داستان عابده از غور؛ دخترکی از غور که نمیخواست زن سوم یک طالب شود
قصه زنان
آمنه نوری
در باغهای اردیبهشتی غور در افغانستان، عابده دختر نوجوانی بود با دلی پر از رؤیا؛ از زندگی، عشق و مادری. اما کابوس ازدواج اجباری با مردی طالب، همه چیز را در او سوزاند. این روایت، آتش زدن تن نیست، فریاد خاموشیست علیه ظلمی که در افغانستان ادامه دارد.این داستان واقعی است.
من عابده؛ دختری از غور
پاهایم را در جویچه آب فرو کردم و حرکت میدادم. در میان باغهای سرسبز ماه ثور (اردیبهشت)، خیالاتم مرا به دوردستها میبرد؛ جایی که آیندهام شکل میگرفت، جایی که مرد رؤیاهایم را پیدا میکردم.
با خود میگفتم روزی مادر میشوم، پسرم را مردوار کلان (بزرگ) میکنم و دخترم را با نوازش بزرگ میکنم.
بچههایم را چوتی (بافتن مو) میکنم، دانهدانه، و آخر چوتیهایش را به هم گره میزنم. موهای بلندشان را شانه میکنم، گل سرخ میزنم، منتظر میمانم بابه (پدر)شان از سر کار بیاید. برایش کالاهای بَف (لباسهای زمستانی) میخرم تا مثل گودیگ (عروسک) شود.
زیر تاک انگور جای میاندازم، چای و میوه خشک میآورم، روی دویده میروم استقبالش و میگویم: مانده نباشی (خسته نباشی).
دیگر تشویش (نگرانی) ندارم. همه دور هم میله (مهمانی) میگیریم و از زندگی لذت میبریم.
در همین فکرها بودم که دختر همسایهمان آمد و گفت:
ـ عابده شیرینت( شیرینی خوران) را میدهند.
گفتم:
ـ به کی؟
ـ فقط شنیدم طالب است و تو زن سومش هستی.
جهانم تار شد. رفتم خانه. پدرم گفت:
ـ کجا بودی دختر؟ عروسیت هست عنقریب (بهزودی). بیرون نرو دیگر.
پرسیدم:
ـ به کی دادیدم؟ من خبر ندارم.
جواب داد:
ـ به یک ملا. پول گرفتیم. خدا مبارک کند. من پدرت هستم، صلاح تو را میخواهم.
گفتم:
ـ من خرد (کوچک) هستم. من از ملا خوشم نمیآید. در جانش دو زن دارد. من را چرا سر امباق (هوو) دادی؟
التماس کردم:
ـ بلی از خدا و قرآن، آیندهام را خراب نکنید پدر جان. ما و آنها زمین تا آسمان فرق داریم.
اما پدرم فقط گفت:
ـ نکو (بس است)، دختر حق انتخاب نداره. صدایت را نشنوم.
رفتم پیش مادرم، برادرم. هیچکس نمیشنید. گفتم:
ـ قلب ندارید؟ من توتهجیگرتان (پارهی تنتان) هستم. من را بفهمید. چطور اجازه میدهید زندگیام تباه شود؟
آنقدر گریه کردم که دیگر چشمم نمیدید. اتاقم پر از وسایل خرید شده بود. مادرم گفت:
ـ بیدار شدی عابده جان؟ دخترم بیا ببین نامزدت چه چیزهایی خریده، در عمرت هم ندیدی!
سرم بیشتر درد گرفت. داد زدم:
ـ من عروسی نمیکنم! نمیکنم! نمیکنم!
با دست به سر و صورتم زدم. چیغ (فریاد) زدم.
ـ کسی هست که من را بفهمد؟ من چقدر عمر دارم؟ اینها میخواهند من را بکشند.
نه… نه… نه! نمیخواهم زندگیام با یک مرد وحشی، شکمکلان (شکمگنده)، با ریش دراز و لنگی (پارچه دور سر) سیاه بگذرد.
فریاد زدم:
ـ من تباه شدم… شدم تباه…
خدا کجاست؟ دادرس بیپناهان تو مگر نیستی؟ چرا باید ذرهذره بمیرم در این زندگی نکبتبار؟ اگر قرار است بمیرم، بگذار خودم انتخاب کنم.
رفتم آشپزخانه، یادم افتاد در زیرزمین تیل (نفت سفید) داریم. قوطی گوگرد (کبریت) را برداشتم، چوب سوخت جمع کردم. آرامآرام رفتم پایین. همه تیل را روی خودم خالی کردم. دورم را با چوب و گوگرد چیدم.
آخرین بار همه زندگیام جلوی چشمم آمد؛
بازیهای کودکانه، باهم بودن، اولادهایی که باید با عشق کلانشان میکردم.
اما حالا همه چیز جایش را داده به ملا؛ ریشبلند، زشت، شکمکلان، دو زندار، با اولادهای قد و نیمقد که منتظر چشیدن خون مناند.
چوب گوگرد را کشیدم. آتش آمد. بدنم را گرفت.
درد بود، ولی خوابآلود، مثل رهایی. کمکم چشمهایم بسته شد.
در نهایت، هیچ. فقط آتش. فقط خاموشی.

