صبح بود؛ شعری از سپیده کوتی
کانون زنان ایرانی صبح بودنیمههای شب وشوری دریا تهِ گلو ظرفها را میشستمدر نمک دریا وباد در دهانمبههم میکوبید دندانها
ادامهکانون زنان ایرانی صبح بودنیمههای شب وشوری دریا تهِ گلو ظرفها را میشستمدر نمک دریا وباد در دهانمبههم میکوبید دندانها
ادامهپانیذ میلانی:اولین بار دقیقا چهار سالم بود. قاعدتا نباید اونجا میبودم با اون سن ولی مادرم غش کرد و بردنش در یک خانهای که روی درب خونه چند تا دایره کنار هم بودند، شبیه چند تا خورشید فلزی. جمعیت زیادی در همین یک تیکه پاگرد جلوی درب خروجی خونه ایستاده بودند. من روی پله نشسته بودم و به مادرم که بهش آب قند میدادند خیره شده بودم. فکر میکردم قرار است بین این جمعیت برای همیشه تنها بمونم.
ادامهکانون زنان ایرانی باردار است آن دایره کهماه را به تماشا سپردهآن تاول داغکه روزاز خاطرش ، گر گرفتهجهان از
ادامهکانون زنان ایرانی بیدار می شوی و اتفاقمثل چهار پایه ای لگد خورده یک ورمیان اتاقافتاده است گردنی آن بالا نزدیک سقفسری بی جهت رابا تن
ادامهکانون زنان ایرانی در دایره اتحاد داشت دست هایش!در گذر آهسته سطرهای بادو شال نشسته بر شانه. ما، سرپرست شهریوری
ادامهمهری جعفری، فعال حقوق زنان، وکیل پایه یک دادگستری، کوهنورد و شاعری بود که در روز سیزدهم مرداد سال ۱۴۰۰ در حالی که برای صعود به قلهی پوبدا در رشتهکوههای تین شان واقع در مرز بین قرقیزستان و چین، به این کوهستان رفته بود، از یک ارتفاع دو هزار متری به یخچال سقوط کرد و درگذشت.
ادامهآزاده صادقی:نه به خاطر اینکه چند سال قبل سر نیلوفر حامدی داد زده بودم، نه! به خاطر اینکه او را روزنامه نگاری حرفه ای، متعهد و با مسئولیتی می دانستم که با هر گزارشش نوری میتاباند به روزنامهنگاری ایران. گزارشهای نیلوفر حامدی همیشه پر بود از دغدغهمندی. الهه محمدی هم همینطور، فروتن و بیادعا. هنوز گزارش بینظیرش به نام «قتل با اسم رمز ناموس» را به یاد دارم، سطر سطرش را از برم. طوری مینوشت که انگار خودش آن درد را زندگی کرده بود.
ادامهبرای دو خواهر بیگناهم #الهه_نیلوفر و تمام زنانی که به جرم گفتن از حقیقت زن بودن، در بندند
سپیده جدیری
ادامهاز دور چند مامور زن و مرد سیاه پوش رو دیدم که در طرح جدید گشت پلیس مستقر شده بودن. یه دختر چادری حدودا ۲۰ ساله با روی به اصطلاح خندان و خوش آمد سمتم و گفت عزیزم میتونی شالت رو سرت کنی؟
گفتم اولا عزیز تو نیستم و دوما مزاحمم نشو و رفت. بزرگترشون اومد با تحکم گفت شالت رو سرت کن! باز تکرار کردم که من آزارم به کسی نرسیده و منتظرم اسنپم بیاد مزاحمم نشید. دو مرد سیاهپوش وارد داستان شدند.
۲۲ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۲ و نیم شب. در حیاط قفل است. از دیوار بالا رفته، در صاحبخانه را میزنند که «حاجآقا باز کن، ما پلیسهای خوبی هستیم و آمدهایم یک سارق مسلح بد را بگیریم.» زنگ ساختمان را میزنند. مادر هراسان از پشت در میگوید «بفرمایید» آقایان هم میفرمایند که چون وقت سر خاراندن ندارند، این ساعت مزاحم شدهاند تا راجع به همسایه طبقه بالا تحقیق کنند.
در که باز میشود، ۱۰-۱۲ مرد به داخل خانه یورش میآورند (البته یک زن تزئینی نیز همراهیشان میکند). خواهرم که بیرون آمده بود را با خشونت داخل اتاقش پرت کرده و در را محکم به رویش میبندند. پس حالا یک ضدانقلاب در تنها اتاق باقی مانده، خوابیده است.