داستان عابده از غور؛ دخترکی از غور که نمی‌خواست زن سوم یک طالب شود

ر باغ‌های اردیبهشتی غور در افغانستان، عابده دختر نوجوانی بود با دلی پر از رؤیا؛ از زندگی، عشق و مادری. اما کابوس ازدواج اجباری با مردی طالب، همه چیز را در او سوزاند. این روایت، آتش زدن تن نیست، فریاد خاموشی‌ست علیه ظلمی که در افغانستان ادامه دارد.این داستان واقعی است.

ادامه

حالا تو بگو در افغانستان زنان و دختران اجازۀ تحصیل ندارند، می‌گویند: به درک!

حالا تو بگو در افغانستان زنان و دختران نوجوان اجازۀ تحصیل ندارند. اجازۀ تردد ندارند. بگو آنجا بیمارستان نیست. بیماران درمان‌پذیر خیلی ساده می‌میرند. بگو مدرسه نیست. جاده نیست‌. خانه نیست. بگو «آهای. ما در افغانستان حتی یک نفر را هم نمی‌شناسیم». به درک.

ادامه

مسافر نیمه‌شب؛روایتی از فرار، امید و دوربین

مستند تأثیرگذار مسافر نیمه‌شب ساختهٔ حسن فاضلی، با دوربین گوشی‌های هوشمند و در مدت ۸۷ دقیقه، سفر پرخطر خانواده‌اش از افغانستان به اروپا را روایت می‌کند.

ادامه

بارتهلمی توگوو ، سرود رستگاری و مهاجرت

وگوو هنرمند فرانسوی-کامرونی در آثار خود که شامل نقاشی، طراحی، مجسمه‌سازی، عکاسی، اجرا و نصب است، به بررسی روابط قدرت میان «شمال» و «جنوب» و همچنین مسائل پایدار و فوری مرزها، تبعید و جابجایی می‌پردازد.

ادامه

سرهنگ‌های سر به دار

نظامیان ارتش افغانستان و بسیاری از چریک‌ها و مقاومت گران جبهه مقاومت، پس از سقوط افغانستان به کشورهای مجاور مانند پاکستان، تاجیکستان، ترکیه و ایران پناه آوردند.
با روی کار آمدن طالبان با وجود اعلام عفو عمومی زندگی کارمندان عالی رتبه و کارمندان ادارات دولتی و نظامیان و نیروهای پلیس زن و مرد به خطر افتاده است.

ادامه

زنان مسن و مهاجرت: چالش‌های فرهنگی و تغییر سبک زندگی 

مهاجرت، به‌ویژه در شرایط بحرانی مانند جنگ، تأثیر عمیقی بر زندگی زنان مسن می‌گذارد. این گروه که معمولاً در سنین ۶۰ سال به بالا قرار دارند، با چالش‌های منحصر‌به‌فردی مواجه می‌شوند.

ادامه

دردهای زنان پناهنده در اسپانیا

مددکاران اجتماعی مؤسسه مرتب به من پیام می‌دادند که برای رفتنم چه برنامه‌ای دارم و من به آن‌ها می‌گفتم که هنوز جایی پیدا نکرده‌ام و هر روز برای پیدا کردن کار به همه‌جا می‌روم. اما آن‌ها هیچ اهمیتی ندادند…تا بالاخره دو سه روز مانده به روز آخر، یکی از مددکاران به خانه‌ی ما آمد. نوریا  به من گفت که باید اتاق را تمیز تحویل بدهم و بروم. به او گفتم من هنوز جایی پیدا نکرده‌ام. گفت: تو این دوستان زیادی اینجا داری. گفتم: آیا به نظر تو برای زندگی طولانی‌مدت می‌توان در خانه‌ی دوست ماند؟ گفت: مگر نگفتی قرار است یک ماه در خانه‌ی یکی از آن‌ها باشی؟ آن‌ها جوری صحبت می‌کردند که انگار می‌خواهند دروغ مرا به من خاطرنشان کنند. گفتم: اما تا چند روز من بدون مکان هستم. دوست من چند روز دیگر می رود. آیا اگر من در روز مشخص نروم، وسایل مرا بیرون می‌ریزید؟ با قاطعیت گفت: بله. چون باید نفر بعدی جایگزین اتاق تو شود.

ادامه

آروزهای برباد رفته دانشجویان افغانستانی زن در ایران

زهره غلامی:لیلا و مریم و چند نفر دیگر از دوستان ایرانی ام، دانشکده تربیت معلم قبول شدند؛  در همان مدرسه که روزی با هم درس می خواندیم مشغول به تدریس هستند؛ و من چقدر غبطه می خورم چون من هم این شغل زیبای معلمی را دوست دارم؛ اما این برای من یک آرزوی  ناممکن است البته در ایران …بعد از چند سال زندگی در اینجا یاد گرفتم؛ که خودم را با دوستان ایرانی ام مقایسه نکنم. همیشه به خودم می گویم سمیرا تو یک افغانستانی هستی و او ایرانی است؛ اینجا کشورش است و باید با تو فرق داشته باشد و حق بیشتری بگیرد.

ادامه

قصه‌زنان/بخت‌آور

 دوباره می‌پرسد«کاکایت چی‌گفت؟کدام کاری کرد؟» نگاهش نگران می‌شود. دست بخت‌آور را می‌گیرد. دست‌هایش را مشت کرده. مشت‌هایش داغ و عرق کرده است. «خیراست، راستت را بگو جان مادر، سرت قار(قهر) نمی‌شم.» بختی مثل تیر از جایش می‌پرد و به طرف حویلی(حیاط خانه) می‌رود. مادر به سرتاپایش نگاه می‌کند. نه بَر دارد نه اندام. سنش خرد است. ده‌سال هم ندارد. وقت شوی کردنش نیست. بیخی گناه است، قار(قهر)خدا می‌آید.به سلیمان که گفته بود، قاش هایش را ترش کرده بود. حلیمه سرش را لُچ کرده و به ارواح خاک مرده‌ها قسمش داده بود«هیچ طرف بخت‌آور سیل کردی؟ قد و هیکلش را دیدی؟ زنی نمی‌تانه. تا حالی عادت نشده. طفل است طفل.» سلیمان کله‌اش خراب شده بود. پیاله و کاسه را شکستانده و گفته بود اگر بختی را نکاح نکند، ازکجا پنج لک پیدا کند و به اسد بدهد؟ هربار گپ و‌گفت به دف و جز ختم می‌شد. حلیمه دیگر ذله شده بود و کاری نمی‌توانست.

ادامه

قصه‌زنان/جشن شکوفه‌های نارس

به جلوی درِ بزرگ و سفید که می‌رسم، زن‌ها اول خیره نگاهم می‌کنند و بعد دستِ بچه‌های‌شان را می‌گیرند و راهشان را می‌روند. از همان‌جا سرتاپای خودم را تا پایین برانداز می‌کنم.
ـ خانم، اینجا سومین مدرسه است که امروز من دارم می‌رم… شما بگین من چکار کنم؟
ـ ناراحتی برگرد کشورت… زورت که نکردیم… برو همون‌جا بچه‌ات رو ثبت‌نام کن…
زنی که از اولِ بحث، پشت سر من نشسته بود، می‌گوید: خانم تا بخشنامه نیاد که ما نمی‌تونیم کاری کنیم… شما هم هرروز بیای فرقی نداره… هر مدرسه‌ای هم بری همینه…!

ادامه