آن شب شوم، و صبح سیاهتر از شبش/روایتی از شب سقوط کابل و روزهای بعدش
حس می کردم کوهی به بزرگی «آسمایی»(نام کوهی در کابل) روی سینه ام قرار دارد و راه نفسم را بسته است. تمام آن سال های سیاه کودکی ام جلو چشمانم جان گرفته بود. انبوه کتاب و دفترچه های خاک گرفته مکتبم کنج کمد دیواری.تمام آن شب شوم که دنیا به امید سپیده دم آن راحت خوابیده بود، من و زنان کشورم حتی پلک روی هم نگذاشته بودیم و صبح سیاه تر از شبش را خسته و بغض آلود به صبح رساندیم .
ادامه






