زنان معتاد و فرزندانشان

مریم افرافراز:گفت که نیمه شب «زهرا» را به دنیا آورده است در اتاقی سرد و بدون بخاری در نیمه‌های زمستان. و در حالی که از درد زایمان به خود می‌پیچید با شنیدن اولین گریه‌های فرزندش گریه می‌کند و به شوهر معتاد التماس می‌کند که دقیقه‌هایی زهرای تازه به دنیا آمده را روی قلبش بگذارد؛ اما اگر زهرا دیرتر برسد به دست خریدار که پشت درب خانه منتظر نوزاد ایستاده است شاکی می‌شود!

ادامه

برای تمامی ما که نشنیده ماندیم

هلیا عسگری: من قاضی شوم دستور می‌دهم تا اول از همه شهردار یک میدان بزرگ بسازد. یک میدان بزرگتر از میدان بهارستان در یک جای خوش آب و هوا. اسمش را می‌گذاشتم میدان صدا. دور تا دور میدان را درخت‌ بید مجنون می‌کاشتم تا وقتی باد می‌زند گیسوانش از این سمت به آن سمت برود و آفتاب از لابه‌لای آن روی زمین بیفتد.

ادامه

نسلی که دوران کودکی خود را در جنگ گذراند

مریم یحیوی:سر سفره سه‌نفره شام بودیم. من، برادرم و مادرم. پدر که آن سال‌ها پزشک جوانی بود اکثراً در جبهه جنگ بود. آن شب صدای آژیر قرمز خانه را برداشته بود مادرم دست من و برادرم را گرفت از جلوی سفره بلند کرد چراغ‌ها را خاموش کرد و با شتاب ما را به سمت زیرزمین هدایت کرد. در یک لحظه دست مادر را رها کردم و برگشتم سر سفره یک مشت ماکارونی را در دهانم فروکردم و دو مشتم را پر از ماکارونی

ادامه

ما مقصریم، به مناسبت دوازدهمین سال حصر

مریم یحیوی:حاج‌خانم زندانبان در سلول را باز می‌کند و غذای شب را به من می‌دهد. در حین رفتن نگاهم می‌کند و می‌گوید؛ دخترم تو گول موسوی رو خوردی حالا او را اعدام می‌کنند تو هم ازاینجا خلاص می‌شوی، برو شوهر کن و بچه دار شو. به خانواده‌ات فکر کن…
برایش سخنرانی می‌کنم؛ از حق مردم، از انتخابات، از اعتراض، از خس و خاشاک، از حق اعتراض … سرش را تکان می‌دهد و می‌رود.

ادامه

روایتی از داخل زندان زنان قرچک

در زندان زنان قرچک ورامین کرونا شایع شده و در حال اپیدمی شدن است . پانزده نفر از پرسنل مبتلا شده اند.. از بندهای مختلف هر کس حال بدی پیدا میکند به بهداری زندان منتقل و تست کرونا مثبت می شود . کرونا به بند ۸ زنان سیاسی قرچک هم راه پیدا کرده است . یک نفر از زندانیان در بند ۸ بنام فروغ تقی پور با تست مثبت کرونا مواجه شده که هم آسم و هم مشکل تنفسی دارد .

ادامه

دشنه خونین و زندگی قبیله ای/این بار نوبت مونا حیدری بود

نکته قابل توجه در قتل‌های اخیر، تلاش قاتل برای نمایشی کردن ماجراست. انگار بیشتر در تلاش است تا به باقی مردم‌ بفهماند لکه ننگ را از دامان خانواده، طایفه و قبیله پاک‌کرده است و این این افتخار کسب شده را با باقی مردم به اشتراک بگذارد. آنچنان به کار خود ایمان دارد که حتی تصور نکرد که عمل او میتواند مورد تقبیح افکار عمومی قرار بگیرد.

ادامه

روایت سیاره دشتی از محاصره پنجشیر و آخرین روزهای زندگی همسرش فهیم

ژیلا بنی‌یعقوب :با سیاره دشتی، همسر محمد فهیم‌دشتی، روزنامه‌نگار سرشناس افغانستان و سخنگوی جبهه مقاومت که در پنجشیر جان باخت، نخستین بار در پنجشیر روبه‌رو شدم. همان روزی که سؤالات دقیقی درباره فعالیت‌های من به‌عنوان یک روزنامه‌نگار پرسید، فهمیدم زنی نکته‌سنج، کنجکاو و جست‌وجوگر است. همچنین با سؤالاتش درباره وضعیت زنان ایران و فعالیت‌های کنشگران حقوق زنان در ایران متوجه شدم با زنی عمیق، دقیق و هوشمند روبه‌رو هستم. آن موقع در یک مرکز نگهداری از کودکان بی‌سرپرست در کابل فعالیت می‌کرد و پر از شور‌و‌شوق نسبت به کودکان افغانستان و آینده‌شان بود. آن روز درباره خیلی چیزها حرف زدیم، فهیم‌دشتی هم بود. پرسیدم: «اغلب ازدواج‌ها در افغانستان به‌ گونه‌ای سنتی و بر‌اساس معرفی اتفاق می‌افتد، شما چطور؟» فهیم فوری گفت: «نه! من خودم سیاره را انتخاب کردم و از قبل همدیگر را می‌شناختیم».

ادامه

خسته از این همه جنگ در سرزمینم

مبینا ساعی:من، تو، ما و همه به نحوی قربانی این خشونت‌ها در کشوری هستیم که بیشتر از چهار دهه جنگ را تجربه می‌کند. من متولد دهه شصت و آغاز سالهای جنگ ویرانگر در کشورم هستم، مادرم همانند هر زنی دیگر در افعانستان چهل سال عمرش را با درد و تشویش و اشک گریه گذشتانده و امروز نیز در روزهایی که امید داشت فرزندانش در کنارش باشند بازهم جنگ لعنتی فرزندانش را از او دور ساخت و دلتنگی ها و حسرت‌های بیشتری را نصیبش کرد. چگونه فراموش کنم که هر بار جنگ قدرت طلبانه در کشور مرا و صدها و هزاران تن دیگر مثل من را قربانی نساخته و زهر تلخ خشونت را شامل زندگی من نکرده…؟

ادامه

وقتی ستار بهشتی کشته شد

بعد از تزریق آمپول و داروهایی که دادند، برگشتم تو بند خیلی داغون بودم. بچه‌ها پرسیدند چی شده بود. واقعا ماشین نداشتن؟ که شما رو درمانگاه نمی‌بردند؟
گفتم نه!
واسه این بودکه یه کارگر جوان وبلاگ نویس به نام ستار بهشتی رو زیر شکنجه کشتن…

ادامه

بالاتر از بامیان، نبش پنجشیر/شهرهای افغانستان در تهران

آقا جواد که ساکن کوچه پنجشیر است با چشمانی که برق می‌زند، می‌گوید: «هم خودم هم بچه‌ها و همسایه‌ها تا جایی که دیده‌ام از این تغییر نام خوشحال هستند. همه این مدت مقاومت احمد مسعود را دنبال کردیم و خیلی خوشحالیم که نام پنجشیر روی کوچه ماست.» برای آقا جواد که ۲۵ سال است در این محل زندگی می‌کند هم این تقارن اتفاقات افغانستان و تغییر نام کوچه‌ها جالب است. «ما و کشورهای اطراف پیشینه مشترکی داریم حالا این طور مرز کشیده‌اند ولی زبان ما که عوض نشده، همه فارسی حرف می‌زنیم و همین، چه بعضی خوش شان بیاید چه نیاید باعث می‌شود احساس همدلی بیشتری با آنها داشته باشیم.»

ادامه