ادای زندگی کردن را در میآوریم
راستش را بخواهید، امروز دیگر دلم نمیخواهد اخبار جنگ را پیگیری کنم. نه فقط استرسم را چند برابر میکند، بلکه این حس را هم دارم که هیچ چیز را تغییر نمیدهد.
ادامهراستش را بخواهید، امروز دیگر دلم نمیخواهد اخبار جنگ را پیگیری کنم. نه فقط استرسم را چند برابر میکند، بلکه این حس را هم دارم که هیچ چیز را تغییر نمیدهد.
ادامهدر شهری آرام در شمال اروپا زندگی میکنم؛ شهری که بزرگترین دغدغهاش این است که زمستان زودتر تمام شود، تا مردمش دوباره زیر نور آفتاب قدم بزنند و گرمای کمجانش را روی صورتشان حس کنند.
ادامهJust minutes after the arrival of the year 1404, I wrote to two of my closest friends: “This is the first New Year’s moment in my life when I broke down and burst into uncontrollable tears.
ادامهروایت جنگ از درون آزاده صادقی کانون زنان ایرانی حالا بیست و هشت روز از آغاز جنگ گذشته است و
ادامهفکر می کنم روز سیام جنگ است نمیدانم شاید هم سی و یکم حسابش از دستم در رفته. نهم فروردین ماه است. دوباره صدای چند انفجار شدید در شرق تهران شنیدیم و بعد هم برق قطع شد.
ادامهیک ساعت پیش موشک های اسراییلی به ساختمانی نزدیک این منطقه برخورد کرده است.
ادامهA long, stretchedout week that has felt less like seven days and more like an entire year. As I write these lines on this Saturday morning, I still cannot grasp that only a week separates me from last Saturday
ادامهما تهرانیم، شهری که همسایه هایت را نمی شناسی. اگر خیلی اجتماعی باشی؛ سلام و علیکی در آسانسور دارید وگرنه هیچ. از شغل هم مطلع نیستیم. احترامی از نوع غربی بینمان وجود دارد.شارژ هر ماه را به کارت مدیر ساختمان که زیاد هم نمیشناسیم واریز میکنیم.
ادامهسال پیش، دقایقی پس از تحویل سال یکهزار و چهارصد و چهار، برای دو نفر از نزدیکترین دوستانم نوشتم:
«تنها تحویل سالی در زندگی ام بود که بغض کردم و بیاختیار اشک ریختم، شاید چون من هم مثل خیلیهای دیگر احساس میکنم امسال سال سختی برای ایران خواهد بود.
امروز جمعه است، بیست و نهم اسفند یکهزار و چهارصد و چهار و بیست روز از آغاز جنگ گذشته. چند ساعت دیگر قرار است سال جدید را آغاز کنیم.
ادامه