زنی که صدا را پس گرفت
باد سرد عصر، لای شیشههای ترکخوردهی خانهی قدیمی میپیچید. لیلا روبهروی آینه ایستاده بود و انگار سالها نگاهش را جا گذاشته بود، انگار زنی که هنوز سر پا مانده بود. افراسیاب پشت سرش قدم میزد. صدایش لرز داشت، مثل کسی که دیر فهمیده باشد این سالها چه کرده
ادامه









