قصه زنان/ مبارک باشد ۹ گاو!

رحمان زد زیر خنده و گفت: آهان اصلاً حواسم نبود. اشکال ندارد تو برای من پسر به دنیا بیاور، بعداز زایمانت یک گوسفند می‌کشم. اون وقت یک ماه فقط گوشت کبابی و آبگوشتی و تنوری بخور. با آمدن اسم پسر، دلم را غم و دلهره پر کرد اگر پسر نبود چه؟ جرئت نکردم تا این فکرم را جلو رحمان به زبان بیارم. در همین لحظه صدای رحمان مرا از فکرم بیرون آورد و پرسیدم: چی گفتی متوجه نشدم؟! رحمان: می گم کجایی بیا و ببین دیگه چی آوردم. با تعجب گفتم: مگر چیز دیگری هم خریدی؟! رحمان یک لباس نوزاد را که قایم کرده بود نشانم داد و گفت: این رو برای پسرم گرفتم. لباس را گرفتم، خیلی قشنگ بود. سکوت کردم و به چهرهٔ رحمان خیره شدم که چایش را قلپ قلپ سر می‌کشید و خنده از لبانش کنار نمی‌رفت. حالا او بود که غرق در افکارش شده بود.

ادامه

قصه زنان/نام او، که رفته است

می‌گفت قرار است برود خارج و دیگر نمی‌تواند زنگ بزند و بعد با صدایی آرام و شرمنده هم گفت که دیگر پولی واریز نمی‌کند. اما بعد دلداری‌اش داد که او دوباره در لیست قرار می‌گیرد و حتماً به زودی کس دیگری پیدا می‌شود تا او را حمایت کند. خاله لنگ دراز نمی‌دانست که آرزوی تولد پارسال او بوده که برآورده شده بود. از ته دل آرزو کرده بود که بتواند درس بخواند و مدرسه برود. خدا هم برایش خاله را فرستاده بود. اما امروز نمی‌دانست چه آرزویی بکند. دوباره یک خالهٔ دیگر بخواهد؟ حس می‌کرد کوپنش برای این آرزو دیگر سوخته و مصرف شده است. می‌رسد جلوی ویترین شیرینی فروشی. نمی‌تواند جلوی گردنش را بگیرد که نپیچد به طرف ویترین. کیک‌های کوتاه و بلند و رنگارنگ آنجا نشسته‌اند و منتظرند که صاحبشان آنها را به خانه ببرد. دوست داشت روزی او هم صاحب یک کیک تولد بشود. توی ذهنش تصور می‌کرد که جشن تولدش است و ده شمع روی کیک در حال رقصیدن هستند. آرزو می‌کند که دیگر مجبور نباشد از فردا به تعمیرگاه اصغر آقا برود، و در خیالش شمع‌ها را فوت می‌کند.

ادامه

شهلا لاهیجی زنی برای فصل هایی از جنبش زنان

منصوره شجاعی:درِخانه باز” بود، وقتی از سال ۱۳۸۸ که تمام درها برای برگزاری جلسات کوچک جنبش زنان وهمگراییهای بزرگ زنان بسته بود، دفترروشنگران را میزبان برگزاری جلسات ما کرد. سربلند بود وقتی به سالهای سیاه سانسور آثار ارزشمندی اززنان نویسنده ونیز آثار ارزشمندترین مرد ادبیات نمایشی ایران “بهرام بیضایی” را از راهروهای سیاه سانسور وزارت ارشاد به سپیدی کاغذ نشاند. ققنوس بود وقتی از میان خاکستر کتابهای آتش گرفته درشعله های خشونت دوباره سر برآورد و هیجدهم دی ماه هزاروجهارصد ودو ،برای همیشه سربرخاک نهاد.جنت مکان باد شهلا لاهیجی که جنت مکانیِ فرهنگ و ادبیات و هنر آرزویش بود!

ادامه

از آشوب میبد تا مولانای بلخ و «سنگ علی» افغانستانی

آزاده ناصریان:در تقلای بیرون کشیدن خود و اسباب‌ش به پهلویم می‌زند تا بگذرد. ده پانزده نفری هم آن بیرون منتظرند تا فرصتی برای سوار شدن پیدا کنند و نگاه پر حسرت خود را در میان سواران به هم چسبیده‌ می‌چرخانند و ملتمسانه و گاهی با خشم از آنها می‌خواهند تا برای‌شان جا باز کنند و از ایستادن در سرما نجاتشان دهند.در میان این سریال پر آشوب هر شب دشنام و خواهش، کسی می‌گوید “میبد”.
تجسم شعله‌های خشم و نفرت مردانی که از ماجرای قتل جوانی برافروخته شده و به میان خانه‌های غربت مهاجرین افغانستانی افتاده، همراه با فریاد و ناله کودکان و زنان، در همهمه و هرج و مرج اتوبوس کار سختی نیست.

ادامه

دارک‌تر از دارک

پانیذ میلانی:اولین بار دقیقا چهار سالم بود. قاعدتا نباید اونجا می‌بودم با اون سن ولی مادرم غش کرد و بردنش در یک خانه‌ای که روی درب خونه چند تا دایره کنار هم بودند، شبیه چند تا خورشید فلزی. جمعیت زیادی در همین یک تیکه پاگرد جلوی درب خروجی خونه ایستاده بودند. من روی پله نشسته بودم و به مادرم که بهش آب قند می‌دادند خیره شده بودم. فکر می‌کردم قرار است بین این جمعیت برای همیشه تنها بمونم.

ادامه