دارک‌تر از دارک

پانیذ میلانی:اولین بار دقیقا چهار سالم بود. قاعدتا نباید اونجا می‌بودم با اون سن ولی مادرم غش کرد و بردنش در یک خانه‌ای که روی درب خونه چند تا دایره کنار هم بودند، شبیه چند تا خورشید فلزی. جمعیت زیادی در همین یک تیکه پاگرد جلوی درب خروجی خونه ایستاده بودند. من روی پله نشسته بودم و به مادرم که بهش آب قند می‌دادند خیره شده بودم. فکر می‌کردم قرار است بین این جمعیت برای همیشه تنها بمونم.

ادامه

شعری از مهری جعفری در سالگرد درگذشتش

مهری جعفری، فعال حقوق زنان، وکیل پایه یک دادگستری، کوهنورد و شاعری بود که در روز سیزدهم مرداد سال ۱۴۰۰ در حالی که برای صعود به قله‌ی پوبدا در رشته‌کوه‌های تین شان واقع در مرز بین قرقیزستان و چین، به این کوهستان رفته بود، از یک ارتفاع دو هزار متری به یخچال سقوط کرد و درگذشت.

ادامه

به خاطر نیلوفر حامدی که با هر گزارشش نوری می‌تاباند

آزاده صادقی:نه به خاطر اینکه چند سال قبل سر نیلوفر حامدی داد زده بودم، نه! به خاطر اینکه او را روزنامه نگاری حرفه ای، متعهد و با مسئولیتی می دانستم که با هر گزارشش نوری می‌تاباند به روزنامه‌نگاری ایران. گزارش‌های نیلوفر حامدی همیشه پر بود از دغدغه‌مندی. الهه محمدی هم همینطور، فروتن و بی‌ادعا. هنوز گزارش بی‌نظیرش به نام «قتل با اسم رمز ناموس» را به یاد دارم، سطر سطرش را از برم. طوری می‌نوشت که انگار خودش آن درد را زندگی کرده بود.

ادامه

روایت یک شهروند از حضور دوباره گشت ارشاد

از دور چند مامور زن و مرد سیاه پوش رو دیدم که در طرح جدید گشت پلیس مستقر شده بودن. یه دختر چادری حدودا ۲۰ ساله با روی به اصطلاح خندان و خوش آمد سمتم و گفت عزیزم میتونی شالت رو سرت کنی؟
گفتم اولا عزیز تو نیستم و دوما مزاحمم نشو و رفت. بزرگترشون اومد با تحکم گفت شالت رو سرت کن! باز تکرار کردم که من آزارم به کسی نرسیده و منتظرم اسنپم بیاد مزاحمم نشید. دو مرد سیاهپوش وارد داستان شدند.

ادامه

روایت ملیکا قراگوزلو از بازداشتش

۲۲ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۲ و نیم شب. در حیاط قفل است. از دیوار بالا رفته، در صاحبخانه را می‌زنند که «حاج‌آقا باز کن، ما پلیس‌های خوبی هستیم و آمده‌ایم یک سارق مسلح بد را بگیریم.» زنگ ساختمان را می‌زنند. مادر هراسان از پشت در میگوید «بفرمایید» آقایان هم می‌فرمایند که چون وقت سر خاراندن ندارند، این ساعت مزاحم شده‌اند تا راجع به همسایه طبقه بالا تحقیق کنند.
در که باز می‌شود، ۱۰-۱۲ مرد به داخل خانه یورش می‌آورند (البته یک زن تزئینی نیز همراهی‌شان می‌کند). خواهرم که بیرون آمده بود را با خشونت داخل اتاقش پرت کرده و در را محکم به رویش می‌بندند. پس حالا یک ضدانقلاب در تنها اتاق باقی مانده، خوابیده است.

ادامه