کرد.یک پارچ آب با یک لیوان .آن را به دست نفر اول که روی زمین نشسته بود داد که یکی یکی شروع به آب خوردن کنیم.البته خوشبختانه من نفر نهم یا دهم بودم نه نفر چهل یا چهل و یکم.

پلیس ها مدام در حال رفت و آمد بودند .انگار دستور هنوز از مقامات بالا نرسیده بود که با ما چه کنند و به همین دلیل احساس بلاتکلیفی می کردند.

انگار بالاخره دستوری آمد که همه ما را به یک اتاق منتقل کردند.اتاقی که انگار کتابخانه شان بود.به قفسه کتابها نگاه کردم،اغلب کتابهای مذهبی بودو یک چند تایی هم کتاب شعر و داستان در میانشان دیده می شد.

فضای اتاق برای چهل نفر بسیار کوچک بود و گرمای هوا را دوچندان می کرد.همه پنجره ها بسته بودو هیچ روزنه ای برای ورود هوا به داخل نبود.

اغلب زنان بازداشت شده با روحیه بودند.زنی با صدای خوش آواز می خواند و بقیه همراهی اش می کردند.زن آنقدر خواند که خسته شد .گروهی از دختران جوان کار او را با خواندن سرودهای دسته جمعی پی گرفتند.

گرما و نبود اکسیژن کم کم غبرقابل تحمل می شد.دیگر کسی توان سرود خواندن نداشت. چند نفری روی صندلی های محدود نشسته بودند و بقیه تقریبا روی زمین ولو شده بودند.

کسی فریاد زد :”این دختر در حال خفه شدن است.”

-خواهش می کنم دورش را خلوت کنید .نمی تواند نفس بکشد.دچار بیماری تنگی نفس است.

-کسی پلیس ها را خبر کند.

چند نفر به سمت در هجوم بردندو مجکم بر آن کوبیدند.هم می کوبیدند و هم فریاد می زدند:

“آهای یکی از دخترها درحال خفه شدن است .اینجا هوا نیست”

هرچه فریادمی زدند و بر در می کوبیدند ،فایده نداشت.تعداد کسانی که بر در می کوبیدند ،هرلحظه بیشتر می شد ،اما هیچ پاسخی نمی آمد.

چند نفر دختری را که برزمین افتاده بود ،باد می زدند.

دونفر روی صندلی رفته بودند و به شیشه می زدند.شیشه هایی که با حفاظ های آهنی رو به پارک ساعی قرار داشت

پرسیدم:شماها آن بالا چکار می کنید.

-“می خواهیم توجه مردمی را که در پارک هستند به خودمان جلب کنیم.شاید آنها به فکر نجات ما بیفتند.”

گفتم:بی فایده است .کسی صدای شما را نخواهد شنید.از این گذشته اگر هم بشنوند تصور می کنند که شما زنان بدکاره ای هستید که در اینجا زندانی شده اید.مگر فراموش کرده اید بر سر در جایی که زندانی تان کرده اند ،چه نوشته شده است.بعید می دانم اغلب این مردم اهل کمک رساندن به چنین زنانی باشند.”

آنها خطاب به مردم داخل پارک فریاد می زدند و بقیه هم خطاب به زندانبان ها.اما هیچ کس پاسخشان را نمی داد.

کسی جیغ زد:”این دختر الان می میرد.”

صورت دختری که بر زمین افتاده بود ،کبود شده بود.

وضع این دختر ،همه را عصبانی کرد.فریادهای درخواست کمک بلندتر شد و باز هم جوابی نیامد.آنها دیگر با دست به در نمی کوبیدند با پاهایشان به در می کوبیدند.ضربه ها هرلحظه ها شدت بیشتری می گرفت و یکهو نیمه پایین در چوبی شکست .

زنی میانسال به زنان جوان که در را شکسته بود ،گفت :”همه بیایید عقب .مسوولیت شکستن در را همه برعهده می گیریم.همه چهل و چند نفری که در این اتاق هستیم.اگر نه !شما چند نفر را خیلی اذیت خواهند کرد.”

صدای پای پلیس ها و زندانبان ها را می شنیدم که هرلحظه نزدیک تر می شدند و یکباره به داخل اتاق هجوم آوردند.این بار هم پلیس های مرد بودند و هم پلیس های زن.

مردی که لباس شخصی پوشیده بود با عصبانیت فریاد می زد و به دنبال دخترانی می دوید که در حال پناه گرفتن بودند:”در بازداشتگاه من را می شکنید ،پدر همه تان را در می آورم.”

روسری را از سر چند دختر کشید و با مشت و لگد به جانشان افتاد.

چند نفر فریاد می زدند :”چرا ما را می زنید.این دختر دارد می میرد.”

پلیس ها و لباس شخصی ها تازه دختر بیمار را دیدند که بر زمین افتاده و نفسش به شماره افتاده بود.زندانبان ها او را از اتاق بیرون بردند

رییس بازداشتگاه فریاد می زد:”سانی که در را شکسته اند ،خودشان را معرفی کنند؟”

صدایی گفت :”همه با هم شکستیم.”

بارها و بارها همه را تهدید کرد ،به زندان طولانی مدت ،به انفرادی.

اما کسی چیزی نگفت.

ساعتی بعد ما را از آن زیرزمین بیرون آوردند در دو گروه ما را سوار دو اتومبیل ون کردند.

پرسیدیم :کجا می رویم

پاسخ دادند:”آزاد شدید.”

-پس چرا نمی گذارید برویم

-شما را درجایی از شهر پیاده می کنیم.

تحلیل اغلب افراد این بود که می ترسند همه را اینجا جلو بازداشتگاه و در وسط شهر آزاد کنند.شاید خانواده ها آمده اند و می نرسند که آشوب به پا شود.

اغلب افراد با همین حرفها و شادمان به خاطر آزادی شان که نزدیک می دیدند سوار اتومبیل شدند.

ساعتها در خیابان ما را گرداندند.پچ پچ ها شروع شد.

-پس چرا آزادمان نمی کنند؟

-منتظر چه هستند؟

وقتی پس از دو-سه ساعت چرخ زدن ،اتومبیل ون وارد مسیری شد که انتهایش جایی نبود جز زندان اوین هنوز هم کسانی باور نمی کردند که به زندان اوین می روند.

وارد حیاط بزرگ زندان شدیم .مقابل بند ۲۰۹ اوین پیاده مان کردند.

و این آغاز ماجرا یی دیگر برای زنان بازداشت شده در میدان هفت تیر تهران بود.ماجرایی که برای برخی چند ساعت و برای کسانی یک هفته به طول انجامید.

عکس :آرش عاشوری نیا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *