«پلیور آبی‌رنگش را پیدا کردیم اما داخلش هیچ‌چیز نبود»

پوسترهایی با چهره‌ی کودکان و معلمان‌شان (که اغلب لبخند به لب) اکنون در امتداد بلوارها و میدان اصلی میناب به چشم می‌خورند؛ شهری که در اندوه و عزای همیشگی فرورفته است.

ادامه

آنجا که تمام ساعت‌ها ایستاد

برای “ماکان” و ” ۱۶۸ ” گل سرخ

بایست کنار تکه‌های رنگیِ دفتر،
کنار آن گیاه بازگشته از دبستان…
گل‌ها را زاویه بده به خورشید
و ببوس؛ آنجا که تمام شب تاریخ در تصرفِ مرد بود.

ادامه

کوچک‌ترین آزادی زمین

این شعر را برای یکی از آنها نوشتم، نقاشی‌‌ای که تصویرش را در بالا می‌بینید، هرچند که هر یک از آن نقاشی‌ها به تنهایی تا سالیان سال می‌تواند هر شاعری را به خلق سوگ‌سروده‌هایی بسا دردبارتر وادارد.

ادامه

زنان افغانستان میان رنج، تاب‌آوری و امید

زن بودن در افغانستان امروز، شبیه راه رفتن در باغی است که هر روز دیوارهای بلندتری دور آن کشیده می‌شود، دیوارهایی که فقط حرکت را محدود نمی‌کنند؛ بلکه افق دید را نیز کوچک‌تر می‌سازند.

ادامه

مدرسه را دیدند، اما موشک را شلیک کردند

جوزفین گیلبو، افسر اطلاعاتی و ضدتروریسم سابق ارتش آمریکا در سخنرانی‌ای تکان‌دهنده حملهٔ موشکی به مدرسهٔ دخترانه میناب را جنایت جنگی از پیش طراحی‌شده خواند…

ادامه

چرا رسانه‌ها فقط برخی جان‌ها را شایسته سوگواری می‌دانند

حامد میرزایی دوازده نفر از اعضای خانواده‌اش را در حمله جنگنده‌های اسراییلی و آمریکایی در خیابان جاجرودی (میدان رسالت) تهران ازدست‌داده است.

ادامه

زنان هرات، روایت حضوری که فروکاسته نمی‌شود

بازداشت زنان در هرات را نمی‌توان تنها در چارچوب یک محدودیت اجتماعی یا ایدئولوژیک خواند؛ این رخداد نشانه‌ی هراسی عمیق‌تر است، هراس از حضوری که همواره از مرزهای تعریف‌شده فراتر می‌رود.

ادامه

زنی که در قابی بی صدا در هرات تیر خورد

این یادداشت را یک دختر جوان و قصه‌نویس افغانستانیِ مقیم ایران نوشته است؛ روایتی شخصی از مواجهه با تصاویر بازداشت و سرکوب زنان در هرات، ترسِ زندگی زیر سایه طالبان و شجاعت زنانی که با وجود همه خطرها، صدای اعتراض خود را خاموش نمی‌کنند.

ادامه

از سالن والیبال تا راهروهای خونین بیمارستان؛ روایت یک مادر از عصرِ انفجار در لامرد

صدقه سورغالی، مادر نهال واثقی؛ یکی از آسیب‌دیده‌های موشک‌باران سالن ورزشی والیبال لامرد، از صبحی می‌گوید که شروعش شکل یک روز عادی را داشت، اما با خبرهایی که آمد همه چیز ناگهان غیرعادی شد.

ادامه

نه پایان جنگ معلوم است، نه پایان عشق

می‌گویند جنگ مثل عشق است؛ دست‌کم در این که وقتی یقه‌ات را گرفت، دیگر پایان دادنش با تو نیست…

ادامه