گزارش زهرا از روز هفتمِ کابل در سیطره طالبان:ایمان شان را نشانه گرفتم

کانون زنان ایرانی

زهرارضایی-کابل

زندگی زیر سایه سنگین طالبان به روز هفتم اش رسید. مثل روزهای دیگر امروز هم با صحبت های مادرم پای تلفن که از جاهای مختلف بود، بیدار شدم. انگیزه ای برای بیدار شدن نیست و نمی دانیم چگونه صبح را به شب برسانیم. زینب هم اتاقی سابق ام شب گذشته پیامی فرستاد که ماشین خودپرداز عزیزی بانک واقع در چهارراهی زنبق فعال شده و می توان مقداری پول دریافت کرد. یک گیلاس چای کم رنگ سبز را به عنوان صبحانه سرو کردم. زینب زنگ زد و گفت که چهارراهی زنبق رفته و در صف ماشین خودپرداز(عابربانک) منتظر نوبت اش است، گفت: “خودت را زود برسان، من برایت نوبت می گیرم”. سراسیمه من و مادرم حاضر شدیم و خانه را به قصد شهرنو، چهارراهی زنبق ترک کردیم.

باید چندین مسیر پل سوخته، پل سرخ و پل باغ عمومی را پشت سر می گذشتاندیم تا به شهرنو برسیم. در مسیر راه چشمم به کودک کار افتاد که از قد و اندامش می شد حدس زد که دختر نه یا ده ساله است. چند عددی قلم به دست داشت و به موتر رنجری که قبلا نیروهای امنیتی افغانستان آنها را مورد استفاده قرار می داد و حالا برای طالبان خوش خدمتی می کرد، رسید. دست پر از قلم را به طالب نزدیک به پنجره موتر دراز کرد و التماس می کرد که آنها قلمی از او بخرند. چه پارادکس عجیبی بود، “طالب و قلم”. برای لحظه ای در خود فرو رفتم و با خود می گفتم: “از او دور شو عزیزم، او قلم را نمی شناسد و میانه خوبی با هم ندارند و اصلا نمی داند با او چه کند.” آن طالب بدون اینکه نگاهی به او بیندازد، از دخترک دور شد.

به چهارراهی زنبق رسیدیم. صف طولانی از افرادی که برای گرفتن پول آمده بودند، از آن طرف جاده دیده می شد. زینب قبل از رسیدن من توانسته بود پول بگیرد و راهی خانه شود. صدای هرج و مرج را می توانستم از فاصله دور بشنوم و با خودم می گفتم امروز هم نمی توانم پولی دریافت کنم. کسی از میان تجمع به آن طرف جاده که ما از موتر(اتومبیل) پیاده شدیم آمد و با جمعی از طالبان سوار بر موترسیکلت شروع به حرف زدن کرد. بعد از لحظه ای آن مجموعه طالبان، آن مرد، من و مادرم راهی صف شدیم و به آنها پیوستیم. در واقع مرد برای شکایت نزد طالبان آمده بود و از آنها می خواست از مسوولین محافظت ماشین خودپرداز بخواهد که به مشکل مردم رسیدگی کند. زمانی که طالبان با اسلحه شان به سمت مردم رفت، همه دورشان جمع شدند و می گفتند که در این مدت بانک ها بسته بوده و پولی برای مصرف روزانه ندارند. علاوه بر آن، مردم همه سرمایه شان را در بانک گذاشته اند و نمی دانند می توانند دوباره پول شان را به دست بیاورند یا نه. عده ای هم شکایت داشتند که ماشین های خودپرداز ATM(عابربانک) پول ندارد و از انتظار در صف برای بدست آوردن پول خسته شده اند. آن طالب کنجکاوانه به مردم و اطراف می نگریست. نمی دانست چه بگوید، اصلا نمی دانست ماشین خودپرداز چیست و چگونه کار می کند؟ در آخر با سرو صدای مردم به تفنگ اش پناه برد و همهمه آن جمعیت عظیم به سکوت منتج شد.

در راه برگشت به خانه بودیم و قسمتی را پیاده آمدیم. مادرم هراس وحشتناکی ازطالبان دارد و هر بار آنها را حتی اگر از دور ببیند، لرزه به جانش می افتد و سر و صورت اش را عرق می زند. هر بار که به طالبی نزدیک می شدیم زیر لب دعایی می خواند و صلوات می فرستد، و به من تذکر می دهد که از مسیری دیگر برویم و به آنها نگاه نکنم. ولی چشمهایم دیگر به حضور آنها در هر گوشه شهر عادت کرده است و بیشتر تلاش می کنم از مسیری بروم که در چشم باشم. هر گاه به آنها نگاه می کنم، به چشمان شان زل می زنم و آنها چشم شان را از چشمان من برمی گردانند. بیشتر دلیل این کار را بر این می دانم که نمی خواهند با نگاه کردن به زنی خودشان را گناهکار کنند، زیرا زن را موجودی گناهکار می دانند و چشم در چشم شدن با آنها، ایمان شان را به خطر می اندازد. چند بار به این مورد بر خوردم و دیدم که در واقع ایمان شان را نشانه گرفتم و حضور و چشمان من برایم سلاح قوی محسوب می شود.

باید به مادرم روحیه می دادم تا در مقابل آنها خودش را نبازد و نگذارد آنها متوجه ترس اش شود. در واقع آنها همین ترس و نگرانی را می خواهند تا بتوانند به راحتی روح و جسم مردم به خصوص زنان را در اختیار خودشان قرار دهند و فرمان برانند. در جریان پیاده روی به صورت عمدی در مسیرهایی به حرکت بودیم که طالبان حضور داشتند تا آنها از مسیر ما دور شوند و حضور ما را حس کنند. جالب بود که من باید مادرم را برای دیدن طالبان آماده می کردم نه برعکس. امروز بود که فهمیدم ما نسلی هستیم که مورد آزمایش زمان و تاریخ قرار گرفتیم. کسی نه در مورد گذشته چیزی به ما گفت و نه برای آینده ما را آماده کرد. ما مثل موش های آزمایشی در اختیار آزمایشگاهی به نام افغانستان قرار گرفتیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.